کچل ممسیاه دستمال نان را بست به کمر و پاشنهها را ور کشید و از خانه زد بیرون. عین باد از درهها گذشت و مثل سیل از…
و اما بشنوید ادامه داستان کچل مم سیاه را؛ خیلی نگذشته بود که یکهو آسمان تیره و تار شد و رعد نعره زد و دریا به جوش و…
روزی بود و روزگاری بود. کچلی بود به اسم مم سیاه که از دار و ندار دنیا، فقط ننهی پیری داشت. کچل مم سیاه روزی از ننهاش…
روزى شاه عباس به شیخ بهایى گفت: دلم می خواهد ترا قاضى القضات کشور نمایم تا همانطور که معارف را نظم دادى، دادگسترى را…
در کتاب فیه ما فیه مولانا داستان بسیار تأملبرانگیزی به صورت شعر درباره جوان عاشقی است که به عشق دیدن معشوقهاش هر شب…
ساعت حدود شش صبح در فرودگاه به همراه دو نفر از دوستانم منتظر اعلام پرواز بودیم. پسرکی حدوداً هفت ساله جلو آمد و گفت:…
روزی یکی از دانشمندان درس حکمت میگفت و درباره عدالت سخنرانی میکرد و در ضمن سخن، برای روشن شدن مطلب، داستانها و…
داستان دو برادر دوقلو و یک عشق پاک: در زمان پادشاهی «هونگ وونگ»، در دهکدهی کوچک و دورافتادهای در ارتفاعات شمال…
در زمانهاى قدیم، مرد ثروتمندى بود که براى اندوختن ثروتهایش جا کم مىآورد. او ذرهاى رحم نداشت و به کسى کمک نمىکرد و…
روزی که کوروش بنیانگذار سلسله هخامنشیان، وارد شهر صور (یکی از شهرهای سرزمین فنیقیه) شد یکی از برجسته ترین کمانداران آن…