زن پیغام دختره را به پادشاه رساند. پادشاه هم معطل نکرد و دستور داد که تمام جوانهای شهر بیایند و از جلو دختر که تو…
حسن نامه را تو جیب گذاشت و از رفتن دختر خیلی ناراحت شد. به لشکری که همراهش آمده بود، دستور داد که آمادهی برگشت بشوند.…
یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم پادشاهی بود که سه تا پسر داشت. این پادشاه پیر شده بود و پسرها جوان و برومند بودند.…
در روزگاران قدیم یک فرد روستائى بود روزها مىرفت کارگرى و ده شاهى مزد مىگرفت. پول را به خانه مىآورد و مىگذاشت روى طا…
در کسلکوه حاج احمدى بود که فرزند نداشت. روزى هفتاد شتر او را قماش بار زد و به شهر روم رفت. پادشاه روم او را احضار کرد…
مرد تاجرى بود که اسمش دلگر بود. دخترى داشت بسیار وجیه و عارف، هر کس از هر جا به خواستگارى این دختر مىآمد دختر راضى…
پسر درویش سى و پنج روز براى چوپان کار کرد و چوپان که دلش براى او مىسوخت، گوسفندهائى که لازم داشت را به او داد با چهل…
پسر درویش که برای بار جندم از دختر پادشاه فریب خورده بود، بیچاره و درمانده روانهٔ خانه شد. مادر، صداى داد و قال و شیون…
فردا که شد، مردم همه در جارسوق کوچک شهر جمع شدند و گرد هم آمدند. پادشاه دستور دادکه از خزانه، پول بیاورند....
درویش پیرى بود که همسرى داشت و پسری یک روز همینطور نشسته بودند. درویش رو کرد به پسرش و گفت: پسر جان! من فکر نمىکنم…