مددکار اجتماعی

  • زمانی که داروها را بعد از سقط جنین به پزشک معالجم نشان دادم او با تعجب نگاهی به من انداخت و گفت من اصلا این داروها را…

  • در واقع من هیچ نقشی در تعیین سرنوشت خودم نداشتم چرا که اعتیاد مادرم روزگار و آینده مرا نیز تباه کرد، اگرچه او دو سال…

  • نقشه سرقت ها را طوری برنامه ریزی کرده بودم که هیچ گاه به ذهنم نمی رسید احتمال دارد روزی پلیس به سراغم بیاید، از سوی…

  • اگر در لانه‌های مجردی با دوستان ناباب معاشرت نمی کردم و مسیر خلاف و اعتیاد را در پیش نمی‌گرفتم، شاید امروز سرنوشتم به…

  • روزی که مُهر تباهی بر پیشانی ام نقش بست، دختر 17 ساله ای بودم که به دلیل احساسات عاطفی و هیجانات دوران نوجوانی، درگیر…

  • از روزی که همسر پولدارم همه دارایی ها و املاک را فروخت تا موادمخدر صنعتی تهیه کند، سرنوشت کودکانم نیز تغییر کرد، به…

  • وقتی متوجه شدم در پاتوق معتادان به بیماری «ایدز» مبتلا شده ام، از ترس این موضوع را پنهان کردم و به کسی چیزی نگفتم، اما…

  • نامادری ام مرا برای ازدواج فریب داد او می دانست که شوهرم بعد از ازدواج اجازه تحصیل به من نمی دهد اما او مرا با محبت…

  • هنوز هم باورم نمی شود همسرم آن جوان غریبه را تشویق می کرد تا بیشتر مرا کتک بزند! با آن که حدود 2 سال با یکدیگر و به…

  • با آن که مهم‌ترین راز زندگی ام را بیش از نیم قرن در سینه ام حفظ کردم و شوهرم نیز این راز را هیچ گاه به خاطر من فاش…