داستان قرارِ چهارشنبه‌های آخر/ روایتی از یک عشق خاموش و چهل‌وشش سال انتظار در پسِ یک فرمان

صبح‌های من آیین ثابتی دارد. اگر عقربه‌های ساعت برایم خط و نشان نکشند، آن‌قدر در ایستگاه تاکسی پا به پا می‌کنم تا ماشین محبوبم از گرد راه برسد. راستش را بخواهید، من دلبسته‌ی آن آهن و لاستیک نیستم؛ دل در گروی حضور راننده‌اش دارم....

داستان قرارِ چهارشنبه‌های آخر/ روایتی از یک عشق خاموش و چهل‌وشش سال انتظار در پسِ یک فرمان

پیرمردی است درشت‌هیکل، با شانه‌هایی که انگار بار سالیان را به دوش می‌کشند. دست‌هایش، آن دست‌های قوی، آفتاب‌سوخته و پر شیار، همیشه محکم روی فرمان نشسته‌اند. چشم‌های مشکی‌اش رازی را پنهان می‌کنند و عجیب آنکه تابستان باشد یا چله‌ی زمستان، همیشه گوشه‌ی شیشه‌ی سمت خودش را باز می‌گذارد. چهار سال است که مسافر ثابت صبح‌هایش شده‌ام، اما شاید سرجمع چهار بار صدای بم و خش‌دارش را نشنیده باشم.

ماشینش دنیای غریبی است؛ نه رادیویی دارد که اخبار صبح را جار بزند، نه ضبطی که سکوت را بشکند. و شاید همین سکوت سنگین اما امن، حضورش را این‌چنین برایم لذت‌بخش کرده است. ما دو غریبه‌ی آشنا، هر روز مسیری تکراری را در سکوتی مشترک طی می‌کنیم.

داستان قرارِ چهارشنبه‌های آخر

اما این روتین آرام، یک استثنای عجیب دارد: چهارشنبه‌های آخر هر ماه.

در این روز خاص، فرمان ماشین بی‌هیچ توضیحی می‌چرخد و مسیر همیشگی‌مان عوض می‌شود. سال‌ها پیش، در یکی از اولین چهارشنبه‌های آخر ماه، نتوانستم جلوی کنجکاوی‌ام را بگیرم و گفتم: آقا، از این طرف راهمون دور می‌شه‌ها.

کوتاه، بدون اینکه نگاهم کند، جواب داد: می‌دونم.

همین یک کلمه، مرز سکوت بین ما را دوباره ترسیم کرد. دیگر هیچ‌کدام حرفی نزدیم و او باز هر روز از مسیر معمول می‌رفت و چهارشنبه‌های آخر ماه، با سماجتی رازآلود، مسیر دورتر را انتخاب می‌کرد.

تا اینکه رسیدیم به چهارشنبه‌ی آخر ماه پیش.

دوباره همان مسیر طولانی. اما این بار، چیزی متفاوت بود. سر یک کوچه‌ی قدیمی، ناگهان ترمز کرد. نگاهی مضطرب به این‌سو و آن‌سوی خیابان انداخت. صدایش، لرزان‌تر از همیشه، سکوت را شکست: ببخشید… الان برمی‌گردم.

از ماشین پیاده شد. قامت خمیده‌اش را دنبال کردم که دوباره با تردید اطراف را پایید. وارد کوچه شد، تا نیمه راه رفت، ایستاد، به نقطه‌ای خیره شد و بعد… انگار که تمام امیدش ناامید شده باشد، برگشت و سوار شد.

راه افتادیم، اما فضای داخل ماشین سنگین شده بود. نگاهم به دست‌هایش افتاد؛ فرمان را چنان محکم چنگ زده بود که ترسیدم از جا کنده شود، اما لرزش خفیف آن دست‌های قدرتمند را نمی‌توانست پنهان کند.

قانون ننوشته‌ی سکوت را شکستم و آرام پرسیدم: حالتون خوبه؟

جوابش، کوتاه و تکان‌دهنده بود: نه.

داستان قرارِ چهارشنبه‌های آخر 1

نگاهش کردم. انگار منتظر تلنگری بود تا بغض چهل‌ساله را بشکند. و بعد، برایم تعریف کرد. از چهل و شش سال پیش گفت.

از روزگاری که جوان بود و یک دل نه صد دل، عاشق دختری شده بود. از آن چهارشنبه‌ی آخر ماهی گفت که دخترک، با چشمانی اشک‌بار خبر آورد که خانواده‌اش سد راهشان شده‌اند و اجازه ازدواج نمی‌دهند. راننده‌ی جوان، مستأصل و عاشق، تنها یک چیز خواسته بود: لااقل ماهی یک‌بار، فقط از دور ببینمت. دختر قول داده بود. قول داده بود تا آخر عمر، چهارشنبه‌ی آخر هر ماه، سر همین کوچه بیاید.

و حالا، چهل و شش سال تمام بود که آن دختر، وفادار به قولی قدیمی، چهارشنبه‌ی آخر هر ماه سر کوچه می‌آمد. راننده او را از دور می‌دید، تصویری از او در قاب چشمانش می‌نشاند و می‌رفت. تا ماه بعد.

مبهوت مانده بودم. پرسیدم: اون خانم ازدواج کرد؟

_ نمی‌دانست.

_ آدرسشو دارین؟

_نداشت.

باورکردنی نبود. در این چهل و شش سال، حتی یک کلمه هم با او حرف نزده بود. تمام سهمش از عشق، همین نگاه‌های دزدکی ماهیانه بود.

راننده، با صدایی که حالا آشکارا می‌لرزید، گفت: چهل و شش سال، چهارشنبه آخر هر ماه اومد… ولی دو ماهه نمیاد.

دلم گرفت. سعی کردم دلداری‌اش بدهم: شاید یه مشکلی پیش اومده، مریض شده یا…

سریع گفت: خدا نکنه.

سکوت کرد. ماشین به مقصد رسیده بود. قبل از اینکه پیاده شوم، جمله‌ای گفت که هنوز در سرم زنگ می‌زند. جمله‌ای که تمام وزن آن چهل و شش سال انتظار را در خود داشت: اگر ماه دیگه نیاد… می‌میرم.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید