داستان راز صندوقچهی مرد دورهگرد/ وقتی پاسخِ بیمهری، صندوقی از سخاوت است
خورشید بیرمق غروب، آخرین پرتوهایش را به درون کلبۀ کاهگلی و نیمهتاریک میتاباند. فقر از در و دیوار خانه میبارید؛ ظرفهای مسی خالی روی طاقچه و لباسهای وصلهدار کودکان که با چشمانی گودرفته از گرسنگی به مادرشان خیره شده بودند، گواه روزگار سختشان بود....
ناگهان، سایهای بلند چارچوب در را پر کرد. حکیم پیر دهکده، با ریشی سفید و چهرهای آرام، در آستانه در ایستاده بود. او به سختی صندوقچۀ چوبی بزرگ و سنگینی را به درون خانه هل داد.
زن، که از دیدن حکیم در آن ساعت روز تعجب کرده بود، با شرمندگی گوشهی روسریاش را به دندان گرفت. حکیم بدون مقدمه، خم شد و در صندوقچه را گشود.
داستان راز صندوقچهی مرد دورهگرد
عطر نان تازه و میوههای رسیده فضای نمور خانه را پر کرد. چشمان بچهها گرد شد. درون صندوق، انبوهی از نان، خوشههای انگور، سیبهای سرخ و موزهای زرد چیده شده بود. اما شگفتانگیزتر از همه، سکههای طلا و نقرهای بود که لابهلای میوهها میدرخشیدند. ثروتی که زن در تمام عمرش یکجا ندیده بود.
زن، مبهوت و هیجانزده، دستانش را به هم فشرد و با صدایی لرزان گفت: ای حکیم بزرگوار! خدا عمرتان بدهد. نمیدانید چه بار بزرگی از روی دوشم برداشتید. داشتیم از گرسنگی تلف میشدیم.
سپس، انگار که دیدن این ثروت، داغ دلش را تازه کرده باشد، چهرهاش درهم رفت و شروع به شکوه کرد: همه این بدبختیها تقصیر آن مرد بیعقل است! شوهرم را میگویم. آهنگر قابلی بود، اما حواسپرت. یک روز در کارگاه، سر بیاحتیاطی، حادثهای برایش پیش آمد. آهن گداخته و پتک…» زن با انزجار رویش را برگرداند و گفت: دست راستش قطع شد و نیمی از صورتش چنان سوخت که نگاه کردن به آن دل و جرات میخواست.
زن نفسی تازه کرد و ادامه داد: مدتی گوشه خانه افتاد و ما تیمارش کردیم. وقتی حالش بهتر شد، گفتم مرد، بلند شو و برگرد سر کورهات. اما او فقط ناله میکرد که با یک دست و این صورت، دیگر کسی به او کار نمیدهد. میگفت میخواهد دنبال کار دیگری برود، کاری که نیاز به زور بازو نداشته باشد.
زن با لحنی حقبهجانب گفت: من هم دیدم او دیگر به درد ما نمیخورد و فقط نانخور اضافی شده است. با این چند تا بچه قد و نیم قد، چطور میتوانستم شکم یک مرد علیل را هم سیر کنم؟ برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها، او را از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا برود و جای دیگری سربار شود.

اشکی تمساحگونه از گوشه چشمش پاک کرد و گفت: با رفتن او، مردم دهکده هم که دیدند وضع ما خراب شده و دیگر مردی بالای سرمان نیست، از ما فاصله گرفتند. امروز که شما این صندوقچه را آوردید، فهمیدم که هنوز جوانمردی نمرده است. ای کاش همه مثل شما اهل معرفت بودند، نه مثل آن شوهر بیخاصیت من!
حکیم که در تمام مدت با صبر و سکوت به حرفهای زن گوش داده بود، تبسمی تلخ بر لب آورد. نگاهی عمیق به زن انداخت، نگاهی که انگار تا عمق جانش را میدید.
حکیم به آرامی گفت: زن، اشتباه نکن. حقیقتش را بخواهی، این بسته را من نفرستادهام. من تنها یک امانتدار هستم.
زن با تعجب پرسید: پس کار کیست؟ کدام خیّری اینهمه به ما لطف داشته؟
حکیم دستی به محاسن سفیدش کشید و گفت: امروز صبح زود، یک فروشندهی دورهگرد غریب به مدرسهی ما آمد. این صندوقچه سنگین را با خود داشت. از من خواهش کرد که این امانت را به دست شما برسانم و حتماً جویای احوالتان شوم تا مطمئن شود حال تو و بچهها خوب است. همین و بس.
حکیم این را گفت و به سمت در خروجی چرخید تا برود. زن، که هنوز گیج بود، به سمت صندوقچه رفت تا سکهای بردارد. در آخرین لحظه، حکیم در چارچوب در مکث کرد. نگاهش به دوردست، به جاده خاکی بیرون دهکده دوخته شد، جایی که مردی تنها با باری بر دوش و دستی باندپیچی شده، آرام آرام دور میشد.
حکیم سرش را برگرداند، به چشمان زن خیره شد و با صدایی که لرزه بر اندام زن انداخت، ادامه داد: راستی، یادم رفت بگویم، اتفاقاً دست راست و نصف صورت آن فروشندهی دورهگرد مهربان هم، به طرز بدی سوخته بود.