حکایت مرد نابینای خردمند و سه رهگذر/ چشم‌هایی که بسته بود و دلی که باز بود

در روزگاری نه چندان دور، در کنار جاده‌ای که به پایتخت می‌رسید، پیرمردی نابینا زیر سایه‌ی درختی کهنسال می‌نشست. عصایش را کنار دستش می‌گذاشت و با آرامشی عجیب به صدای باد در برگ‌ها و رفت‌وآمد رهگذران گوش می‌داد. او سال‌ها همانجا نشسته بود و راهنما شده بود، بی‌آنکه چشمی برای دیدن داشته باشد....

حکایت مرد نابینای خردمند و سه رهگذر/ چشم‌هایی که بسته بود و دلی که باز بود

روزی مردی با صدایی محکم اما آرام نزدیک وی شد. پیش از این که سخنی بگوید، صدای کف دستش با سینه‌اش شنیده شد. گویی آدای احترامی رسمی انجام می‌داد. سپس با لحنی مؤدبانه گفت:

ای بزرگوار، راه پایتخت از کدام سو می باشد؟

پیرمرد نابینا با طمأنینه مسیر را توضیح داد.  مرد تشکر کرد و رفت.

حکایت مرد نابینای خردمند و سه رهگذر

اندکی بعد، صدای گام‌های تندتری به گوش رسید. این بار مردی بدون هیچ مقدمه‌ای پرسید: آقا، کدام راه به پایتخت می‌رود؟ در صدایش شتاب و اندکی غرور موج میزد. نابینا باز هم راه را نشان داد و آن مرد نیز بی‌تشکر، دور شد.

هنوز ساعتی نگذشته بود که مرد سومی از راه رسید. پیش از آن چیزی بگوید، ضربه‌ای به سر پیرمرد زد و با صدای خشن فریاد گفت: احمق! راه پایتخت کدام است؟ زود بگو!

پیرمرد بی‌آنکه خشمگین، همان مسیر را برای او هم توضیح داد. مرد سوم با بیحوصلگی رفت و گرد و خاکی پشت سرش گذاشت.

وقتی جاده دوباره آرام گرفت، پیرمرد نابینا شروع به خندیدن کرد. خنده‌ای آرام، نه از تمسخر، بلکه از درکی پنهان.

حکایت مرد نابینای خردمند و سه رهگذر 1

مردی که کمی آن‌سوتر نشسته بود و تمام ماجرا را دیده بود، با تعجب نزدیک شد و گفت: پیرمرد، تو که نمی‌بینی، از کجا می‌دانی این‌ها بودند؟ و چرا میخندی؟

نابینا لبخندی زد و پاسخ داد: اولین مردی که آمد، پادشاه بود.

مرد با ناباوری گفت: از کجا فهمیدی؟

پیرمرد ادامه داد: او از قدرت خود مطمئن بود. کسی که از بزرگی‌اش مطمئن است، نیازی به تحقیر دیگران ندارد. احترام گذاشت، چون احساس خطر نمی‌کرد.

سپس گفت: دومی وزیر او بود. در صدایش شتاب و غرور بود، اما نه آن آرامش. او می‌خواست جایگاهش را نشان دهد، بی‌آنکه توهین کند.

لحظه‌ای سکوت کرد و افزود: اما سومی، تنها یک نگهبان ساده بود. صدایش پر از خشم و حقارت بود. کسانی که درونشان زخمی است، دیگران را می‌آزارند. او بیش از همه از موقعیت خود رنج می‌برد.

مرد با شگفتی گفت: پس تو با گوشهایت میبینی؟

نابینا آرام گفت: چشم‌ها فقط ظاهر را می‌بینند. رفتار آدم‌ها، جایگاه واقعی‌شان را نشان می‌دهد. هر کس آن گونه رفتار می کند که با خودش کنار آمده است.

باد در میان برگ‌ها پیچید و جاده دوباره در سکوت فرو رفت؛ اما آن مرد فهمید که بینایی همیشه به چشم نیست.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید