افسانه خورشیدبانو و پسرِ بیابان‌گرد/ قصه‌ی پسری که دست خالی، عشق را برد

یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچکی نبود. پسری بود و این باب شبی دختر خوشگلی را تو خواب دید و یک دل نه، صد دل عاشق دختره شد. از خواب که بیدار شد، دست از خانه و زندگی اش کشید و پشت به شهر و رو به بیابان راه افتاد و رفت.

افسانه خورشیدبانو و پسرِ بیابان‌گرد/ قصه‌ی پسری که دست خالی، عشق را برد

خلاصه، چهار سال آزگار از این شهر به آن شهر رفت تا شاید خوشگلی را که تو خواب دیده، پیدا کند. یک شب دوباره دختره را که اسمش خورشید بانو بود، در خواب دید و عشقش به او بیشتر شد. یک روز صبح زود کیسه‌ای آذوقه و کوزه‌ای آب برداشت و لباس سفر پوشید و زمین خدا را گرفت و رفت و رفت، تا رسید به گله‌ای بز که داشتند می‌چریدند و مال پدر خورشیدبانو بود.

افسانه خورشیدبانو و پسرِ بیابان‌گرد

پسره تا پی برد که گله مال پدر خورشیدبانوست، دو تار کوچکی که پر شالش بود، بیرون آورد و شروع کرد به زدن و خواندن. خسته که شد، نشست زیر درختی و کمی نان و پنیر و آب خورد و بلند شد و راه افتاد تا رسید به یک گله‌ی میش. از چوپان پرسید که گله مال کی هست و پی برد که مال پدر خورشیدبانوست.

گله‌ی میش را گذاشت و رفت تا رسید به گله‌ی گوزنی که مال پدر خورشید بانو بود. پسره کمی کنار تخته سنگی نشست و خستگی در کرد و دوباره راه افتاد، اما از بخت بد، راهش را گم کرد و افتاد به بیراهه و تو بیابان چهل روز سرگشته بود و علف و گیاه خورد تا زنده بماند. ناامید که شد، رو کرد به درگاه خدا و التماس کرد که راه را به‌اش نشان بدهد. یکهو خواجه‌ی خضر جلوش ظاهر شد و دستش را گرفت و گفت: جوان! چشمت را رو هم بگذار.

پسره اطاعت کرد. خضر که گفت چشمت را باز کن، پسره چشمش را باز کرد و خودش را دم دروازه‌ی شهری دید که خورشیدبانو آنجا زندگی می‌کرد. پسره تا خواست پا به شهر بگذارد، چشمش افتاد به چهل درویش خاکسترنشین. پسره رفت کنار آنها و پرسید: می‌شود بگویید چرا خاکسترنشین شده‌اید؟

درویش‌ها گفتند که ما چهل درویش پسر چهل نفر از اعیان شهرهای مختلفیم و از عشق خورشید بانو خاکسترنشین شده‌ایم. پسره به آنها خندید و تنگ غروب وارد شهر شد و از مردم سراغ خانه‌ی پدر خورشیدبانو را گرفت و رفت به خانه‌ی پدر دختره. از قضا، شب جمعه بود و خورشید بانو رسم داشت که شب جمعه برای فاتحه خوانی برود به قبرستان.

افسانه خورشیدبانو و پسرِ بیابان‌گرد 1

دختر به نوکرهاش دستور داد که مادیانی حاضر کنند تا سوار شود و برود. تا خواست سوار شود، چشمش افتاد به پسره و ازش پرسید که کی هستی و به چه جرأتی وارد خانه‌ شده‌ای؟ پسره تمام سرگذشتش را تعریف کرد. خورشیدبانو گفت: ‌من برای فاتحه می‌روم، اگر مایلی، تو هم می‌توانی بیایی.

خورشیدبانو از جلو و پسره پیاده از عقب راه افتادند به طرف قبرستان، اما تا از دروازه‌ی شهر پا گذاشتند بیرون، چهل درویش بلند شدند و تبرزین‌شان را برداشتند و افتادند به جان پسره و تا می‌خورد زدند و او را خونین و مالین انداختند گوشه‌ای.

اتفاقاً پدر خورشیدبانو که از آنجا رد می‌شد، رسید بالای سر پسره و پرسید کی این جوان را به این روز انداخته. گفتند که این چهل درویش خاکسترنشین که عاشق دختر شما هستند، تا دیدند این جوان دنبال اسب خورشیدبانو می‌دود، ریختند سرش و تا جان داشت، بیچاره را زدند. پدر خورشیدبانو به نوکرهاش دستور داد تا جوان زخمی را ببرند به خانه‌اش و رو زخم‌هاش دوا بگذارند و تا صبح نگه دارندش.

نصفه شب جوان به هوش آمد و بلند شد و رفت به اتاق دختره و دید که او خوابیده. شمشیرش را بیرون آورد و بین خودش و دختره گذاشت و خوابید. صبح که بیدار شد و دختره را ندید، بام به بام رفت دنبالش و به حیاطی رسید و دید خورشید بانو تمام جواهراتش را دور خودش جمع کرده و تکیه داده به دیوار.

پسره دوتار را از پر شالش درآورد و شروع کرد به زدن و خواندن. دختره چشمش افتاد به پسره و از آن حیاط رفت به حیاط دیگری تا حنایی را که خیس کرده بود، به دست و پاش بمالد.

پسره هم بام به بام رفت و تا دید که دختره حنا می‌بندد، شروع کرد به خواندن. این خبر را برای پدر خورشیدبانو بردند و او چند مأمور فرستاد تا پسره را بگیرند. پسره را دست بسته بردند به حضورش و پدره ازش علت این همه سماجت را پرسید. پسره گفت: چه با پررویی باشد و چه به زور و چه یک روز باشد و چه صد روز، آخر دخترت مال من می‌شود.

پدر دختره گفت: عجب احمقی هستی که با دست خالی چنین هوسی داری. حواست باشد که روز پیش راجه‌ی کشمیر آمد به خواستگاری خورشیدبانو و حالا رفته تا چهل روز دیگر با شیربهاش برگردد و دختره را ببرد. اگر تو بتوانی زودتر شیربهای دخترم را بیاری، دختره مال تو می‌شود وگرنه سر چهل روز راجه می‌آید و دختره را می‌برد. فعلاً وقتت را تلف نکن و برو.

پسره خداحافظی کرد و راه افتاد به طرف شهر خودش. تا رسید، رفت پیش پدرش و گفت:‌ پدرجان! تو چهار سال دنبال دختری رفتی که تو خواب دیده بودی و پیداش نکردی. من رفتم و پیداش کردم. حالا باید شیربهاش را بدهی تا بروم و بیاورمش.

پدره تا این حرف را شنید، به ریش پسره خندید و گفت: چه خیال خامی! من پول و مالم را بدهم تا تو بروی دختر بیاری؟ نه. خودت برو و پولی پیدا کن.

پسره تا این حرف را شنید، قهر کرد و از خانه زد بیرون و دوباره پشت به شهر و رو به بیابان راه افتاد و رفت. رفت و رفت تا رسید به آب انباری. کمی آب خورد و از زور خستگی به خواب رفت و وقتی بیدار شد، دید قاطرچی‌های پدرش دارند می‌آیند و صدای زنگشان گوش آسمان را کر کرده. تا رسیدند نزدیکیش، پسره دید بار قاطرها صندوق‌های بزرگی است.

خوشحال رفت و جلو قافله را گرفت. قاطرچی‌ها خواستند پسره را رد کنند، که او مهلت نداد و کشیده‌ی محکمی زد به صورت سردسته‌ی قاطرچی‌ها. آنها که این طور دیدند، ساکت شدند. پسره هم قاطرها را جلو انداخت و زود راه افتاد به طرف شهر خورشیدبانو. مدتی که رفتند، پسره خواست ببیند که تو صندوق‌ها چی هست. در یکی را که شکست، مات و حیرت زده ماند، چون دید خالی است.

افسانه خورشیدبانو و پسرِ بیابان‌گرد 2

سیلی دیگری زد تو گوش چاروادار باشی و همان جا گذاشتشان و رو به بیابان راه افتاد و تنها رفت و با خودش گفت اگر خدا بخواهد، خودش می‌دهد. رفت و رفت تا شب بر سر دست آمد و همه جا تاریک شد، اما پسره همان طور راهش را گرفت و رفت تا رسید به قافله‌ای که می‌رفت به کشمیر. از قافله سالار پرسید و گفتند که قافله سالار راجه‌ی کشمیر است که تازه با خورشیدبانو عروسی کرده و دارد عروسش را می‌برد به کشمیر. پسره تا این حرف را شنید، زد زیر آواز تا صداش برسد به گوش دختره.

اما بشنوید از مادر راجه‌ی کشمیر که دوست نداشت پسرش از شهر دیگری عروس بیارد و حیله‌ای زد تا خورشیدبانو رسید به کشمیر، سربه نیستش کند. مادر راجه با کمک پیرزن جادوگری آجیل زهرآلودی تهیه کرد که به خورد دختره بدهد و مسموش کند و از بین ببردش. اما تا دختره پا به شهرگذاشت، پیش از اینکه مادره برود سراغ خورشیدبانو، راجه‌ی بخت برگشته که حرص شکم داشت، رفت سراغ آجیل‌ها و همه را ریخت تو جیبش و خورد و خیلی زود افتاد و مرد. خبر مرگ راجه که تو شهر پیچید، مردم گفتند حتماً عروس بدقدم بوده که داماد ناگهانی مرده.

پسره که دنبال قافله تا کشمیر آمده بود، این خبر را که شنید، خوشحال شد و هرطور بود، خودش را رساند پشت بام خانه‌ی راجه و وقتی خاطرجمع شد که دختره تو خانه است، آهسته رفت پائین و خودش را رساند به مادر راجه و وانمود کرد که در غمش شریک است و به او گفت که این عروس خیلی بدقدم است و تا حالا سر هفت نفر را خورده. تا زود است، از خانه بیرونش کنید، مبادا بدبختی دیگری سرتان بیاید. مادر راجه گفت: دستت را می‌بوسم، اگر بتوانی این دختره را برداری و با خودت ببری به وطنش.

پسره گفت: ‌با دست خالی چه طور می‌توانم دختر مردم را ببرم شهرش.

مادر راجه گفت: ‌هرچی پول بخواهی بهت می‌دهم. به شرطی که هرچه زودتر این بدبختی را از خانه‌ی من دور کنی.

مادر راجه این را گفت و دستور داد هزار سکه‌ی طلا برای پسره بیارند و وسایل سفرشان را آماده کنند و خورشیدبانو را داد به دستش و روانه‌شان کرد. پسره از بازار برده فروش‌ها چند تایی غلام سیاه و از بازار چاروادارها چندتایی اسب خرید و با دم و دستگاه حسابی راهی شهر خودش شد. چند شب و چند روز رفتند تا رسیدند. پدر پسره که خبردار شد، گفت: ‌پسری که تک و تنها و دست خالی شیربها فراهم کرده و دختره را گرفته، قابلیتش را دارد که صاحب دارایی من بشود.

پیرمرد خانه و زندگی و دارایی‌اش را داد دست پسره و خودش رفت گوشه‌ای و تمام وقتش را صرف عبادت کرد.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید