داستان سه پوشه متفاوت/ سه مردی که مبتلا به بیماری لاعلاج بودند و تصمیمات متفاوتی که گرفتند

سه مرد در سالن انتظار یک مرکز درمانی قدیمی کنار هم نشسته بودند. هر سه پوشه‌های قهوه‌های رنگی در دست که نتیجه آزمایش‌های پزشکی‌شان در آن بود؛ پوشه‌هایی که وزنشان بسیار بیشتر از چند کاغذ به نظر می‌رسد. سکوت سنگینی بینشان حاکم بود، سکوتی که فقط با صدای تیک‌تاک ساعت دیواری شکسته می‌شد....

داستان سه پوشه متفاوت/ سه مردی که مبتلا به بیماری لاعلاج بودند و تصمیمات متفاوتی که گرفتند

ساعتی قبل، هر سه نفر از افراد وارد اتاق دکتر شده بودند و با چهره‌هایی رنگ‌پریده بیرون آمده بودند. تشخیص هر سه یکی بود: بیماریهای لاعلاج، پیشرفته و کشنده. دکترها گفته اند که امیدی به درمان نیست و عمرشان، در خوشبینانه ترین حالت، چند ماه بیشتر زنده نیستند.

داستان سه پوشه متفاوت

نفر اول که مردی میانسال با کت‌وشلواری گرانقیمت بود، آهی کشید و سکوت را شکست. گفت: من در زندگی ام همیشه مشغول کسب و تجارت بوده ام و حالا که نگاه می کنم حتی یک روز از زندگی ام را به تفریح و استراحت نپرداخته ام. اما حالا که متوجه شده ام بیش از چند روزی از عمرم باقی نمانده می خواهم تمام ثروتم را در این چند روز خرج تفریح و لذت از دنیا کنم. می خواهم جاهایی بروم که یک عمر خیال رفتنش را داشتم. چیزهایی را بپوشم که دلم می خواسته اما نپوشیده ام. کارهایی انجام دهم که به علت مشغله زیاد انجام نداده ام و چیزهایی بخورم که تا به حال نخورده ام.

 

نفر دوم مردی آرام‌تر با روح جوگندمی، سرش را تکان داد و گفت: من نیز یک عمر درگیر تجارت بوده ام و از اطرافیانم غافل بوده ام. اولین کاری که می کنم این است که می روم سراغ پدر و مادرم و آنها را به خانه ام می آورم تا این چند روز را در کنار آنها و همراه با همسر و فرزندانم سپری کنم. در این چند روز می خواهم به تمام دوستان و فامیلم سر بزنم و از بودن با آنها لذت ببرم. در این چند روز باقی مانده می خواهم نصف ثروتم را صرف کارهای خیر خواهانه و عام المنفعه بکنم و نیمی دیگر را برای خانواده ام بگذارم تا پس از مرگ من دچار مشکلات مالی نشوند.

داستان سه پوشه متفاوت 1

هر دو نفر ساکت شدند و نگاهشان به نفر سوم افتاد. مردی ساده‌پوش که از ابتدا کمتر حرف زده بود. او مدتی چیزی نگفت. به زمین خیره شد، انگار چیزی را در ذهنش سبک‌سنگین می‌کرد. سپس آرام سرش را بالا آورد و گفت: من مثل شما هنوز نا امید نشده ام و امیدم را از زندگی از دست نداده ام. من می خواهم سالهای سال عمر کنم و از زنده بودنم لذت ببرم اولین کاری که من می خواهم انجام بدهم این است که دکترم را عوض کنم. می خواهم سراغ دکترهای با تجربه تر بروم من می خواهم زنده بمانم و زنده می مانم.

در سالن انتظار دوباره سکوت برقرار شد، اما این بار سکوتی متفاوت. ساعتی که روی دیوار بود همچنان تیک‌تاک می‌کرد، اما برای هر سه نفر، زمان معنای متفاوتی پیدا کرده بود. یکی می‌خواست با لذت از آن خداحافظی کند، یکی با عشق، و دیگری با امید به زندگی ادامه بدهد.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید