داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه/ شاهزاده ای که جانش وابسته به شمشیر زنگ زده اش بود/ قسمت پایانی
زن پیغام دختره را به پادشاه رساند. پادشاه هم معطل نکرد و دستور داد که تمام جوانهای شهر بیایند و از جلو دختر که تو عمارت کلاه فرنگی ایستاده، رد بشوند. همه گذشتند، اما پری هیچ کسی را نپسندید. شاه ناراحت شد و گفت: دخترم! چی شد؟

پری گفت: پدر! کسی که من منتظرش بودم، نیامد.
شاه رفت تو فکر که دیگر چه کسی مانده که وزیر آمد و گفت: «قبلهی عالم به سلامت! تنها کچل غازچران مانده.
شاه گفت: وزیر او را هم بیار.
داستان شمشیر زنگ زده و دختر پادشاه
وزیر رفت و حسن را آورد. حسن از جلو عمارت کلاه فرنگی که رد شد، پری سیب را به طرفش پرت کرد. حسن سیب را در هوا گرفت و بوسید و رو چشم گذاشت. پادشاه از کار پری حسابی از جا در رفت و دستور داد که کچل و دخترش را از شهر بیرون کنند. هر دو را که از شهر راندند، آنها رفتند و تو شهر دیگری زندگیشان را از نو شروع کردند.
گذشت و گذشت تا روزی پادشاه مریض شد. پزشکها از درمانش عاجز شدند. خبر که به گوش حسن رسید، زود جنبید و به بیابان رفت و موی دیو را آتش زد. دیو بیمعطلی حاضر شد و گفت: چه فرمانی داری؟
حسن گفت: پدرزنم سخت مریض شده. دوای درد او چی هست؟
دیو گفت: گوزنی را شکار میکنی و کلهاش را میپزنی و آبش را به پدر زنت میخورانی. درجا خوب میشود.
حسن تا این را شنید، رفت و گوزنی شکار کرد و کلهاش را پخت و آبش را تو ظرفی ریخت. بعد لباس دیگری پوشید و طوری که پادشاه او را نشناسد، به قصر رفت تا آب کلهی گوزن را به شاه بخوراند. شاه تا او را دید، گفت: فرزند! تو کی هستی؟
حسن گفت: قبلهی عالم به سلامت! طبیبم و برای معالجهی شما آمدهام.
پادشاه گفت: پسرم! اگر دردم را شفا دادی، هرچه خواستی بهات میدهم؛ وگرنه گردنت را میزنم.
حسن قبول کرد. آب مغز گوزن را تو ظرفی ریخت و به شاه خوراند. هنوز غذا تمام نشده بود، که شاه احساس کرد هیچ بیماری تو بدنش نیست. در جا شفا پیدا کرد و از بستری بیماری پا شد و رو به حسن کرد و گفت: پسر! بگو ببینم، از من چه میخواهی؟
حسن گفت: قبلهی عالم به سلامت! من به مال و منال نیاز ندارم. تنها میخواهم که با دختر و دامادتان آشتی کنید.
شاه قبول کرد و دستور داد که فردا ضیافتی بگیرند و داماد و دخترش هم بیایند. فردا شد و شاه دید که دختر با همان طبیب وارد شد. حیرت زده و مات از دخترش پرسید: دخترم! انگار کچل را رها کردهای؟ چه اتفاقی افتاده؟
حسن بیمعطلی همان شکمبه را رو سرش کشید و قیافه و ظاهر همان کچل را به خودش گرفت. شاه بیشتر حیرت کرد.
پری گفت: پدر! مردی که تو قلعهی جنگلی مرا به زمین زد، همین جوان بود. او خودش هم شاهزاده است.
پادشاه از حسن عذرخواهی کرد و دستور داد که هفت روز و هفت شب جشن بگیرند و دختر و حسن هم تو قصر او ساکن شدند.
حسن و پری را اینجا داشته باشید و بشنوید که تو سرزمین دیگری چه اتفاقی افتاد.
تو سرزمین دیگری پادشاه آن ولایت هم که آوازهی پری را شنیده بود، از او خواستگاری کرد، اما پری حاضر نشد که زنش شود. وقتی حسن و پری به قصر شاه برگشتند، آن پادشاه تو خواب دید که پری با جوانی عروسی کرده و تو قصر پدرش زندگی میکند. صبح که بیدار شد، اول از همه، چند تن از بزرگهای دربارش را برای خواستگاری دختر فرستاد. خواستگارها رفتند و برگشتند و به شاه گفتند که پری عروس شده و حالا زن حسن است. پادشاه بیمعطلی سپاهی جمع کرد و فرستاد به فرنگ و با پدر پری اعلان جنگ داد. شاه دید که در بد مشکلی افتاده، اما حسن از او اجازه گرفت و یکه و تنها رفت به میدان جنگ.
حسن شمشیر زنگ زده را از غلاف بیرون آورد و به لشکر دشمن حمله کرد. اول به قلب سپاه زد و آنها را مثل علف درو کرد. میکشت و پیش میرفت و کسی نمی توانست جلودارش باشد. یک لحظه پشت سرش را نگاه کرد و دید که از کشتهها پشته ساخته، اما هنوز دنبالهی سپاه معلوم نیست.
خلاصه، حسن چهل روز و چهل شب جنگید. سپاه دشمن از شمشیر زدن او عاجز ماندند. پادشاهشان وقتی دید که در میدان جنگ نمیتواند کاری از پیش ببرد، دست به حیله و نیرنگ زد و پیرهای خمره سوار را جمع کرد و به آنها گفت: هرکس به حسن کلک بزند و او را بگیرد و بیارد، هم وزن خودش بهاش طلا میدهم.
میان این جادوگرهای خمره سوار، عفریتهای بود که جان میداد برای طلا. تا حرف پادشاه را شنید، گفت: ای پادشاه! ده پهلوان پر زور به من بده، تا بروم و حسن را بیاورم.
پادشاه ده پهلوان پر زور انتخاب کرد و گذاشت به اختیار پیرزن. پیرزن آنها را سوار خمره کرد و خودش هم رفت تو خمره و وردی خواند و پرواز کرد. رفتند و رفتند تا رسیدند به فرنگ. آنجا، تو جنگلی قایم شدند. بعد ظاهرشان را عوض کردند و در به در آمدند تا رسیدند به شهر. شروع کردند به گدایی، تو کوچه و بازار میگشتند تا رسیدند به قصر پری که در آن لحظه بالای عمارت کلاه فرنگی بود. پیرزن سرش را بالا کرد و گفت: ای فرزند! این جا خانهی کی هست؟
پری گفت: مگر نمیدانی! اینجا خانهی حسن، داماد شاه است.
عفریته گفت: ای فرزند! خدا حفظش کند. اگر او نبود، دشمن همه را تار و مار میکرد. حسن واقعاً پهلوان پر زوری است. ای فرزند! او چه قدرتی دارد که یک تنه این همه لشکر را کشت و تار و مار کرد؟
پری که راز حسن را میدانست، یکهو از دهنش در رفت که قدرت حسن تو شمشیر اوست. پیرزن تا این را فهمید، پیش پهلوانها رفت و همه به پناهگاهی رفتند. شب که شد و مردم و سپاه خوابیدند، پیرزن ده پهلوان را به خانهی حسن برد و جایی قایمشان کرد. کمی که گذشت، حسن به قصرش برگشت و رفت به خوابگاه. شمشیرش را از کمر باز کرد و به میخ دیوار آویزان کرد و تا دراز کشید، خواب سنگینی به چشمش افتاد که پهلوانها حمله کردند و دست و پای حسن را بستند و خودش و شمشیرش و پری را برداشتند و به شهر خودشان برگشتند. تا رسیدند حسن را به زندان انداختند و پری را به حرمسرای پادشاه بردند.
حسن و پری را اینجا داشته باشید و بشنوید از دیوها.
دیو یکهو دید که از تیغهی خنجر یادگاری حسن خون میچکد. فهمید گرهی تو کار حسن افتاده. بیمعطلی تمام دیوها را خبر کرد. لشکر دیوها تنوره کشیدند و در چشم به هم زدنی آمدند به شهری که حسن و پری در آنجا زندانی بودند. سحر که شد، پادشاه دید که دیوها دور شهر را گرفتهاند. هراسان پرسید: ای وای! اینها کی هستند؟
کسی جواب نداد. هیچ کس نمیدانست که این همه دیو برای چه کاری آمدهاند به این شهر. هنوز دور و بر خودشان میگشتند که دیوها پیش آمدند تا رسیدند به قصر پادشاه. همه پا گذاشته بودند به فرار تا جانشان را به در ببرند، پادشاه هم میخواست برود زیر تخت و خودش را قایم کند که دیو دیدش و گفت: ای پادشاه! نترس. فقط بگو که به سر سرور ما، حسن چه آمده؟ او کجاست؟
پادشاه همه چیز را از اول تا آخر برای دیوها گفت. دیو هم فرمان داد که لشکرش شهر را بگیرند. بعد به پادشاه گفت: اگر حسن و زنش را همین لحظه، صحیح و سالم به ما ندهی، خاک کشورت را با توبره میکشیم و بیچارهات میکنیم.
پادشاه که از ترس، جانی به دست و پا نداشت، حسن و پری را آورد و به دیوها داد. اما حسن از خواب بیدار نمیشد. هر کاری کردند، او بیدار نشد. دیو عصبانی شد و گفت: چه بلایی به سرش آوردهاید که از این خواب بیدار نمیشود؟
پری گفت: تیغ زنگ زدهاش را دزدیدهاند. تا آن تیغ تو دست دشمن است، حسن از خواب بیدار نمیشود. این خواب جادوست.
امیر دیوها دستور داد که تو آسمان و زمین بگردند و شمشیر زنگ زده را پیدا کنند. دیوها خیلی زود شمشیر را پیدا کردند و آوردند. پری آن را به کمر حسن بست. حسن عطسهای کرد و بیدار شد. پری خانم پیشامد را از سیر تا پیاز برای او تعریف کرد. حسن از دیوها تشکر کرد و به کمک آنها به شهرشان برگشتند و زندگی خوشی را شروع کردند.