روزی بود، روزگاری بود. مرد خارکنی بود و روزی که از بیابان برمی گشت بین راه دید دختری مثل پنجهی آفتاب از حمام بیرون…
روایتی کمتر شنیدهشده از دلی که در میانهی میدان جنگ، برای یک زن میتپید.ملکزاده، بانویی از دل اشراف، و عباس میرزا،…
سالها پیش، پیرزنی با دختر و پسرش و داماد و عروسش با هم زندگی میکردند. در یک شب گرم تابستان، همه روی پشت بام خانه…
در روزگار ساسانیان، بهرام گور، پادشاهی دلیر، شکارچی ماهر و دوستدار موسیقی و هنر بود. روزی در یکی از سفرهایش، دل به…
زمانی که بچه بودیم باغ انار بزرگی داشتیم که ما بچه ها خیلی دوست داشتیم. تابستونا که گرمای شهر طاقت فرسا می شد برای چند…
در روزگاران قدیم هر گاه مشتری به ظاهر پولداری وارد بعضی از دکانهای زرگری میشد و از کم و کیف و عیار و بهای جواهر…
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان…
ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺮﺩی ﺳﻮﺍﺭ ﺑﺮ ﺧﺮ ﺍﺯ ﺩﻫﯽ ﺑﻪ ﺩﻫﯽ ﺩﯾﮕﺮ میرفت. ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺭﺍﻩ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺟﻮﺍﻧﺎﻥ ﮐﻪ ﺷﺮﺍﺏ ﺧﻮﺭﺩﻩ بودند ﻭ ﻣﺴﺖ ﺑﻮﺩﻧﺪ ﺭﺍﻩ ﺭﺍ ﺑﺮ…
روزی بود، روزگاری بود. در زمانهای قدیم خارکنی بود و دو تا دختر داشت. روزی که تو بیابان خار میکند، دو خارکن دیگر…
در زمان قاجار و بهخصوص دوران سلطنت ناصرالدین شاه، درباریان و افراد بانفوذ در دربار برای کسب منافع بیشتر سعی میکردند…