داستان آزمون شاه عباس و مرد کبابی/ کبابیِ درستکاری که توسط شاه عباس مورد امتحان قرار گرفت

در زمان‌های قدیم بابایی تو اصفهان بود به اسم حاجی نعمت که صاحب چلوکبابی بزرگی تو اصفهان بود. حاجی با مشتری ها خوب تا می کرد و همین باعث شهرت حاجی شده بود. مردم می‌رفتند دکان حاجی که غذا بخورند. رونق کاروبار حاجی، کسب و کار دیگران را کساد کرد و از رونق انداخت....

داستان آزمون شاه عباس و مرد کبابی/ کبابیِ درستکاری که توسط شاه عباس مورد امتحان قرار گرفت

این‌ها هم بی‌کار ننشستند و تو دهن مردم انداختند که حاجی جاسوس اجنبی است.

داستان آزمون شاه عباس و مرد کبابی

این شایعه رسید به گوش شاه عباس. شاه عباس خودش دست به کار شد تا ته و توی قضیه را دربیارد. روزی با وزیرش لباس درویشی پوشید و رفتند به دکان حاجی. غذا که خوردند و خواستند بروند، شاه به حاجی گفت که ما پول نداریم.حاجی که آنها را نشناخته بود، با روی باز جواب داد که عیبی ندارد. هروقت پول داشتید، قرضتان را بیارید.

شاه عباس انگشترش را درآورد و به حاجی داد تا گرو قرض باشد. حاجی اول قبول نکرد، اما شاه عباس آن قدر اصرار کرد تا حاجی کوتاه آمد و انگشتر را گرفت. شب که شد، شاه عباس میرشب را فرستاد تا انگشتر را از صندوق دکان حاجی بدزدد و بیارد کنار زاینده رود و بدهد به شاه عباس. میرشب رفت و با مهارت انگشتر را بلند کرد و آورد. شاه عباس و وزیرش کنار زاینده رود قدم می‌زدند که یکهو انگشتر از دستش در رفت و افتاد تو رودخانه.

داستان آزمون شاه عباس و مرد کبابی 1

فردا شاه عباس پول غذاها را داد به کلانتر و گفت که وقتی پول را دادی، انگشتر را از حاجی بخواه. اگر مهلت خواست، به‌اش بده. کلانتر رفت به دکان حاجی و پول غذا را داد. حاجی هرچه گشت، انگشتر را پیدا نکرد. ناچار به کلانتر گفت که انگشتر را فردا می‌آرم. حاجی نگران و ناراحت رفت به خانه.

زن حاجی همان روز ماهی خریده بود تا شام درست کند. شکم ماهی را که باز کرد، انگشتری تو شکم دید. تمیزش کرد و گذاشت رو تاقچه. زن که شوهرش را ناراحت دید، علتش را پرسید. مرد تمام ماجرا را تعریف کرد. زن هم قضیه‌ی پیدا شدن انگشتر را برای شوهرش گفت. حاجی تا انگشتر را دید، فهمید که انگشتر شاه عباس است و خیلی تعجب کرد.

فردا حاجی انگشتر را داد به کلانتر. کلانتر انگشتر را برد برای شاه عباس. شاه عباس تا انگشتر را دید، حیرت زده و مات ماند. حاجی را احضار کرد تا بداند انگشتر چه طور به دستش افتاده. حاجی هم تمام ماجرا را تعریف کرد. شاه عباس فهمید که هرچه راجع به حاجی تو دهن‌ها افتاده، از رو بخل و حسادت است. به حاجی خلعت و پول فراوانی داد و روانه‌اش کرد.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید

نظرات شما - 2
  • ناشناس

    کاسب های با شرف وامانت دار همیشه حبیب خداوند هستند

  • سیاوش

    اینکه ماهی از زاینده رود میگرفتند و تو بازار اصفهان میفروختند جالب بود حیف