مددکار اجتماعی

  • روزی که مُهر تباهی بر پیشانی ام نقش بست، دختر 17 ساله ای بودم که به دلیل احساسات عاطفی و هیجانات دوران نوجوانی، درگیر…

  • از روزی که همسر پولدارم همه دارایی ها و املاک را فروخت تا موادمخدر صنعتی تهیه کند، سرنوشت کودکانم نیز تغییر کرد، به…

  • وقتی متوجه شدم در پاتوق معتادان به بیماری «ایدز» مبتلا شده ام، از ترس این موضوع را پنهان کردم و به کسی چیزی نگفتم، اما…

  • نامادری ام مرا برای ازدواج فریب داد او می دانست که شوهرم بعد از ازدواج اجازه تحصیل به من نمی دهد اما او مرا با محبت…

  • هنوز هم باورم نمی شود همسرم آن جوان غریبه را تشویق می کرد تا بیشتر مرا کتک بزند! با آن که حدود 2 سال با یکدیگر و به…

  • با آن که مهم‌ترین راز زندگی ام را بیش از نیم قرن در سینه ام حفظ کردم و شوهرم نیز این راز را هیچ گاه به خاطر من فاش…

  • از روزی که پسر ۱۷ ساله ام در فضای مجازی عاشق یک دختر ۱۵ ساله شد فقط ۹ ماه می‌گذرد که ۴ ماه از این مدت را هم با یکدیگر…

  • تقریبا رابطه من و یکی از دختران کارگاه لو رفته بود که روزی آن دختر ماجرای بارداری اش را پیش کشید، من هم که انتظار چنین…

  • من که در این سن و سال نمی توانستم برای آینده ام تصمیم بگیرم در واقع هیچ گونه آگاهی از ازدواج نداشتم فقط تحت تاثیر حرف…

  • فقط در یک ماه حدود 25 فقره گوشی قاپی از بانوان در مشهد انجام دادیم اما چون همدستم خیلی بزرگ‌تر از من بود، گوشی های…