داستان عدالت در تاریکی/ سوگند سلطان محمود و راز چراغ خاموش

شبی از شب‌ها، خواب از چشمان سلطان محمود غزنوی گریخته بود. هرچه کرد، آرام نگرفت و گویی باری سنگین بر قلبش سنگینی می‌کرد. غلامان را فراخواند و با نگرانی گفت: بی‌شک در گوشه‌ای از این شهر به کسی ظلمی می‌رود که خواب بر من حرام شده است. بروید و ستمدیده را بیابید....

داستان عدالت در تاریکی/ سوگند سلطان محمود و راز چراغ خاموش

غلامان ساعتی در شهر جستجو کردند اما دست خالی بازگشتند و گفتند: سلطان به سلامت باشد، کسی را نیافتیم که دادخواهی کند.

اما دل سلطان آرام نگرفت. خود برخاست، جامه‌ای ساده و مبدل پوشید و ناشناس از قصر بیرون زد. در تاریکی شب، پشت دیوارهای قصر و در نزدیکی حرمسرا، ناگهان ناله‌ای سوزناک شنید. مردی با خدای خود نجوا می‌کرد: خدایا! تو شاهدی. محمود اکنون آسوده در کاخش نشسته، اما در همین نزدیکی، زیر گوش او، چنین ظلمی بر من می‌رود.

داستان عدالت در تاریکی

سلطان نزدیک رفت و گفت: چه می‌گویی مرد؟ من محمودم و در پی ناله‌ی تو آمده‌ام. بگو ماجرا چیست؟

مرد با صدایی لرزان گفت: یکی از نزدیکان دربار تو که نامش را نمی‌دانم، شب‌ها به زور وارد خانه‌ی من می‌شود و همسرم را مورد آزار قرار می‌دهد و منِ بینوا زوری ندارم.

سلطان پرسید: اکنون کجاست؟» مرد گفت: شاید رفته باشد.

شاه، خونش از غیرت به جوش آمد. مرد را به نگهبانان خاص خود معرفی کرد و دستور داد: هر لحظه‌ از شبانه روز که این مرد مرا خواست، حتی اگر در میانه‌ی نماز بودم، خبرم کنید.

شب بعد، مرد مظلوم هراسان به دربار دوید. همان سرهنگ درباری دوباره به خانه‌اش رفته بود. سلطان محمود بی‌درنگ، شمشیر برهنه در دست، به همراه مرد راهی شد. نزدیک خانه که رسیدند، صدای عیش و نوش مرد ظالم به گوش می‌رسید.

سلطان پیش از ورود، دستوری عجیب داد: چراغ را خاموش کنید! می‌خواهم همه جا تاریک مطلق باشد. سپس در تاریکی به درون اتاق یورش برد و با ضربت شمشیر، آن ظالم را از پای درآورد.

داستان عدالت در تاریکی 1

کار که تمام شد، سلطان نفس‌نفس‌زنان دستور داد: اکنون چراغ را بیفروزید. نور که بر فضا پاشید، سلطان بر چهره‌ی جسد خیره شد. ناگهان، در کمال تعجبِ صاحبخانه، سلطان به سجده افتاد و خدای را شکر گفت.

سپس برخاست و به مرد صاحبخانه گفت: قدری نان بیاور که بسیار گرسنه‌ام. مرد با شرمندگی گفت: سلطانی چون شما چگونه به نان خشک درویشی چون من قناعت می‌کند؟ سلطان گفت: هرچه هست بیاور.

مرد تکه‌ای نان آورد و در حالی که سلطان با ولع می‌خورد، با حیرت پرسید: ای پادشاه، حکمت این کارها چه بود؟ چرا دستور دادی در تاریکی بکشم؟ چرا پس از دیدن رویش سجده کردی؟ و این گرسنگی عجیب از چیست؟

سلطان محمود پاسخ داد: آن شب که از درد تو آگاه شدم، با خود اندیشیدم که در زمان سلطنت من، کسی جز فرزندان و نزدیکانم جرأت چنین گستاخی و ظلمی را ندارد. دستور دادم چراغ را خاموش کنند تا مبادا هنگام اجرای عدالت، چشمم به چهره‌ی فرزندم بیفتد و مهر پدری مانع از جاری شدن حکم خدا شود.

وقتی چراغ روشن شد، نگریستم و دیدم که او بیگانه است و فرزند من نیست؛ پس سجده‌ی شکر به جای آوردم که دامان خاندانم از این ننگ پاک بود.

اما گرسنگی‌ام، از آن شبی که دانستم در ملک من چنین ستمی روا داشته شده، با خدای خود عهد بستم که لب به آب و غذا نزنم تا داد تو را از آن ستمگر بستانم. اکنون دو شبانه روز است که هیچ نخورده‌ام.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید