دیگر هیچ امیدی به ازدواج نداشتم ،حالا دیگر 50 سال از عمرم گذشته بود و به خاطر معلولیت های جسمی که بر اثر سوختگی در…
آن روز وقتی مادرم زودتر از همیشه از سرکار به منزل بازگشته بود، قصد داشت اتاق مرا مرتب کند که ناگهان درون کمد دیواری با…
از این که پدرم دچار بیماری فلج اندام شده بود هیچ گاه ناراحت نشدم چراکه احساس میکردم حالا بهراحتی میتوانم از خانه…
وقتی به طور غیرقانونی از افغانستان به ایران مهاجرت کردیم، عمویم مرا به یکی از هموطنانم شوهر داد که او نیز به طور…
متاسفانه پسرم در زندگی، مسیر اعتیاد پدرش را پیش گرفت و اکنون نه تنها اموال منزلم را برای تامین هزینه های اعتیادش…
وقتی به خود آمدم که قرار بود با دختر عمه ام ازدواج کنم.همه مهمانان در تالار منتظرم بودند که ناگهان تصمیم دیگری گرفتم و…
وقتی از شوهرم طلاق گرفتم و در یک رستوران مشغول کار شدم، دیگر احساس می کردم از رفتارهای خشن شوهر معتادم نجات یافته ام و…
آن ها برای آن که پسرشان را خوشبخت کنند، زندگی مرا به تباهی کشاندند و با ناجوانمردی وصف ناپذیری مرا به چنگ پسری هوسباز…
روزی که همسرم از من خواست به کلاس آموزش موسیقی بروم و این هنر ارزشمند را بیاموزم، هیچ گاه تصور نمیکردم که در پس این…
کاش همه ماجراهایی را که برایم رخ می داد بی پرده برای پدر و مادرم بازگو می کردم و آن ها را در جریان اتفاقاتی قرار می…