روزنامه اعتماد: در بالکن خانه‌ها صدای شعار می‌آید/ «خدا کنه زود/ بره زمستون/ بهار دوباره/ بیاد با سبزه/ رودای پرآب/ لبای خندون»

«شب شده و روی بالکن خانه‌ا‌م نشسته‌ام. صدای مردم می‌آید. شعار می‌دهند. بچه‌ها صدای شعارها را شنیده‌اند. هرچقدر خواستم حواسشان را پرت کنم که نشنوند و سوال‌پیچم نکنند، نشد. «مردم برای چی شعار می‌دن؟ چی میگن؟»

روزنامه اعتماد: در بالکن خانه‌ها صدای شعار می‌آید/ «خدا کنه زود/ بره زمستون/ بهار دوباره/ بیاد با سبزه/ رودای پرآب/ لبای خندون»

غزل حضرتی در بخشی از روزنامه اعتماد  به شعارهای شبانه اشاره می‌کند که در ادامه می‌خوانید:

شب‌ها که بچه‌ها می‌خوابند، می‌روم گوشه‌ای برای خودم خلوت کنم. شعری زمزمه کنم، آهنگی بخوانم یا گوش کنم. خیره شوم به آسمان سیاه شهر و بوی گاز اشک‌آور استشمام کنم. با اینکه خانه‌مان در فرعی است، اما هر شب بوی گاز می‌آید و من با چشمانی اشکبار آن چند دقیقه را در خلوت خودم می‌نشینم. 

اول هفته به پسرم گفتم:«مدرسه‌ها تعطیل شدند تا آخر هفته.» گفت: «وای بازم آنلاین؟» گفتم: «نمی‌دونم، گفتند آنلاین، معلوم نیست آنلاین هم بشه.» گفت: «چرا حالا تعطیل شدیم؟» گفتم: «واسه آلودگی هوا!» دروغ هم نگفته بودم. دلیلش همین اعلام شده بود. اما بهتر بود پسرم همین را باور کند. با حالی از سر استیصال گفت: «مامان میشه از این شهر بریم؟» گفتم: «چرا؟» گفت: «اینجا همیشه هواش آلوده‌س. زمستوناش خیلی بده. فقط هوا سرده. حتی یکم برفم نمیاد که خوشحال شیم. همش مدرسه تعطیل میشه. من خسته شدم دیگه. اصلا دیگه این شهرو دوست ندارم.»

بغض گلویم را گرفته بود. حق داشت. پسرم همیشه حق داشت. او تجسم یک انسان بالغ و سرشار از درک و احساس است. او سرشار از زندگی است، او می‌خواهد آنچه را دوست دارد داشته باشد. آنچه حقش است را می‌خواهد. او دلش کودکی می‌خواهد، بازی با همسالانش را می‌خواهد. او برعکس ما، مدرسه را دوست دارد. هروقت مدرسه آنلاین می‌شود، حالش گرفته می‌شود. او دلش می‌خواهد با برادرش بروند بیرون، بازی کنند، حال پدر و مادرش خوب باشد. مادربزرگش یواشکی گریه نکند، دروغ نشنود، همه برایش فیلم بازی نکنند، مادرش لبخندهای زورکی نزند. 

به او گفتم: «دوست داری کجا زندگی کنیم؟» گفت: «نمی‌دونم، هرجایی غیر اینجا.» گفتم:«دوست داری بریم شمال. بریم رشت؟» گفت: «آره یه‌جایی بریم که این شکلی نباشه. بریم یه‌جای دیگه که کم‌آبی نباشه، هواش خوب باشه، برف بیاد.» 

گفتم: «فکر خوبیه، ولی مدرسه رو چیکار کنیم؟» گفت: «مدرسه که همش آنلاینه. با گوشیت اینترنت میدی، مشق‌هامو می‌نویسم. اینجوری لااقل حیاط داریم می‌ریم با اورهان تو حیاط بازی می‌کنیم. میوه می‌چینیم از درخت‌ها. شاید برفم اومد حالا. هوا هم تمیزه، میشه آسمون رو دید.»

بچه‌ام راست می‌گفت. شرایطم اما طوری نبود که چمدان و بچه‌ها را بزنم زیربغلم و بروم گوشه‌ای. از خدا می‌خواستم بتوانم این کار را بکنم. اما دست و پایم بسته بود. بهانه مدرسه را گرفتم و به او گفتم: «به زودی عید میشه و میریم سفر. می‌فهمم که هوا کلافه‌ت کرده، زمستون‌ها همیشه همین‌طوریه. چاره چیه. باید صبر کنیم بهار بیاد.» اما بهار کی قرار بود بیاید؟ من هم خسته شده بودم. 

شب شده و روی بالکن خانه‌ا‌م نشسته‌ام. صدای مردم می‌آید. شعار می‌دهند. بچه‌ها صدای شعارها را شنیده‌اند. هرچقدر خواستم حواسشان را پرت کنم که نشنوند و سوال‌پیچم نکنند، نشد. «مردم برای چی شعار می‌دن؟ چی میگن؟ به خاطر این شعارها اینترنت قطع شده؟ تا کی اینترنت قطعه؟ کی همه چی درست میشه؟ کی برمی‌گردیم مدرسه؟ دلم برای خانوم‌مون و دوستام تنگ شده.»

سال‌ها پیش می‌رفتم کلاس آواز، حمید پناهی استادم بود و هر بار این شعر را می‌خواند. پاییز و زمستان 88 بود. «از آسمان آبی/ از شب‌های مهتابی/ که خیلی‌وقته/ از اینجا رفته/ از این همه غم/ دلم گرفته/ روزای ابری/ شبای بارون/ خدا کنه زود/ بره زمستون/ بهار دوباره/ بیاد با سبزه/ رودای پرآب/ لبای خندون...» این شب‌ها همه‌اش این آهنگ را می‌خوانم در بالکن خانه.

شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید

نظرات شما - 5
  • ناشناس

    متن دو پهلو و یاد کردن از فتنه 88

  • ناشناس

    لعنت بر کسانی که با رسانه ها و قلمهایشان مردم را تحریک می کنند
    همانهای که برای رئیس جمهور شدن یک فرد بی برنامه هر دروغی را گفتند و حالا که کار اجرایی کشور را بدست گرفته اند با بی ثباتی اقتصادی موجبات این همه خسارت جانی و مالی را فراهم کردند

    نظرات شما -
    • ناشناس

      لعنت به شما بی‌شرفهای دروغگو پرمدعا

  • ناشناس

    متن احساسی و عمیقی بود....

    نظرات شما -
    • ناشناس

      جمله آت هم کپی بود