وضعیت نظامی ایران در دوره قاجار؛ از تلاشهای عباسمیرزا تا اصلاحات امیرکبیر
اگر بخواهیم ارتش قاجار پیش از اصلاحات را تصویر کنیم، بیشتر با چیزی شبیه یک «کارناوال مسلح» روبهرو میشویم تا یک نیروی حرفهای نظامی. آنچه در میدان جنگ حاضر میشد، ترکیبی بود از گارد سلطنتی، غلامان، سواران عشایر و دستههای پراکندهای که هر کدام با منطق خود به جنگ میآمدند و میرفتند.
وقتی صحبت از ایرانِ زمان قاجار میشود، بسیاری از افراد مجموعهای از شکستهای پیاپی نظامی و معاهدات سنگین را به خاطر میآورند.
اگر بخواهیم ارتش قاجار پیش از اصلاحات را تصویر کنیم، بیشتر با چیزی شبیه یک «کارناوال مسلح» روبهرو میشویم تا یک نیروی حرفهای نظامی. آنچه در میدان جنگ حاضر میشد، ترکیبی بود از گارد سلطنتی، غلامان، سواران عشایر و دستههای پراکندهای که هر کدام با منطق خود به جنگ میآمدند و میرفتند.
ارتش قاجار به معنای دقیق کلمه ارتش دائمی نبود. شاه در مرکز، گاردی محدود داشت: چند هزار سرباز و غلام که بیشتر در نقش نگهبانان تخت و کاخ ظاهر میشدند تا نیرویی آماده برای جنگهای سنگین. بدنه اصلی نیرو اما از ایلات و قبایل تأمین میشد؛ سوارانی که در فصل جنگ، با فراخوان شاه و به امید غنیمت، وارد میدان میشدند و با پایان کارزار، دوباره در ایل و قبیله خود حل میشدند. وفاداری آنان، نه به دولت، که به خان و ایل بود.
در سطح فرماندهی، وضع حتی آشفتهتر بود. سلسلهمراتب نظامی بهجای آنکه ساختاری پایدار باشد، در هر لشکرکشی از نو ساخته میشد: عنوانهایی مثل مینباشی، یوزباشی و دهباشی صرفاً برچسبهایی موقتی بودند که در آغاز یک جنگ روی افراد گذاشته میشد و با پایان آن، عملاً از میان میرفت. نه حقوق ثابتی در کار بود، نه خدمت دائمی، نه سلسلهمراتب حرفهای. هر جنگجو، از سوار عشایری تا افسر، شرایط حضور خود را جداگانه با دربار مذاکره میکرد: «چقدر مواجب؟ چقدر غنیمت؟ چقدر آزادی عمل؟»
این ساختار بخشی از منطق قدرت در ایران پیشامدرن بود؛ جایی که شاه بیشتر نقش داور و تنظیمکننده میان نیروهای مختلف را داشت تا بنیانگذار یک دولت متمرکز بوروکراتیک. جنگ در این چارچوب، امتداد طبیعی رهبری سیاسی نبود، بلکه نوعی «نمایش قدرت» بود که در آن هر کس سهمی میخواست.
تجهیزات نظامی نیز بازتاب همین آشفتگی بود. در یک واحد نظامی معمولی، میشد در کنار هم تفنگهای فتیلهای فرسوده، کمان، نیزه، شمشیر، خنجر و گهگاه تفنگهای نسبتاً تازه دید. توپخانه در عمل به زنبورکهایی محدود میشد که بر شتر حمل میشدند: سلاحهایی سبک، برای ایجاد رعب و آتش محدود، نه برای جنگ صنعتیِ توپخانهای. هیچ نشانی از آن نظم استانداردی که در ارتشهای مدرن اروپایی پدید آمده بود، با تفنگهای همنوع، مهمات استاندارد و توپخانه سنگین، دیده نمیشد.
در کنار این آشفتگی ساختاری، فساد نیز همچون موریانهای دائمی، تن ارتش را میخورد. فرماندهان نه بر اساس شایستگی، بلکه بر پایه نسبتهای درونی حرمسرا، خویشاوندی و بدهبستانهای درباری منصوب میشدند. روایتهایی از «ژنرالهای کودک»، فرماندهان ۹ یا ۱۰ سالهای که تنها بهخاطر نسبشان به ریاست واحدهای نظامی رسیده بودند، نشانهای اغراقآمیز اما گویای این سازوکارند. در دفاتر مالی، «سربازان ارواح» ثبت میشدند: اسامی خیالی که حقوقشان به جیب فرمانده و دیوانسالار میرفت.
تصویر میدان جنگ نیز با این واقعیتها هماهنگ بود: سربازی که با تفنگ فتیلهای، بدون باروت کافی، در سرمای قفقاز میجنگید و در آن سوی خط، ژنرالی که در خیمه گرم، مشغول حسابسازی و جمعکردن مواجب بود. در چنین وضعی، ارتش پیش از آنکه اولین گلوله را شلیک کند، از نظر استراتژیک شکست خورده بود؛ زیرا فاقد چیزی بود که ارتشهای مدرن را قدرتمند میکرد: نظم، پیشبینیپذیری، سلسلهمراتب حرفهای، لجستیک پایدار و بودجه قابل اتکا.
به این ترتیب، شکستهای بعدی در برابر روس، نه صرفاً ناشی از برتری توپخانه یا فناوری طرف مقابل، بلکه نتیجه طبیعی برخورد دو منطق متفاوت از سازمان سیاسی و نظامی بود: منطق «ارتش فصلی و ایلیاتی» در برابر منطق «ارتش دائمی و بوروکراتیک».

بیداری تبریز؛ عباسمیرزا و رؤیای «نظام جدید»
در چنین زمینهای است که عباسمیرزا به صحنه میآید و داستان ارتش قاجار وارد مرحلهای تراژیک میشود: مرحلهای که در آن، برای نخستینبار، شکاف میان جهان قدیم و جهان جدید در قالب جنگ و ارتش بهوضوح دیده میشود.
عباسمیرزا، ولیعهدِ مستقر در تبریز، از نخستین کسانی بود که «بوی گندیدگی ساختار نظامی» را احساس کرد. تماس نزدیک او با جبهههای جنگ ایران و روس، و مشاهده مستقیم نحوه عمل ارتش روس، باعث شد بفهمد آنچه در برابرش ایستاده، صرفاً دشمنی با توپ و تفنگ بهتر نیست؛ بلکه با یک «نظم» تازه مواجه است. شکست در نبردهایی چون نخجوان در ۱۸۰۸، و در مقابل، موفقیت نسبی در ایروان در همان سال، برای او نه فقط تجربه نظامی، بلکه آزمایشگاه فکری بود.
پروژهای که بعدها به نام «نظام جدید» شناخته شد، دقیقاً از این آگاهی زاده شد: اینکه بدون تغییر ریشهای در ساختار، نمیتوان به مصاف ارتشهای مدرن رفت. نظام جدید، ترجمهای سطحی از یونیفرم، رژه و فرمانهای فرنگی نبود، بلکه تلاشی بود برای ساختن ارتشی منظم، پیادهمحور و مبتنی بر سربازگیری عمومی. مهمتر از آن، هدفی سیاسی در دل آن بود: خلق سربازی که به دولت و شاه وفادار باشد، نه به ایل و خان.
در این پروژه، این موارد اساسی قابل تشخیص است:
یونیفرمهای یکشکل، تمرینهای منظم، رژه و آموزشهای نظامی به سبک اروپایی، بهعنوان نشانههای نظم جدید معرفی شدند. اینها بیش از آنکه صرفاً تقلید زیباشناختی باشند، تلاشی برای جایگزینی «جنگجو» با «سرباز» بودند؛ گذار از انسانِ جنگافروز ایلیاتی به عامل تحت انضباط دولتی.
عباسمیرزا برای آموزش افسران و سربازان، به مستشاران فرانسوی و بریتانیایی متوسل شد. این تصمیم، نشانهای از اعتراف به عقبماندگی بود؛ اعترافی که در فرهنگ سیاسی آن دوره آسان نبود. حضور مربیان نظامی خارجی، همزمان حامل امید و بحران بود: امید به انتقال فن جنگ مدرن، و بحران مشروعیت در برابر بخشهایی از روحانیت و نخبگان که این حضور را تهدیدی برای هویت دینی و استقلال سیاسی میدیدند.
فرستادن محصل به اروپا و ایجاد کارگاههای نظامی
اعزام نخستین گروههای دانشجو به اروپا، نه فقط برای فنون نظامی، بلکه برای آشنایی با علوم و صنایع جدید، و ایجاد کارگاههای توپسازی و باروتسازی در تبریز، نشان میداد که در ذهن عباسمیرزا، اصلاح نظامی از اقتصاد و فناوری جدا نیست. او میدانست ارتش مدرن، بدون زیرساخت صنعتی و مالی مدرن ممکن نیست.
اما این رؤیا خیلی زود در باتلاق ساختار گرفتار شد. دولت قاجار، به معنای دقیق، یک «دولت مالی مدرن» نبود؛ خزانهای کوچک، درآمدی متکی بر مالیاتهای سنتی و غنایم، و نظام مالیاتیای که در آن بخش بزرگی از منابع در شبکههای فاسد دیوانی و ایلیاتی گم میشد. تأمین حقوق منظم برای سربازان جدید، فراهمکردن لجستیک پایدار و نگهداشتن ارتش در حالت آمادهباش دائمی، به امری نزدیک به محال تبدیل شد.
در تهران، دربار نسبت به تمرکز قدرت نظامی در دست ولیعهدِ تبریز حساس بود. اصلاحات نظامی، اگرچه به نام دفاع از ایران انجام میشد، اما عملاً به افزایش قدرت مستقل عباسمیرزا میانجامید. بنابراین، بُعدی از مقاومت در برابر نظام جدید، ریشه در ترسهای دروندرباری داشت: ترس از آنکه ارتش منظم تبریز، روزی علیه مرکز به کار گرفته شود. نتیجه این شد که دامنه اصلاحات عمدتاً در همان تبریز محصور ماند و به نیرویی سراسری بدل نشد.
از سوی دیگر، ساختار ایلیاتی و گروههای ذینفع در ارتش نامنظم، در برابر اصلاحات مقاومت کردند. بسیاری از سران قبایل و شاهزادگان، از ارتش فصلی و الگوی غنیمتمحور بهرهمند بودند؛ نظم جدید، به معنای پایان این اقتصاد پنهانِ جنگ بود. چنین است که «نظام جدید» در مرکز آذربایجان جوانه زد، اما پیش از آنکه به درختی سراسری تبدیل شود، زیر سایه سنگین فقر، فساد و ترس سیاسی پژمرده شد.
با این حال، اهمیت عباسمیرزا در تاریخ ایران، فقط در میزان موفقیت عملی اصلاحاتش نیست؛ در این است که نخستین بار، مسئله «ضعف ساختاری» را به زبان جنگ و ارتش صورتبندی کرد. او فهمید که مشکل صرفاً در شجاعت سرباز یا مهارت فرمانده نیست؛ در نوع دولتی است که آن ارتش را تولید میکند.
مستشاران، بازی بزرگ و تراژدی خوشباوری
ورود مستشاران نظامی فرانسوی و بریتانیایی، ایران قاجار را وارد میدان خطرناکتری کرد: میدان «بازی بزرگ» قدرتهای اروپایی. اگر در ابتدا دعوت از مربیان نظامی خارجی برای آموزش ارتش جدید، راهحلی ناگزیر مینمود، بهتدریج روشن شد که این حضور، بهای سیاسی و استراتژیک سنگینی دارد.
مناسبات ایران با فرانسهِ ناپلئونی نمونهای گویاست. معاهدههایی که با امید به حمایت نظامی و سیاسی فرانسه بسته شد، در سطوحی از دربار و روشنفکران جوان، این خیال را زنده کرد که میتوان با تکیه بر یک قدرت اروپایی، بر دیگری غلبه کرد. اما چرخشهای سیاست اروپایی، از جمله توافقهایی که میان فرانسه و روسیه در اروپا شکل گرفت، عملاً ایران را در میدان قفقاز تنها گذاشت. تعهداتی که روی کاغذ امضا شده بود، در عمل، قربانی موازنههای بزرگتر شد.
بریتانیای آن دوره، بازیاش پیچیدهتر بود. از یک سو، به عنوان قدرتی که از نفوذ روسیه در جهت هند میترسید، ایران را تشویق و حتی تجهیز میکرد تا در برابر روس بایستد. از سوی دیگر، همین قدرت، در لحظههای حساس، ترجیح میداد برای حفظ منافع امپراتوری خود با روسیه کنار بیاید و ایران را به حال خود رها کند. حمایت سیاسی و نظامی بریتانیا، نه از دل همدلی با وضعیت ایران، بلکه در چارچوب حفاظت از راههای منتهی به هند و مدیریت رقابت با روس تعریف میشد.
این تجربههای متناقض، در حافظه سیاسی نخبگان ایرانی، بهصورت نوعی «تراژدی خوشباوری به بیگانگان» ثبت شد. در یک سوی ماجرا، امید به استفاده از علم و فن نظامی غرب برای نجات ایران بود؛ در سوی دیگر، تجربه تلخ رهاشدن در لحظههای حساس و بازشناختن این واقعیت که قدرتهای فرنگی، بیش از آنکه «دوست» باشند، بازیگران منفعتجوی یک رقابت جهانیاند.
چنین است که منطق «موازنه قوا»، یعنی بازی میان قدرتهای بزرگ برای گرفتن امتیاز، در عمل، به موازنهای نابرابر تبدیل شد؛ موازنهای که در آن ایران، به جای بازیگر، بیشتر مهره بود. سخنان و نوشتههای قائممقام فراهانی، این وضعیت را با زبانی تند و استعاری صورتبندی میکند: ایران زیر دندان دو شیر گرفتار است؛ تجارتی که با قدرت استعماری میشود، نوعی جنگ است؛ و کشوری که قدرت داخلی ندارد، هرچه بیشتر روی موازنه قوا شرط ببندد، بیشتر در معرض تکهتکه شدن قرار میگیرد.
ایران قاجار در این میان، بهتدریج به «دولت حائل» بدل شد؛ حائلی میان امپراتوری روسیه و هندِ بریتانیا. این جایگاه، ظاهراً حاشیهای امن فراهم میکرد، چون دو قدرت بزرگ ترجیح میدادند این منطقه بهعنوان منطقه حائل باقی بماند، اما در عمل، ایران را به کشوری مطیع و وابسته تبدیل کرد. معاهدات بعدی و تقسیم حوزههای نفوذ، این واقعیت را رسمیتر کرد: ایران نه بهعنوان بازیگری مستقل، بلکه بهعنوان حائلی قابل مدیریت، در نقشه قدرتهای جهانی قرار گرفت.
زخم سرزمینی و تولد ترومای استراتژیک
جنگهای ایران و روس، دو معاهده مشهور را بهجا گذاشت که بیش از هر سند دیگری، در حافظه جمعی ایرانیان مانده است: گلستان و ترکمانچای. این دو، صرفاً قراردادهای مرزی نبودند؛ به نوعی، «اسناد تولد زخم ملی» بودند.
با این معاهدات، مرز بر رود ارس تثبیت شد و بخشهای وسیعی از قفقاز، از جمله ایروان و نخجوان، از ایران جدا شد. آنچه از دست رفت، فقط خاک نبود؛ شبکهای از شهرها، بازارها، راههای تجاری و جهانهای فرهنگی بود که قرنها خود را جزئی از ایران میدانستند. فروپاشی این پیوستگی، هم در سطح سیاسی و اقتصادی و هم در سطح روانی و هویتی ضربهای عمیق بود.
بهتدریج، این شکستها و واگذاریها در گفتمان عمومی و نخبگان، به نماد «تحقیر» بدل شد: تحقیر در برابر قدرتهای خارجی، تحقیر در برابر ضعف داخلی، تحقیر در برابر حاکمانی که نتوانستند از سرزمین دفاع کنند. داستان گلستان و ترکمانچای، از سطح رویدادی تاریخی، به سطح اسطوره منفی صعود کرد؛ اسطورهای از آنچه هرگز نباید دوباره تکرار شود.
در اینجا است که میتوان از شکلگیری نوعی «ترومای استراتژیک» سخن گفت. ایران، پس از این شکستها، دیگر صرفاً به فکر جنگیدن یا صلح کردن نبود؛ به مسئلهای بنیادینتر فکر میکرد: چگونه باید ساختار قدرت و ارتش را چنان سامان داد که «تحقیر» و «تکهتکه شدن» دوباره رخ ندهد. بازدارندگی، به معنای توان تحمیل هزینه به مهاجم، در این نقطه، به یک وسواس تبدیل شد.
پروفسور نیکی کدی در تحلیل نیروهای نظامی ایران در این دوره، بر ناکارآمدی نیروهای سنتی و عشایری در برابر ارتشهای مدرن روسیه تأکید میکند. این اشاره مهم است؛ زیرا نشان میدهد که مسئله اصلی، شجاعت فردی یا مهارتهای سنتی جنگ نبود، بلکه شکاف میان «نوع نیروی نظامی» بود. سوارهنظام عشایری، که در جنگهای داخلی و نبردهای قرون پیشین کارآمد بود، در برابر ارتشی که بر پایه پیادهنظام آموزشدیده، توپخانه سنگین و سازمان بوروکراتیک بنا شده بود، ناگهان بیدفاع به نظر میرسید.
این تحلیل، در سطحی عمیقتر، معنایی هویتی نیز دارد: شکست نیروهای سنتی، شکست نوعی تصور از ایران و قدرت ایرانی است؛ شکستی که راه را برای طرح پرسشهای جدید باز میکند: «وطن» چیست؟ «ملت» در برابر «ایل» چه معنایی دارد؟ و «دولت» چگونه باید شکل بگیرد تا بتواند از این وطن دفاع کند؟
به این ترتیب، میتوان گفت که ناسیونالیسم ایرانی، بهمعنای دغدغه مدرن نسبت به تمامیت ارضی و هویت ملی، تا حدی از دل همین زخم سرزمینی زاده شد. فقدان، در اینجا، آگاهی میآورد: فقدان قفقاز، آگاهی از آنچه باید حفظ شود را تیزتر میکند.
امیرکبیر، ناصرالدینشاه و پیوند ارتش با دولت مدرن
پس از این شکستها و زخمها، ایران قاجار وارد عصر دیگری میشود: عصر ناصری؛ عصری که در آن، از یک سو، شیفتگی سطحی به غرب در سفرهای شاه و نمایشهای درباری دیده میشود، و از سوی دیگر، تلاشی جدی برای ساختن زیرساختهای دولت مدرن، تلاشی که بیش از همه با نام امیرکبیر گره خورده است.
امیرکبیر، اصلاحگری است که صراحتاً مدرنسازی را شرط بقای ایران میبیند. در نگاه او، ارتش مدرن بدون اقتصاد مدرن، و اقتصاد مدرن بدون نظام مالی، اداری و آموزشی نوین ممکن نیست. بنابراین، اصلاح نظامی در پروژه او، نه یک جزیره مجزا، بلکه بخشی از یک نقشه کلان است: اصلاح خزانه، سامان دادن به مالیاتها، کاهش وابستگی به درآمدهای نامطمئن، و در کنار اینها، تأسیس نهادهایی چون دارالفنون برای تربیت کادر متخصص.
دارالفنون، بهویژه، اهمیت نمادین بالایی دارد. این مدرسه، قرار بود مهندسان، پزشکان و افسرانی تربیت کند که نه از راه شاگردی سنتی، بلکه با آموزش نظاممند، علم جدید را فرا بگیرند. در پیوند با ارتش، این یعنی ایجاد نسلی از افسران که بتوانند پلی باشند میان دانش نظامی اروپایی و نیازهای ایران. ارتش، در اینجا، دیگر صرفاً دستگاه سرکوب داخلی یا بازیگر جنگهای ایلیاتی نیست؛ بخشی از پروژه دولتسازی است.
اما همان نیروهایی که اصلاحات عباسمیرزا را در تبریز محدود کرده بودند، اینبار با قدرت بیشتر به میدان آمدند. شبکههای فساد، دربار، و کسانی که از وضع موجود منتفع بودند، امیرکبیر را تهدیدی جدی دیدند؛ نه فقط برای امتیازاتشان، بلکه برای نوعی نظم سیاسی که بر توازن میان ضعفها بنا شده بود. قتل امیرکبیر در حمام فین، بیش از آنکه صرفاً حذف یک وزیر باشد، به مثابه شلیک به نقطه مرکزی پروژه استقلال درونزا بود.
پس از او، مسیری که به نام «عصر امتیازات» شناخته میشود، با سرعت بیشتری طی شد؛ دورهای که در آن امتیازات تجاری، معدنی، گمرکی و حتی نظامی به قدرتهای خارجی واگذار شد. ماجرای هرات، و تحقیر نظامی ایران در برابر نیروی دریایی بریتانیا، نمونهای است که نشان میدهد چگونه فقدان ارتش مدرن، در کنار ساختار وابسته اقتصادی و سیاسی، کشور را در برابر فشار خارجی بیدفاع میکرد.
در عین حال، همانگونه که پیشتر اشاره شد، ایران در این دوره بهطور روزافزون به «دولت حائل مطیع» میان روسیه و بریتانیا بدل شد. این موقعیت، اگرچه از تجزیه کامل جلوگیری کرد، اما بهایش این بود که استقلال عمل ایران در حوزه نظامی و سیاسی محدودتر شد. توان ساختن ارتشی که بتواند نه فقط در داخل، بلکه در برابر تهدیدهای بیرونی بازدارندگی ایجاد کند، مدام با محدودیتهای بیرونی و ملاحظات قدرتهای جهانی در تضاد قرار میگرفت.
با این همه، بلوکهای سازنده ایران مدرن، در سطح نهادها، گفتمان و حتی تخیل سیاسی، تا حد زیادی در همین دوره ناصری چیده شد؛ بلوکهایی که شامل تصور جدیدی از آموزش، دولت، ارتش و اقتصاد بود. حتی اگر بسیاری از این پروژهها نیمهتمام ماندند یا با مقاومت ساختار فرسوده روبهرو شدند، ردِ آنها در نسلهای بعدی باقی ماند و در تغییرات سیاسی و نظامی قرن بعدی اثر گذاشت.
میراث یک شکست طولانی
اگر سررشتههای این روایت را از آغاز تا پایان دنبال کنیم، طرحی کلی آشکار میشود: از ارتش فصلی و ایلیاتی و کارناوال مسلح درباری، تا تلاش عباسمیرزا برای ساختن «نظام جدید»، از تراژدی مستشاران و بازی بزرگ، تا زخم گلستان و ترکمانچای، و از اصلاحات امیرکبیر تا عصر امتیازات. این طرح، چیزی بیش از تاریخ ارتش قاجار است؛ نقشهای است از شکلگیری دیانای امنیتی ایران مدرن. در این نقشه، چند محور مهم قابل شناسایی است. در واقع جنگهای ایران و روس، پردهای بود که کنار رفت تا زیر آن، ضعف ساختار سیاسی و نظامی دیده شود. شجاعت فردی یا غیرت ملی، در برابر توپخانه سنگین، پیادهنظام آموزشدیده و لجستیک مدرن کار چندانی از پیش نمیبرد. فهم این ضعف، در آغاز در ذهن کسانی چون عباسمیرزا و امیرکبیر رخ داد و بهتدریج به مسئلهای عمومیتر بدل شد.
زایش وسواس «بازدارندگی»
از فرانسه ناپلئونی تا بریتانیای امپراتوری، تجربه ایران نشان داد که قدرتهای خارجی، متحدان مطمئنی برای حفظ استقلال و تمامیت ارضی نیستند. آنها در بهترین حالت، ایران را بهعنوان مهرهای در بازی بزرگ میدیدند؛ مهرهای که هر لحظه میتوانست قربانی معاملهای بزرگتر شود. این تجربه، بیاعتمادی ساختاری نسبت به وعدههای خارجی را در ذهن نخبگان ایرانی تثبیت کرد.
معاهدات تحقیرآمیز و جدایی قفقاز، شوکی بودند که نشان دادند بدون قدرت نظامی قابل اعتنا، سیاست خارجی به آسانی به تسلیم و امتیازدهی تبدیل میشود. از اینجا به بعد، مسئله اصلی صرفاً داشتن ارتش نبود؛ داشتن ارتشی بود که بتواند هزینه حمله را آنقدر بالا ببرد که دشمن از فکر آن منصرف شود. بازدارندگی، از دل شکست، به آرزو و دکترین بدل شد.
پیدایش مفهوم مدرن «وطن» و «ملت»
فقدان قفقاز، و ترس از تکرار آن در مناطق دیگر، مفهوم جدیدی از وطن را شکل داد؛ وطنی که باید حفظ شود، چون میتواند از دست برود. بههمراه این، تصور تازهای از «ملت» نیز پدید آمد که فراتر از ایل و قبیله است؛ جمعیتی که سرنوشت مشترکی دارد و باید توسط دولتی قدرتمند محافظت شود. ارتش، در این چارچوب، دیگر فقط سپاه شاه نیست؛ «ارتش وطن» است، حتی اگر این اصطلاحها آن زمان به کار نمیرفت، معنا در همان جهت حرکت میکرد.
علاوه بر این، تجربه شکست در جنگ و تحقیر در سیاست خارجی، اصلاحگران را به این نتیجه رساند که امنیت خارجی بدون توسعه داخلی دوام ندارد. ارتش مدرن بدون اقتصاد مدرن، آموزش مدرن و دولت مدرن، شبحی بیش نخواهد بود. پروژههایی مانند دارالفنون، اصلاح مالیاتها و تلاش برای ایجاد بوروکراسی، همه بخشی از این فهم بودند: اینکه توپ و تفنگ، آخرین حلقه زنجیرهای است که از مدرسه، خزانه و دیوان آغاز میشود.
در نهایت، میتوان گفت که سیاست امنیتی ایرانِ پساقاجار، از دغدغه دائمی تمامیت ارضی تا وسواس نسبت به استقلال نظامی، را نمیتوان فهمید مگر در پرتو این تاریخ. شکستهای آن روزگار، صرفاً خاطرهای تلخ نیستند؛ بخشی از ناخودآگاه سیاسی امروز ایراناند.
در چهارراه تاریخی سهمگینی که ایران در آن واقع شده، میان امپراتوریها و قدرتهای ریز و درشت منطقهای و جهانی، صلح هرگز صرفاً به معنای نبودِ جنگ نبوده است. صلح، همواره باید پشتگرمیای داشته باشد؛ پشتگرمیای که از نظر نخبگان ایرانی، نه در وعدههای دیپلماتیک، که در سایه وهمآور اما ضروری یک قدرت نظامی بازدارنده جستوجو شده است.
از این منظر، داستان ارتش قاجار، با همه زوالها، تلاشها، شکستها و اصلاحات ناکام، هنوز تمام نشده است؛ تنها صحنهاش عوض شده و بازیگرانش تغییر کردهاند، اما پرسش اصلی همان است: چگونه میتوان در جهانی بیثبات، همزمان مستقل بود، امن بود و فرو نپاشید؟
قاجار کیلو چنده تا وقتی کوروش بزرگ هست.
رضا شاه چه ویرانه ای تحویل گرفت و چی ساخت در 16 سال...
روحش شاد