افسانه پریچهر و کوتوله ها/ دختر خوشگلی که از دست نامادری به هفت مرد کوتوله پناه برد

در زمان‌های قدیم مردی بود و زنی داشت به اسم مریم. با این که خیلی سال بود که زن و شوهر بودند، بچه نداشتند و به این خاطر غصه‌ی زیادی بار دل هر دو شده بود....

افسانه پریچهر و کوتوله ها/ دختر خوشگلی که از دست نامادری به هفت مرد کوتوله پناه برد

سال‌ها گذشت. یک روز زمستان که هوا سرد بود و از آسمان برف می‌بارید و حسابی زمین را پوشانده بود، زن کاردی گرفته بود و داشت گوشت می‌برید برای پختن ناهار. کارد دسته مشکی و خیلی تیز بود.

یکهو آسمان غرید و تیغه‌ی کارد دست زنه را برید و خون راه افتاد. مریم دستش را از پنجره بیرون کرد تا خون رو زمین آشپزخانه نریزد. سفیدی برف چشمش را خیره کرد. سرش را بالا برد و گفت: خداوندا! به من دختری بده که مثل این برف سفید و چشم و ابروش هم مثل دسته‌ی کارد مشکی باشد.

افسانه پریچهر و کوتوله ها

چند ماهی گذشت و زن حامله شد. اما هر روز از خدا دختری می‌خواست که پوستش سفید باشد مثل برف و چشم و ابروش مشکی باشد عین دسته‌ی کارد. روزها گذشت و آخر سر روز زایمان رسید و همان طور که آرزو کرده بود، خدا بهش دختری داد که پوستش سفید بود مثل برف و چشم و ابروش سیاه بود عین دسته‌ی کارد. اسمش را گذاشت پریچهر. پدر و مادره دختره را خیلی دوست داشتند.

پریچهر هم عزیزدردانه و خوشگل بود. کم کم بزرگ شد تا هفت سال از عمرش گذشت که روز سختی رسید. مادره مرد و پدرش که نمی‌توانست تنهایی مواظب دختره باشد، زن دیگری گرفت و پریچهر را به زنش سپرد. اما نامادری پریچهر را دوست نداشت و باهاش خوب تا نمی‌کرد. پریچهر هم از مرگ مادرش و دوری پدر و رفتار زن بابا رنج می‌برد، هر روز لاغرتر می‌شد و شادی و شادابی‌اش از دست می‌رفت، اما به خاطر پدرش، دندان رو جگر می‌گذاشت و دم نمی‌زد و همه چیز را تحمل می‌کرد.

افسانه-پریچهر-و-کوتوله-ها-1

پدرش هر وقت برمی‌گشت به خانه، دختره را می‌بوسید و دستی به سرش می‌کشید و می‌گفت که تو خوشگل‌ترین زن دنیایی. این کار زن بابا را حسودتر می‌کرد و پدره که نبود، خوب می‌چزاندش. از همه بدتر این که زنه جادوگر هم بود و آئینه‌ای داشت که هر روز توش نگاه می‌کرد و ازش می‌پرسید و جواب می‌شنید. روزی، پدره که رفت، زن با عجله آئینه را برداشت و توش نگاه کرد و گفت:‌به به! چه قدر خودم خوشگلم. هیچ کس به خوشگلی من نیست.

آئینه جواب داد:‌درست که تو خوشگلی، اما پریچهر ازت خوشگل‌تر است.

زن بابا از این حرف خیلی ناراحت شد، ولی هیچی نگفت. روز بعد خوب به سر و بر خودش رسید و جلو آئینه رفت و پرسید: امروز چی می‌گوئی؟

آئینه دوباره همان حرفش را به زنه زد. زن بابا از کوره در رفت و به خودش گفت که باید پریچهر را سر به نیست کند. نشست و عقلش را رو هم ریخت. آخر سر به این نتیجه رسید که بهتر است پریچهر را به یک شکارچی بدهد تا ببردش جای دوری و سرش را زیر آب کند. بعد هم به پدرش بگوید که پریچهر خانه را گذاشته و سر زده به بیابان و لابد طعمه‌ی جانوری شده.

