داستان گیسطلا و اسب سیاه/ روایتِ وفاداریِ اسبی که برای نجاتِ عشق، از جان گذشت و به چشمهسار بدل شد
در زمانهای قدیم پادشاهی بود و این پادشاه دختری داشت به اسم گیسطلا، دختر هم اسب سیاهی داشت که پریزاد بود. گذشت و گذشت تا گیسطلا بزرگ شد و رسید به سنی که باید میرفت خانهی شوهر. اما پادشاه از بس به این دختره علاقه داشت، نمی خواست همینطور مفت مسلم شوهرش بدهد.....
روزی شپشی را انداخت تو ظرف روغن و شپشه آنقدر روغن خورد و چاق و گنده شد که هرکس میدیدش، باور نمیکرد این شپش است.
پادشاه فرمان داد شپش را کشتند و پوستش را قلفتی کندند و خشکش کردند و انداختند رو سردر یکی از دروازههای شهر. بعد جارچیها تو شهر افتادند و جار زدند هر کی بگوید این پوست چه حیوانی است، پادشاه دخترش، گیسطلا را بهاش میدهد. یکی از غلامهای گیسطلا هم مأمور شده بود که هر روز برود چشمه و آب بیارد و به پوست شپش بزند تا خشک نشود.
داستان گیسطلا و اسب سیاه
چند ماهی گذشت و هیچ کی پیدا نشد بگوید این پوست چه حیوانی است. تا این که غلام دختره که از آب آوردن زله شده بود، روزی که رفت سر چشمه، همچین که کاسه به آب میزد، بلند گفت: یک خری هم پیدا نمی شود بگوید این پوست شپش است و این دختره را بگیرد و ما را خلاص کند. مگر این قدر سخت است که هیچ کی سر درنمیآورد.؟
گرگی نزدیک چشمه بود و حرف مرد را شنید. کمی دورتر رفت و چرخی زد و شد مرد جوانی. اما بشنوید این گرگ درویشی بود که خودش را به هر شکلی درمیآورد.

درویش راه افتاد و رفت طرف قصر پادشاه. وقتی رسید، دید آنقدر آدم نونوار آنجا جمع شده که نگو و نپرس، همه هم آمده بودند بگویند این پوست کدام حیوان است و داماد پادشاه بشوند. درویش هم کنارشان ایستاد و وقتی نوبتش شد و رفت خدمت پادشاه، اول خودش را به آن راه زد و گفت پوست گربه و بعد هم گفت پوست سگ است و آخر سر گفت پوست شپش است. پادشاه دستور داد بقیه بروند پی کارشان، چون یکی پیدا شد و درست گفت.
درویش از پادشاه پرسید هنوز سر قولش هست و دخترش را به او میدهد یا نه. پادشاه هم گفت حرفش یکی است، اما اول باید با دخترش مشورت کند. گیسطلا سوار اسب سیاه رفته بود گردش، وقتی برگشت و اسبش را برد طویله و داد به طویلهدار. غلامها آمدند و گفتند پادشاه او را صدا کرده. دختره رفت خدمت پدرش و پادشاه گفت: بالاخره یکی پیدا شد و درست فهمید این پوست شپش است و من هم سر قولم هستم. حالا تو زنش میشوی یا نه؟
گیسطلا گفت: من رو حرف پدرم حرفی نمی زنم. اما حالا که میخواهی شوهرم بدهی، بگذار اسب سیاه را با خودم ببرم. پادشاه قبول کرد. نه تنها اسب سیاه، که یک گله گوسفند هم به دختره داد. شهر را چراغان کردند و هفت شب و هفت روز جشن گرفتند و دختره را عقد کردند و دادند دست درویش، درویش و دختره و گلهاش حرکت کردند و رفتند و رفتند تا رسیدند به دشتی و چون هوا تاریک شده بود، آنجا چادری زدند تا شب را به صبح برسانند.
نصفه شب که شد، درویش رفت تو جلد گرگ و افتاد به جان گوسفندها و شکمشان را درید. اسب سیاه رو کرد به گیسطلا و گفت: این شوهرت آدمی زاد نیست و تا بلایی سر من و تو نیاورده، باید فلنگ را ببندیم. تو پشت من سوار شو و محکم مرا بگیر. هرچی پائین و بالا پریدم، گردنم را قرص بگیر. من به تاخت میروم و گرگ نمیتواند به گرد من برسد.

گیسطلا سوار اسب سیاه شد و هی کرد و اسب طوری رفت که گرگ حیران ماند و پی نبرد از کجا رفته و چه طور باید دنبالش برود. وقتی اسب و دختره دور شدند، اسبه رو کرد به گیسطلا و گفت بهتر است لباس مردانه تنش کند تا راحت و آسوده به کار و بارش برسد. اگر مردم بفهمند دختر تنهایی راه افتاده، هر بلایی سرش میآورند. دختره قبول کرد و یک دست لباس مردانه تهیه کرد و پوشید. رفتند تا رسیدند به شهری و مرد و زن زیادی جمع شده بودند. پی بردند عروسی است.
گیسطلا هم با مردمی که آمده بودند عروسی، همراه شد. از قضا، پسر پادشاه آن شهر هم به عروسی دعوت شده بود و سر راه چشمش افتاد به گیسطلا و مات و حیران ماند که این مرد چه چشمهای زنانهای دارد! هاج و واج ایستاده بود و از فکر چشمهای گیسطلا بیرون نمی رفت. رفت پیش مادرش و گفت مردی دیده با چشمهای زنانه و باور نمی کند مرد باشد. زن پادشاه اعتنایی نکرد و گفت چشمهایش زنانه است، باشد. اگر مرد نیست، چرا لباس مردانه تنش کرده؟ پسر پادشاه هنوز حیران بود و گفت فردا که تو عروسی بزکشی دارند، این مرد غریبه را میبرد میدان. اگر مرد نباشد، نمی تواند بزکشی کند.
شب گیسطلا آمد به اسبش آب و جو بدهد، اسب به زبان آمد و گفت: گرهی تو کارشان افتاده و پسر پادشاه شک برش داشته که تو مرد باشی. میخواهد فردا ببردت بزکشی، اگر ازش بردی که هیچ، اگر نبردی و پی برد که تو زنی، باید باهاش عروسی کنی.
گیسطلا حیران مانده بود که چه کار کند. اسب سیاه گفت میداند چه حیلهای به کار بزند. گیسطلا باید کمرش را محکم ببندد و سوارش بشود. وقتی به بز کشته رسیدند، خودش خم میشود و گیسطلا باید بز را بردارد. حرکت میکنند و اسب پسر پادشاه هم نمی تواند به گرد او برسد. وقتی رسیدند به طرف میدان، باز خم میشود و او باید بز را بگذارد زمین.
صبح که شد و مردم تو میدان جمع شدند، پسر پادشاه آمد و خواست با او بزکشی کند. گیسطلا حرفی نزد و جلو رفت و همانطور که اسب سیاه گفته بود، بز را از دست پسر پادشاه قاپید و مسابقه را برد. پسر پادشاه که خیط و خجالت زده بود، سرش را پائین انداخت. حیران چشمهای گیسطلا شده بود و با این که اسبسواری و بزکشیاش را دیده بود، هنوز باور نمی کرد او مرد باشد. وقتی برگشت قصر، مادرش پرسید و پی برد پسرش باخته. اما پسر پادشاه گفت با این که باخته، هنوز مطمئن است که این سوار مرد نیست. اما مادرش از کوره در رفت و گفت پسرش دیوانه شده. اگر مرد نیست، لباس مردانه به تنشی چه کار میکند؟ چه طور توانسته تو بزکشی از پسرش ببرد.
