شبی از شبها، خواب از چشمان سلطان محمود غزنوی گریخته بود. هرچه کرد، آرام نگرفت و گویی باری سنگین بر قلبش سنگینی…
در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود و پسری داشت به اسم ملکجمشید. وقتی این پسره فقط ده سالش بود، زد و مادرش مرد و پسره…
هنگامی که جوان بودم زندگی خانوادگی وحشتناکی داشتم. تنها به این دلیل به مدرسه میرفتم که بتوانم چند ساعتی از خانه دور…
سالها پیش کلاهفروشی برای فروش اجناسش از میان جنگلی عبور میکرد. هوا گرم بود و به تنش نشسته بود. زیر درختی بزرگ،…
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک…
روزی روزگاری، در سرزمینی پهناور که دشتهای سبز آن تا افق امتداد داشت، پادشاهی قدرتمند با وزیران، سرداران و نزدیکانش…
در زمانهای قدیم پادشاهی بود که خیلی ظالم بود. هروقت در گوشه و کنار مملکت کسی با ستم شاه مخالفت می کرد، مأمورهای شاه…
روزی از روزها، لویی شانزدهم، پادشاه فرانسه، طبق عادت هر روزهاش در محوطهی وسیع و پرشکوه کاخش قدم میزد. باغها آراسته…
غروب آرامآرام روی ده مینشست. بوی نان تازه و گوشت بریانشده در کوچههای باریک میپیچید و خانهی مرد، گرمتر از همیشه…
درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و…