بارانِ گلوله و سوزِ سرمای روسیه، کوچههای شهر کوچک را به جهنمی یخی تبدیل کرده بود. در میانِ هیاهوی عقبنشینی و شیههی…
صبحهای من آیین ثابتی دارد. اگر عقربههای ساعت برایم خط و نشان نکشند، آنقدر در ایستگاه تاکسی پا به پا میکنم تا ماشین…
در زمانهای قدیم پادشاهی بود و این پادشاه دختری داشت به اسم گیسطلا، دختر هم اسب سیاهی داشت که پریزاد بود. گذشت و گذشت…
ویکتوریا دختر زیبا و باهوش پنج ساله ای بود. یک روز که همراه مادرش برای خرید به فروشگاه رفته بود، چشمش به یک گردن بند…
خورشید بیرمق غروب، آخرین پرتوهایش را به درون کلبۀ کاهگلی و نیمهتاریک میتاباند. فقر از در و دیوار خانه میبارید؛…
سرهنگ جیکاک مأمور اطلاعاتی بریتانیا، در طی جنگ جهانی دوم بود و پس از آن در ایران نقش زیادی را در جهت منافع کشورش ایفا…
شبی از شبها، خواب از چشمان سلطان محمود غزنوی گریخته بود. هرچه کرد، آرام نگرفت و گویی باری سنگین بر قلبش سنگینی…
در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود و پسری داشت به اسم ملکجمشید. وقتی این پسره فقط ده سالش بود، زد و مادرش مرد و پسره…
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور…
سالها پیش کلاهفروشی برای فروش اجناسش از میان جنگلی عبور میکرد. هوا گرم بود و به تنش نشسته بود. زیر درختی بزرگ،…