پسر پادشاه گفت تمام این حرفها درست، اما دلش گواهی میدهد که این سوار دختر است. پسره که یک دل نه، صد دل عاشق سوار غریبه شده بود، گیج و حیران بود که حالا چه کار کند. زن پادشاه گفت کاری ندارد، سوار را امشب دعوت کند که بیاید قصر. موقع وارد شدن، اگر اول پای راستش را گذاشت، مرد است، اگر پای چپ را جلو گذاشت، زن است. اسب سیاه باز به دختره خبر داد و گفت از در که وارد شد، اول پای راستش را پیش بگذارد.
دختر رفت قصر و همین که میخواست وارد اتاق پسر پادشاه بشود، با پای راست وارد شد. پسر پادشاه این دفعه هم رودست خورد و به این فکر و خیال افتاد که چه نیرنگی بزند تا دست دختره را رو کند. شب را با هم گذراندند و وقت خواب که شد، به دختره گفت فردا با هم میروند بازار. دختره قبول کرد، اما رفت پیش اسب و گفت حالا چه کار کند؟ برود یا نرود؟ اسب گفت حتماً برود، اما تو بازار هیچ به چیزهایی که زنها دوست دارند، اعتنا نکند. فقط به لباسهای مردانه و تیرو کمان و شمشیر و زین و گرز و کلاه نگاه کند. اگر یک لحظه هم نگاهش برود طرف النگ و دولنگ زنانه و نمی دانم النگو و سنجاق سر، کارش تمام است و دستش رو میشود.
فردا همین که چاشت را خوردند، از قصر زدند بیرون و تو بازار گردشی کردند. پسر پادشاه یک لحظه چشم از دختره برنداشت. اما دید چشم این سوار دنبال لباس مردانه و چیزهایی است که مردها دوست دارند. هی به تیر و کمان و خنجر و شمشیر نگاه میکند و اعتنایی به لباس زنانه و اسباب بزک و دوزک ندارد. به خودش گفت نکند واقعاً این سوار مرد است و او اشتباه کرده. با تمام این حرفها دلش آرام نمی گفت و صدایی ته دلش میگفت که مرد نیست و ظاهرش را باور نمی کرد. پسر پادشاه تا دید تیرش به سنگ خورده، طاقتش طاق شد و رو کرد به گیسطلا و گفت: من میدانم تو مرد نیستی. چرا لباس مردانه تنت کردهای؟

گیسطلا که دید بیش تر از این نمی تواند رازش را قایم کند، سرگذشتش را از سیر تا پیاز برای پسر پادشاه تعریف کرد و گفت چه طور برخلاف میلش این لباس را پوشیده و چه طور در امن و امان خودش را نگه داشته تا دست غریبه به او نرسد. پسر پادشاه خوشحال شد و رفت به مادرش خبر داد و همان روز از گیسطلا خواستگاری کرد. پادشاه دستور داد شهر را چراغان کنند و هفت شب و هفت روز جشن بگیرند. شب هفتم گیسطلا را برای پسر پادشاه عقد کردند و هر دو به خیر و خوشی رفتند سر خانه و زندگیشان.
یکی دو سالی که گذشت، روزی پسر پادشاه خواست برود سفر و به گیسطلا گفت اسب سیاه را بدهد تا سوار این اسب بشود و برود و زود برگردد. گیسطلا گفت چون اسبش را دوست دارد، بگذارد کمی فکر کند. این را گفت و رفت پیش اسب سیاه و گفت چه کار کند؟ اسب هم گفت با پسر پادشاه میرود، اما باید او را به چوب طویله نبندد. دختره رفت و شرطش را به شوهرش گفت. پسر پادشاه قبول کرد و سوار اسب سیاه شد و رفت.
مدتی گذشت و از پسر پادشاه خبری نشد. گیسطلا هم زائید یک دختر دندان مروارید و یک پسر کاکلزری. پادشاه نامهای نوشت و داد دست قاصد که به پسرش خبر بدهند که صاحب پسر و دختری شده، چنین و چنان. قاصد نامه را گرفت و راه افتاد و رفت و رفت تا خسته شد و زیر درختی خوابید. درویش که شوهر اول گیسطلا بود و پی فرصت میگشت تا زهرش را به گیس طلا بریزد، از قضا بالای درخت بود.
