روزی بود، روزگاری بود. تاجری بود و این بابا گذارش به شهری افتاد و بار قافلهاش را به زمین گذاشت و نزدیک شهر اتراق کرد. شب که شد تاجر دید که یک نفر سفیدپوش از میان قافله گذشت. تاجر پیش خودش فکر کرد که این کی بود؟ اگر دزد بود، پس چرا به بار قافله کاری نداشت؟ خوب است بروم دنبالش و حال و حکایتش را از خودش بپرسم. تاجر رفت و جلو مرد سپیدپوش را گرفت و پرسید: «ای مرد! تو چه کارهای؟.......
روزی گدایی به دیدن صوفی درویشی رفت و دید که او بر روی تشکی مخملین در میان چادری زیبا که طناب هایش به گل میخ های طلایی گره خورده اند، نشسته است.....
در نزدیکی ده ملانصرالدین مکان مرتفعی بود که شب ها باد می آمد و فوق العاده سرد می شد. دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی، ما یک سور به تو می دهیم و گرنه تو باید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی....
در زمانهای قدیم مرد تنبلی بود به اسم احمد. این بابا از آفتاب می ترسید. آن قدر از خانه بیرون نیامده بود که مردم اسمش را گذاشته بودند آفتاب ترس. زنش که از تنبلی شوهرش به تنگ آمده بود، نقشهای کشید تا شوهره را از خانه بیرون بیندازد. ....
یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دو تا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت و توی مزرعه اش گذاشت. مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت......
در قسمت اول داستان سیمرغ و جنگ با تقدیر خواندیم که پسر پادشاه بعد از سوال از پیرمرد و ندانستن وی و گرفتن آدرس برادر بزرگترش به سوی خانه برادر بزرگتر راه افتاد و حال ادامه داستان را میخوانیم....
روزی بود، روزگاری بود. سیمرغی بود و تو آسمان پرواز میکرد و برای خودش از این طرف به آن طرف میرفت، که یکهو وسط چمن زاری قصری دید که تا آن روز ندیده بود. رفت به طرف قصر و وسط باغش نشست و مدتی نگذشت که دید تو گوشهای از قصر، مردی با موهای انبوه نشسته است. پیشتر که رفت، او را شناخت.....
دزدی وارد کلبه فقیرانه عارف پیری شد. این کلبه درخارج شهر واقع شده بود. عارف بیدار بود. او جز یک پتو چیزی نداشت. او شب ها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت و نیمی دیگر را روی خود می کشید، روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند. عارف پیر دزد را دید و چشمان خود را بست، مبادا دزد را شرمنده کرده باشد.....
در روزگار قدیم مردم به خواب و تعبیر خواب بیشتر عقیده داشتند و از خوابهای بد میترسیدند و خیال میکردند هر خوابی تعبیری دارد و خبری از آینده میدهد.....
یک مرد گلهدار بود که هزار گوسفند داشت و آدم نادرستی بود که حلال را از حرام نمیشناخت؛ اما چوپانی که برای گوسفندان او شبانی میکرد پارسا و درستکار بود.....