از آن طرف، زن جادوگر دوستی داشت که شکارچی بود. روزی که به دیدنش آمده بود، پریچهر را داد به دست شکارچی و گفت که ببرش بیابان و سرش را ببر و دل و جگرش را برای من بیار. شکارچی هم قبول کرد و پریچهر را برد و پشت به شهر و رو به بیابان رفتند و رفتند. وسط راه پای شکارچی خورد به سنگی و افتاد زمین. پریچهر دستش را گرفت و کمکش کرد. شکارچی با خودش گفت دختری به این خوبی چه کرده که باید سرش را زیر آب کنم؟ از پریچهر پرسید: چرا زن بابات را اذیت می‌کنی؟

پریچهر گفت که من کاری نکرده‌ام و سرگذشتش را برای شکارچی تعریف کرد. شکارچی گفت که زن بابات دستور داده که تو را بکشم و چاره‌ای ندارم و باید کاری بکنم. پریچهر زد زیر گریه به شکارچی گفت: مرا نکش و به جای من جانوری شکار کن و دل و جگرش را برای زن بابا ببر و عوضش من هم گردن بند مرواریدم را بهت می‌دهم.

شکارچی که می‌دانست پریچهر گناهی ندارد، پیشنهادش را قبول کرد و جانور کوچکی شکار کرد و با خونش پیراهن پریچهر را خونی کرد و دل و جگرش را هم با خودش برد تا به زن بابا نشان بدهد و پریچهر را هم به حال خودش گذاشت.

پریچهر که یکه و تنها مانده بود و از ترس زن بابا هم نمی‌توانست برگردد به خانه، رفت و رفت به امید اینکه جای امنی پیدا کند. هفت شب و هفت روز راه رفت و از گرسنگی و تشنگی جان به تنش نمانده بود و نزدیک بود بیفتد. روز هفتم تمام روز را راه رفته بود. هوا تاریک شده بود که ناچار نشست رو زمین تا خستگی در کند. چند لحظه گذشت که از دور روشنایی به چشمش خورد. پا شد و دوید به طرف روشنائی. آخر سر رسید به کلبه‌ای که چراغی توش روشن بود.

افسانه-پریچهر-و-کوتوله-ها-2

هرچه در زد، جوابی نشنید. از پله‌ها رفت بالا و در را باز کرد و رفت تو کلبه. دید دو تا اتاق تو کلبه است. رفت تو یکی از اتاق‌ها، دید میز بزرگی وسط اتاق گذاشته و غذاهای خوب روش چیده‌اند و هفت قاشق و هفت بشقاب و هفت لیوان هم دور میز است.

دستمال سفره‌ها را شمرد و دید هفت تاست. خلاصه، هرچی آنجا بود، هفت تا هفت تا بود. با عجله رفت سر میز و از غذاها خورد و شکمش که سیر شد، رفت تو آن یکی اتاق. آنجا هم هفت تختخواب گذاشته بودند.

پریچهر که خوابش می‌آمد، رو تخت خواب اولی دراز کشید، ولی خوابش نبرد. رفت رو دومی. آنجا هم خوابش نبرد. رو تخت خواب سومی خوابید. آنجا هم خوابش نبرد. به ترتیب چهارمی، پنجمی و ششمی را هم امتحان کرد. فایده نداشت. آخر سر رو تخت خواب هفتم خوابش برد. ولی خیلی نگذشته بود که از سر و صدا بیدار شد. یکهو دید هفت نفر آدم کوتوله دورش را گرفته و مات و حیرت زده نگاهش می‌کنند. پریچهر از جا پرید و زد زیر گریه. یکی از کوتوله‌ها پرسید: اسم تو چی هست و از کجا آمده‌ای؟

پریچهر سیر تا پیاز سرگذشتش را تعریف کرد. کوتوله‌ها به همدیگر نگاه کردند و با سر به هم علامت دادند. پریچهر خیال کرد آنها هم خیال دارند بلایی سرش بیارند. دوباره شروع کرد به گریه. کوتوله‌ها گفتند دخترجان! گریه نکن. ما هفت برادریم و این جا هم منزل ماست. ما هم خواهری نداریم. حرفهات را هم باور کرده‌ایم. به کلبه‌ی ما خوش آمدی. اگر میل داری، می‌توانی اینجا بمانی. عین خواهر مایی. روزها که از خانه بیرون می‌رویم، به جای خواهر ما، کلبه را جارو کن، غذا بپز و شام را آماده کن.