وقتی خواب قاصد سنگین شد، از درخت آمد پائین و نامه را برداشت و پاره کرد و به جای آن نوشت که زنش دوقلویی زائیده، یکیاش عین مرغ و آن یکی مثل گربه است. او عاجز مانده و نمی داند با این دو تا بچهی عجیب و غریب چه کار کند. پدر بچهها بگوید که او چه کار کند. نامه را گذاشت جای نامهی اولی و رفت بالای درخت. قاصد که بیدار شد، بی خبر از همه جا حرکت کرد و نامه را به پسر پادشاه رساند. پسر پادشاه تا نامه را خواند، اول حیران و مات ماند، اما در جواب پدرش نوشت کاری نکند، چون او به زودی زود میآید. پسر بیچاره مانده بود که چه کار کند، اما کاری برایش پیش آمد و یادش رفت و اسب سیاه را بست به چوب طویله.
از آن طرف قاصد راه افتاد و از راهی که رفته بود، برگشت. وقتی رسید به درخت، در سایهی درخت خوابید تا خستگیاش در برود. درویش دوباره رفت سر وقت قاصد و نامهی پسر پادشاه را پاره کرد و عوضش نوشت باید هرچه زودتر آن دو تا بچه را آتش بزنند که مایهی ننگ و آبروریزی است.
همین که قاصد رسید به شهر و پادشاه نامه را خواند، دستور داد هیزم زیادی جمع کردند و آتش زدند و هر دو تا بچه را انداختند تو آتش، گیسطلا هم تاب نیاورد و خودش هم پرید تو آتش، هنوز شعلهی آتش به تنشان نرسیده بود که که اسب سیاه آمد و گیسطلا و بچهها را از آتش درآورد و با خودش برد. این دفعه اسب سیاه بال درآورد و رفت و رفت تا رسید به دشتی و آنجا زن بخت برگشته را با بچهها گذاشت زمین و گفت شوهرش به قولی که داده بود، پابند نشد و افسارش را محکم بست به چوب طویله.
وقتی خبردار شد مشکلی برایشان پیش آمده، به زحمت خودش را از چوب طویله کند و آمد و حالا به این روز افتاده و عمرش تمام است. وقتی مرد، گیسطلا باید شکمش را خالی کند و رودههایش را بگذارد فلان جا و سرش را هم بهمان جا. خودش و بچهها هم تو شکمش راحت و آسوده بخوابند.
اسب این را گفت و جان داد. گیسطلا همان کاری را کرد که اسب گفته بود. دل و رودههای اسب را درآورد و برد آن جایی گذاشت که گفته بود و خودش و بچهها هم رفتند تو شکم اسبه. یکهو دید رودهها شدهاند جوی آب و سرش هم چشمهای شده و از تنش هم قصری درست شده. گیسطلا و بچهها با خیال آسوده زندگی میکردند. چند سالی گذشت و دختر دندان مروارید و پسر کاکل زری بزرگ شدند.
اما بشنوید از پسر پادشاه. وقتی برگشت و فهمید چی به سر زن و بچههایش آمده، دود از سرش به آسمان رفت. رخت و پخت درویشی تنش کرد و راه افتاد و از این شهر به آن شهر و از این آبادی و به آن آبادی رفت تا روزی رسید جلو در قصر و دید دختر خوشگلی و پسر ترگل ورگلی نشسته اند و با هم میگویند:
آب گوارا بخوریم
از اسب سیاه بخوریم
همین که اسم اسب سیاه را شنید، شستش خبردار شد که باید دختر و پسر خودش باشند. رفت جلو و از بچهها پرسید اسب سیاه کجا رفته؟ دختر و پسر همه چیز را مو به مو برای مرد غریبه تعریف کردند. مرد بچهها را گرفت و رفت تو قصر، گیسطلا زود شوهرش را شناخت و پسر پادشاه هم سرگذشتش را از اول تا آخر به زنش گفت. گیسطلا از سر تقصیر شوهرش گذشت و به خیر و خوشی سالهای سال با هم زندگی کردند.