داستان بهای افشای راز/ راز، امانتی است که شکستن آن، حتی به نیت خیر، بهای سنگینی دارد
روزی روزگاری، در سرزمینی پهناور که دشتهای سبز آن تا افق امتداد داشت، پادشاهی قدرتمند با وزیران، سرداران و نزدیکانش برای شکار از قصر بیرون زد. آن روز، آسمان صاف بود و باد ملایمی بر یال اسبها میوزید. صدای سم اسبان و خنده و گفتوگوی همراهان، فضای دشت را پر کرده بود....
وقتی کاروان به میانه دشت رسید، پادشاه نگاهی به اطراف انداخت و چشمش به یکی از یاران قدیمیاش افتاد؛ مردی دلیر و خاموش به نام «جاهد» که سالها در کنار او جنگیده و وفاداریاش را بارها ثابت کرده بود. پادشاه با لبخندی گفت:جاهد، حاضری با من مسابقه اسبسواری بدهی؟ ببینم هنوز مثل گذشته چابک هستی یا نه.
جاهد سر فرود آورد و گفت: باعث افتخار من است، ای پادشاه.
داستان بهای افشای راز
لحظهای بعد، دو اسب از جمع جدا شدند و با شتابی دیوانهوار به پیش تاختند. گرد و خاکی که از زیر سمها برخاست، دیگران را پشت سر جا گذاشت و طولی نکشید که پادشاه و جاهد از دید همراهان ناپدید شدند.
پس از مدتی، پادشاه افسار اسبش را کشید و ایستاد. نگاهش دیگر آن شادی لحظات پیش را نداشت. رو به جاهد کرد و آهسته گفت: جاهد، هدف من از این مسابقه اسبسواری نبود. میخواستم با تو تنها باشم و رازی را با تو در میان بگذارم. اما پیش از آن، باید بدانی که این راز، اگر از دهانت بیرون رود، جانها را به خطر میاندازد.
جاهد با جدیت گفت: به جانم سوگند، آنچه میگویی در دل من دفن خواهد شد.
پادشاه کمی مکث کرد، گویی با خودش میجنگید، سپس گفت: مدتی است حس میکنم برادرم در اندیشه نابودی من است. نگاهش، رفتارش و زمزمههایی که به گوشم میرسد، آرامشم را ربوده. میترسم روزی که چشم باز کنم، تاج از سرم افتاده باشد.
جاهد شگفتزده شد، اما چیزی نگفت.

پادشاه ادامه داد: از تو میخواهم شب و روز مراقب او باشی. هر حرکتش، هر دیدارش و هر سخنش را به من گزارش دهی. به هیچکس جز من چیزی نگو.
جاهد زانو زد و گفت: اطاعت میکنم، سرور من.
ماهها گذشت. جاهد پنهانی مراقب برادر پادشاه بود؛ رفتوآمدهایش را زیر نظر داشت و سخنانش را میسنجید. اما هرچه زمان میگذشت، چیزی جز رفتارهایی عادی نمیدید. برادر پادشاه نه شورش میکرد و نه نقشهای آشکار داشت. همین تردید، دل جاهد را آرامآرام به تلاطم انداخت.
سرانجام روزی وسوسه بر او غلبه کرد. با خود گفت: شاید پادشاه دچار سوءظن شده است. اگر برادرش از این بدگمانی آگاه شود، بیشتر مراقب جان خود خواهد بود.
پس نزد برادر پادشاه رفت و همه چیز را گفت؛ از راز پادشاه، از ترسهایش و از مأموریتی که به جاهد سپرده شده بود. برادر پادشاه با چهرهای آرام به سخنان او گوش داد و در پایان گفت: از تو سپاسگزارم که مرا آگاه کردی. این لطف تو را فراموش نخواهم کرد.
زمان گذشت. سرنوشت چرخید و پادشاه بیمار شد و از دنیا رفت. پس از مراسم سوگواری، برادرش بر تخت نشست. جاهد در دل شادمان بود و با خود میاندیشید: اکنون که من راز او را نجات دادم، بیگمان پادشاه جدید مرا به مقامی بلند خواهد رساند.
اما در نخستین روز پادشاهی، نگهبانان به سراغ جاهد آمدند و او را به دربار بردند. پادشاه جدید، با چهرهای سرد و بیاحساس، بر تخت نشسته بود و فرمان داد: جاهد را بکشید.
جاهد رنگ از رخسارش پرید. فریاد زد: ای پادشاه! من چه گناهی کردهام؟ من به تو خدمت بزرگی کردم. من راز مهمی را به تو گفتم و جانت را حفظ کردم!
پادشاه جدید آرام از جای برخاست و گفت: گناه تو بسیار بزرگ است. تو راز برادرم را فاش کردی. کسی که راز یک پادشاه را افشا کند، شایسته اعتماد نیست. من چگونه به تو اطمینان کنم، وقتی یقین دارم روزی رازهای مرا نیز فاش خواهی کرد؟
سپس روی برگرداند و گفت: حکم اجرا شود.
و چنین شد که جاهد، قربانی همان کاری شد که آن را خدمت میپنداشت؛ و این داستان، درسی شد برای آیندگان که
راز، امانتی است که شکستن آن، حتی اگر به نیت خیر باشد، بهای سنگینی دارد.