پریچهر پیشنهاد کوتوله‌ها را قبول کرد و آنجا ماند. روزها به همه‌ی کارها می‌رسید و شب که کوتوله‌ها برمی‌گشتند، هرکدام برای دختره چیزی می‌آورد. بعد از شام آواز می‌خواندند و حسابی خوش بودند و پریچهر هیچ وقت این طور خوشی و اقبالی ندیده بود. اما روزها که کوتوله‌ها نبودند، پریچهر چون سرگرمی نداشت، کارها که تمام می‌شد، دور و بر کلبه گردش می‌کرد، تا شب بشود و برادرها برگردند.

چند سالی گذشت و پریچهر شد دختر بزرگی و هر روز از روز پیش خوشگل‌تر می‌شد. اما چون دوستی نداشت که باهاش حرف بزند، از تنهایی غصه می‌خورد. چند دفعه هم فکر کرد که برگردد پیش پدرش و برود به دیدن دوستان قدیمش، اما از زن بابا خیلی می‌ترسید. از طرف دیگر چون کوتوله‌ها را دوست داشت، راضی نمی‌شد که ولشان کند و برود.

روزی که کوتوله‌ها رفته بودند دنبال کارشان و پریچهر هم مشغول پختن غذا بود، یکهو متوجه شد که جوانی زیر پنجره ایستاده و نگاهش می‌کند. از پسره پرسید تو کی هستی و چرا آمده‌ای اینجا؟ جوان جواب داد که دنبال شکار بوده و با چند تا دوستاش آمده این دور و بر. چون آبش تمام شده، عقب چشمه‌ای می‌گشته تا این کلبه را از دور دیده و آمده که کمی آب بگیرد. پریچهر گفت که این نزدیکی چشمه‌ی کم آبی است که برادرهایش از آنجا آب می‌آورند. بعد کاسه‌ای آب به جوان داد.

جوان آب را نوشید و خواست برود که دوست‌هایش رسیدند و پریچهر هم هرچه آب تو کوزه مانده بود، داد به آنها. همه تشکر کردند و رفتند. شب که کوتوله‌ها برگشتند به خانه، پریچهر جریان را برایشان تعریف کرد. برادرها کمی نگران شدند. صبح که شد، کوتوله‌ها فکر کردند که شاید شکارچی برگردد. پس تصمیم گرفتند که دنبال کار نروند. کمی که از روز گذشت، باز همان جوان دیروزی با یکی از دوست‌هایش آمدند به کلبه.

افسانه-پریچهر-و-کوتوله-ها-3

پریچهر و کوتوله‌ها ازشان پذیرایی کردند و به خوشی و خرمی از هم جدا شدند. ولی دوست جوان پیش از رفتن، کوتوله‌ها را کشید کنار و چیزی گفت که همه از خوشی تو پوستشان نمی‌گنجیدند. میهمان‌ها که رفتند و کوتوله‌ها با پریچهر که تنها شدند، به او گفتند که این جوان پسر حاکم شهری است که کمی آن طرف‌تر است و از تو خواستگاری کرده و دوستش هم قرار است که بعدازظهر برای جواب تو برگردد.

پریچهر سرش را پایین انداخت و حرفی نزد. کوتوله ها از او پرسیدند که جوابت چی هست و ما چی بگوئیم؟ پریچهر که پسر حاکم را پسندیده بود، ولی نمی‌خواست حرف دلش را به زبان بیاورد، گفت:‌ شما برادرهای من هستید. هرچه نظر شما باشد، همان کار را می‌کنم، ولی شما را تنها نمی‌گذارم.

کوتوله‌ها به یکدیگر نگاه کردند و فهمیدند که پریچهر راضی است. کوتوله‌ها همراه عروس رفتند به شهر و از دوست و آشنا دعوت کردند برای شرکت در مراسم عروسی. پریچهر هم از زن باباش دعوت کرد که بیاید عروسی، ولی زن بابا که خبر زنده بودن پریچهر و عروسی‌اش را با پسر حاکم شنید، از غصه دق کرد و جان داد و رفت زیر صد خروار خاک. مردم با کمک کوتوله‌ها شهر را آذین بستند. چهل شب و چهل روز جشن گرفتند. عروس و داماد هم چهل سال با یکدیگر به خوبی و خوشی و شادمانی زندگی کردند.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید