تحلیلگر مسائل بین‌الملل و عضو هیات علمی پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی:

باید مانند چین و هند، به سمت صلح تاکتیکی با آمریکا برویم، نه صلح بنیادین/ تنها در صورتی می‌توانیم وارد یک صلح پایدار با آمریکا شویم که استحاله هویتی پیدا کنیم/ برگ برنده تداوم جنگ اوکراین و همچنین منازعات خاورمیانه، در دست چین قرار دارد

عضو هیات علمی پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی گفت: اگر دل در گرو امام و انقلاب داریم و می‌خواهیم بر استقلال خود پافشاری کنیم، باید بپذیریم که نمی‌توانیم به آشتی با آمریکا برسیم. اما این به معنای امتناع از صلح تاکتیکی با آمریکا نیست. ما می‌توانیم به جای یک رابطه مبتنی بر خصومت‌های تشدیدیابنده، وارد یک رابطه مبتنی بر رقابت شویم؛ مشابه همان چیزی که در رابطه بین چین و آمریکا یا هند و آمریکا وجود دارد.

باید مانند چین و هند، به سمت صلح تاکتیکی با آمریکا برویم، نه صلح بنیادین/ تنها در صورتی می‌توانیم وارد یک صلح پایدار با آمریکا شویم که استحاله هویتی پیدا کنیم/ برگ برنده تداوم جنگ اوکراین و همچنین منازعات خاورمیانه، در دست چین قرار دارد

تحولات پرشتاب منطقه و جهان در ۳ سال اخیر، از عملیات هفتم اکتبر و جنگ غزه تا گسترش دامنه درگیری‌ها در لبنان، سوریه و رویارویی‌های مستقیم ایران و اسرائیل، معادلات امنیتی غرب آسیا را وارد مرحله‌ای تازه کرده است. همزمان، افزایش رقابت قدرت‌های بزرگ، تردیدها نسبت به کارآمدی نهادهای بین‌المللی و تغییر آرایش ائتلاف‌های منطقه‌ای، این پرسش را بیش از گذشته مطرح کرده که جهان در آستانه شکل‌گیری نظمی جدید قرار دارد یا صرفاً شاهد تشدید رقابت‌ها در چارچوب نظم موجود است.

در چنین شرایطی، ارزیابی جایگاه ایران در این تحولات و بررسی نسبت میان قدرت نظامی، دیپلماسی و بازدارندگی، به یکی از مهم‌ترین موضوعات محافل سیاسی و راهبردی تبدیل شده است. برخی معتقدند تجربه جنگ‌های اخیر، مؤلفه‌های قدرت و امنیت را دستخوش تغییر کرده و الگوهای سنتی بازدارندگی دیگر پاسخگوی شرایط جدید نیست. در مقابل، گروهی دیگر همچنان بر نقش دیپلماسی و سازوکارهای بین‌المللی در مدیریت بحران‌ها تأکید دارند.

برای بررسی این مسائل و تحلیل احتمالات ممکن از آینده پیش‌رو، گفت‌وگویی داشته‌ایم با محمد محمودی‌کیا، تحلیلگر مسائل بین‌الملل و عضو هیات علمی پژوهشکده امام خمینی و انقلاب اسلامی که مشروح آن را در ادامه می‌خوانید:

اکنون و با گذشت دو جنگ در یک سال اخیر و با توجه به عملکردی که ایران در جنگ رمضان از خود نشان داد و دوست و دشمن نسبت به درخشان بودن آن اذعان کردند، شما وضعیت جهان و منطقه را چطور ارزیابی می‌کنید؟

در طی تاریخ، یک سری نقاط عطف وجود دارد که جهان را تقسیم می‌کند و مسیر تحولات را تغییر می‌دهد. در تاریخ معاصر، هفتم اکتبر چنین نقطه‌ای بود که باعث شوک به روندهای جهانی و خودآگاهی‌های اجتماعی شد؛ آن واقعه، نشان داد نظم ساختاری نمی‌تواند در برابر یک رژیم سرکوبگر، از نظام هنجاری خود دفاع کند و سازه‌های نظم اعم از سازمان ملل، نمی‌تواند مانع از تجاوزگری شود. بنابراین، از منظر هنجاری، جنگ 7 اکتبر یک ورودی آشوب‌ساز بود که بیش از پیش دنیا را با این واقعیت مواجه کرد که نظم ساختاری موجود، آن کارکردهای خود را از دست داده و نمی‌تواند از نظام اصولی خود دفاع کند و در برابر یک هجمه غیرانسانی سنگین و طولانی‌مدت، بازدارنده باشد. 

طبیعتا چنان بحرانی، پتانسیل تسری‌یافتن را دارد، زیرا ماهیت رژیم صهیونیستی و خصوصا جریانات راست افراطی آن، در بحران‌آفرینی است. لذا واضح بود که 7 اکتبر در محدوده غزه منحصر نخواهد شد و جنگ لبنان، سقوط اسد، استمرار جنگ در سوریه و دو جنگ اخیر علیه ایران، همه از عواقب آن بود. ضمن اینکه باید توجه داشت جنگ 12 روزه، همزمان با یک خوش‌بینی فزاینده داخلی برای دستیابی به الگوی صلح با آمریکا، به عنوان یک ورودی آشوب‌ساز دیگر، وارد سیستم محیط امنیت ملی ما شد. این جنگ، در ادامه تغییر ساختاری نظم خاورمیانه آغاز شد. آمریکا از سال 1991 استارت این نظم را زده بود؛ در آن سال با فروپاشی شوروی و ایجاد خلا قدرت در خاورمیانه، آمریکا درصدد پر کردن این خلا برآمد و حمله صدام به کویت نیز زمینه را برای اعلام «جهان جدید» که توسط بوش پدر تعریف شده بود، فراهم کرد. 

در سال 2006 و در هنگامه جنگ 33 روزه لبنان، کاندولیزا رایس، وزیر وقت امور خارجه آمریکا، در مصاحبه‌ای در واکنش به کشتارهای گسترده اسرائیل در جنوب لبنان، گفت این درد زایمان طبیعی در خاورمیانه است. در آن زمان، از خاورمیانه بزرگ سخن می‌گفتند که واحدهای جغرافیایی بزرگ آن شکسته و به واحدهای کوچک تبدیل می‌شود و در این واحدهای جدید، گسل‌های تعارض دائمی بر اساس نزاع‌های قومیتی و منابع ایجاد می‌گردد و نهایتا اسرائیل بزرگ شکل می‌گیرد. در سال 2006، برای تحقق این طرح تلاش کردند، اما شکست خوردند. اکنون خاورمیانه در حال تجربه یک معماری جدید امنیتی است که بخشی از پازل گذار قدرت در عرصه سیستمی و عبور از نظم پوسیده قدیمی است. این دوره گذار، دوره تنش‌های دائمی و آنتروپی سیستمی است. 

جنگ ۱۲ روزه پایان نگرفت، زیرا فرایندهای جنگ به نقطه بازدارندگی ختم نشده بود

بنابراین، 7 اکتبر مستمسکی شد برای اجرای پروژه خاورمیانه بزرگ و جریانات سیاسی حاکم بر اسرائیل و آمریکا نیز به شدت متمایل به تسریع در اجرای این پروژه هستند. جنگ 12 روزه نیز در ذیل همین پروژه تعریف شد که اگرچه شکست خورد، اما پایان نپذیرفت، زیرا فرایندهای جنگ به نقطه بازدارندگی ختم نشده بود. لذا همان طور که آقای عراقچی نیز اخیرا اعلام کرد، سیستم تصمیم‌گیری کشور انتظار بازگشت زودهنگام بحران را داشت، زیرا جنگ 12 روزه، به نقطه بازدارندگی نرسیده بود و شاید بتوان گفت در آن مقطع، ما لاجرم از پذیرش آتش‌بس بودیم تا به بهسازی سطح آمادگی‌های دفاعی خود بپردازیم. 

نهایتا، جنگ بعدی در 9 اسفند و در ادامه تغییر در خاورمیانه آغاز شد تا در نهایت به تغییر نظم در عرصه سیستمی منجر گردد. نباید فراموش کنیم خاورمیانه بهشت منابع و بازار مصرفی گسترده‌ای است و کسی که صاحب برگه خاورمیانه باشد، بازیگر موثری در تعاملات نظم جدید خواهد بود، زیرا می‌تواند بر منابع و کریدورها حکمرانی کند. بنابراین، چالش غرب با ایران، در جمهوری اسلامی خلاصه نمی‌شود، بلکه جمهوری اسلامی فقط یک لایه محافظ از عامل اصلی یعنی «ایران» است. ویژگی‌های منحصربه‌فرد ژئوپلیتیک و ژئواستراتژیک ایران، آن را به یک هدف برای بلعیدن تبدیل کرده است و همین نشان می‌دهد جنگ‌ها و بحران‌های اخیر با هدف از بین بردن آخرین سد دفاعی از ایران، یعنی جمهوری اسلامی شکل گرفته است. 

در جنگ رمضان نیز اتفاق مهمی رخ داد و آن اینکه مفهوم بازدارندگی از یک الگوی سنتی، به یک الگوی نامتقارن غیرخطی تغییر یافت. اگر پیش‌تر برای سنجش چگونگی رویارویی قدرت‌ها، توان و بودجه نظامی آن‌ها را ملاک برتری قرار می‌دادیم، اکنون وضعیت تغییر کرده و حضور همه‌جانبه آمریکا در جنگ با ایران طی سال‌های اخیر برای فروپاشی در داخل، نتوانست آن را به اهداف خودش برساند. در الگوی بازدارندگی نامتقارن غیرخطی، ایران به جای اینکه خود را در رقابت با بزرگی رقیبش تعریف کند، به سمت اهرم‌سازی از نقاط ضعف آن حرکت کرد. در اینجا بود که تنگه هرمز و بازار انرژی به قدرت اهرم‌سازی ایران تبدیل شد و ما توانستیم کارامدی جنگ‌افزارهای نظامی آمریکا را با پرسش روبرو کنیم، زیرا فشار را از میز نظامی به میز اقتصادی و امنیت ملی آمریکایی‌ها منتقل کردیم و با توقف تردد 20 درصد انرژی جهان، ضربه‌ای جدی ‌به پترو دلار زدیم. 

بنابراین، فشار از درون نظم سرمایه‌داری لیبرالی به میز برنامه‌ریزی نظامی آمریکا منتقل شد، اما مانایی نداشت؛ یعنی در زمانی که قیمت نفت در حال طی روند صعودی خود بود و فشار بر اقتصاد جهانی رو به افزایش گذاشته و در حال ورود به زیست روزمره آمریکایی‌ها و غربی‌ها و ایجاد چالش برای امنیت غذایی دنیا بود، ما بنا به هر دلیلی، با امضای توافق، آن فشار را برداشتیم و یک فضای تنفس ایجاد کردیم و دنیا از شوک نفتی وارد مرحله تطبیق نفتی شد. در چنین مرحله‌ای، دیگر بازگشت به شوک اولیه چندان ساده نیست، زیرا شبکه‌هایی برای دورزدن آن فشارها فعال می‌شود. 

نظام سرمایه‌داری نشان داد بسیار نسبت به مسئله انرژی آسیب‌پذیر است

نظام سرمایه‌داری نشان داد بسیار نسبت به مسئله انرژی آسیب‌پذیر است و به سادگی نمی‌تواند از نیاز اقتصادی به خاورمیانه رها شود. همان طور که مدودف، مشاور رئیس شورای امنیت ملی روسیه گفته بود، ایران یک بمب اتمی به نام تنگه هرمز و یک بمب حرارتی به نام تنگه باب‌المدب دارد و غرب حتی در میان‌مدت نمی‌تواند راهکاری برای خنثی‌سازی این سلاح بیابد. لذا ما کماکان توانستیم برای برقراری فشار حداکثری بر دشمن، به همان مسیری بازگردیم که در ابتدای جنگ رمضان شروع کرده بودیم. 

ترامپ به دنبال پیروزی است و لذا به سمت سناریوهای پرخطر حرکت می‌کند. بنابراین حمله به زیرساخت‌های ارتباطی، اطلاعاتی و نظامی در جنوب، اعمال مجدد محاصره دریایی، اعتراف به تحویل سلاح به کردها و انتقال زندانیان داعشی از سوریه به عراق در اواخر بهمن‌ماه سال گذشته، همه نشان می‌دهد ترامپ به دنبال افزایش تنش است و حتی احتمال اقداماتی مانند حمله زمینی نیز وجود دارد. از طرف دیگر، جمهوری اسلامی یک بار نشان داد در کنار توان نظامی، می‌تواند از ابزار انرژی نیز به عنوان یک عامل بازدارنده استفاده کند. 

اکنون دیگر صرف تمرکز بر تنگه هرمز کفایت نمی‌کند و در صورت رسیدن به نقطه فوران بحران، باب‌المندب و کانال سوئز نیز باید ناامن شود، زیرا اگر ما نتوانیم از «بودگی» خود صیانت کنیم، از ما رد خواهند شد. اینجاست که ایران به عنوان کشوری که تا پیش از جنگ 12 روزه یک بازیگر خردمند محسوب می‌شد، به یک بازیگر پیش‌بینی‌ناپذیر آفندی مبدل گشت و تهدید را در نقطه اول، زیر ضرب اقدامات نظامی می‌برد، زیرا در مقابل مرد دیوانه، باید دیوانه‌تر بود. یکی از تغییرات پساجنگ رمضان، همین است که تصویر هژمونی آمریکا از بین رفت و نوع مواجهه رئیس‌جمهور چین با ترامپ در سفر او به ترامپ، نمودی از همین امر است. 

پیامد دوم جنگ اخیر، نشان دادن ابتکار عمل ایران در مدیریت بحران از طریق اهرم‌سازی از نقاط ضعف دشمن بود. اکنون، تنگه‌ها در دنیا به یک دارایی بسیار مهم برای کشورهای پیرامونی خود تبدیل شده‌اند، زیرا نظم لیبرالی نشان داد نسبت به جریان انرژی بسیار آسیب‌پذیر است. دنیای امروز، دنیای کریدورها اعم از خاکی و آبی است. 

پیامد بعدی جنگ اخیر، این است که ثابت شد نظم هنجاری حاکم، قدرت اصلاح‌گری سیستمی خود را از دست داده است و دیگر با هنجارهای سازمان ملل، نمی‌توان بقای خود را در دوره متلاطم گذار نظمی تضمین کرد، بلکه تنها تمسک به اصول رئالیستی و برخورداری از قدرت خودبنیاد است که می‌تواند هر کشوری را نجات دهد. بر همین اساس است که حتی در کشورهای اروپایی نیز شاهد بازگشت به سمت نظام‌های سوسیالیسم اقتصای و تغییر نگاه از جهان‌وطن‌گرایی به سمت ملی‌گرایی هستیم. کشورهای عربی هم متوجه شدند که تفاهم‌های امنیتی با آمریکا، نتوانست برای آن‌ها امنیت بیاورد. پیروز این قضیه، ایران بود که 37 سال بر روی توانمندی‌های نظامی خود کار کرد. 

اکنون ما در دوره‌ای قرار داریم که وجه تمایز اصلی آن، آنتروپی فزاینده سیستمی است؛ یعنی افزایش بی‌نظمی، توزیع تصادفی انرژی قدرت و فرسایش ساختارهای نظم‌دهنده در عرصه بین‌الملل

البته نقطه شکل‌گیری این پیامد، نه جنگ ما، که جنگ اوکراین بود، زیرا در آن جنگ، ناتو ناکارامدی خود در دفاع از اوکراین را نشان داد. رهبر شهید، بسیار عالمانه این واقعیت را به ما گوشزد و بر افزایش قدرت ایران برای گذر از این پیچ تاریخی تاکید می‌کردند. خونبارترین نقطه تاریخ، زمانی است که فرایندها یک گذار پارادیمی را تجربه می‌کنند و نظم حاکم رو به تغییر می‌گذارد. خیزش چین و گسترش همه‌جانبه قدرت این کشور تنها یک نشانه از آغاز نظم جدید است، کما اینکه چند سال پیش، شی جین پینگ اعلام کرد دولت چین باید تلاش کند نظم را براساس هنجارهای چینی بازتعریف کند. بنابراین، افول آمریکا از قدرت کنشگری مطلق خودش قطعی است و اتحادیه‌های جدید مانند شانگهای، رقبایی جدی در برابر نظم لیبرالی آمریکاست. لذا اگر می‌خواهیم در این نقطه خونبار تغییر نظم که بازیگران جدیدی خلق و مرزهای متفاوتی ایجاد می‌شود، از بودگی خودمان صیانت کنیم، باید در دو بعد نظامی و اجتماعی قدرتمند شویم. 

بزرگترین مشکل ما همین است که بخشی از جامعه نخبگانی ما کماکان اعتقاد دارد که می‌توان با ترامپ، به صلح پایدار رسید

به نظر می‌رسد که شاهد یک الگوی ثابت در رفتارهای طرف مقابل هستیم؛ یعنی همزمان که صحبت از دیپلماسی و بازگشت به میز مذاکره می‌کند، نیروهای نظامی بیشتری را به اطراف ایران می‌فرستد. به نظرتان ایران باید با این الگو چه کند؟ 

بازی کنونی آمریکا، تکرار بازی‌های قبل است. این کشور وقتی در جنگی شکست می‌خورد، پرچم شکست را بلند نمی‌کند، بلکه به دنبال ضربه به حریف از دیگر زوایا می‌رود. در قبال ایران نیز کارت مذاکره و صحبت از صلح پایدار وسط جنگ، اگرچه سوخته است، اما در بخشی از جامعه نخبگانی ایران خریدار دارد. اعتماد این بخش از جامعه به سیگنال فریب دشمن و همراه‌سازی دیگر قسمت‌های جامعه با خود، فرایند تصمیم‌گیری کشور را کند می‌کند. اساسا بزرگترین مشکل ما همین است که بخشی از جامعه نخبگانی ما کماکان اعتقاد دارد که می‌توان با این تیم جنگ‌طلب و آخرالزمانی ترامپ، به صلح پایدار رسید، در صورتی که طرف مقابل اصلا سر صلح با ما را ندارد. لذا آمریکا نیز امیدوار است که بتواند بخشی از نظام تصمیم‌گیری ما را با سیگنال صلح درگیر کند. در حالیکه با نگاه به تاریخ، می‌بینیم در 100 سال اخیر، اساسا قدرت‌های بزرگ تنها به حفظ هژمونی خود فکر می‌کنند و هیچ قدمی را جز در راستای تعمیق آن برنمی‌دارند. 

بنابراین، یک سر بازی تکرارشونده مذاکره-جنگ، در داخل ایران است و تا زمانی که ما در جامعه نخبگانی خود به یک اجماع در فهم این بازی نرسیم، این وضعیت ادامه دارد و منجر به فرسایش داخلی ما می‌شود. لذا جامعه نخبگانی ما باید یک بازنگری در اصول و مفروضات ذهنی خود داشته باشد و بداند که ریشه نزاع ما با آمریکا، قابل درمان نیست. ما یک سطح مشاهده‌پذیر از اختلافات با آمریکا را داریم که شامل تحریم، عملیات نظامی و... می‌شود، اما در سطح عمیق‌تر، ریشه اختلافات ایران و آمریکا در گفتمان است؛ ما گفتمان اسلام سیاسی مبارز را داریم که در قالب جمهوری اسلامی صورت‌بندی شده و طرف مقابل، گفتمان نظم سرمایه‌داری لیبرالی را دارد. 

تنها در صورتی می‌توانیم وارد یک صلح پایدار با آمریکا شویم که استحاله هویتی پیدا کنیم

بنابراین، ما تنها در صورتی می‌توانیم وارد یک صلح پایدار با آمریکا شویم که استحاله هویتی پیدا کنیم. ضمن اینکه طرف مقابل ما، داتا بدعهد است و این تنها در مورد جمهوری‌خواهان نیست و دموکرات‌ها نیز برنامه فروپاشی درونی ایران را دنبال می‌کردند، کما اینکه اکنون دموکرات‌ها به جمهوری‌خواهان می‌گویند با برجام، در حال انجام کاری با جمهوری اسلامی بودند که آن را با فروپاشی قطعی مواجه می‌کرد، اما جنگ باعث بازگشت ایران به جایگاه یک قدرت مهارناپذیر شد.  

بنابراین، اگر دل در گرو امام و انقلاب داریم و می‌خواهیم بر استقلال خود پافشاری کنیم، باید بپذیریم که نمی‌توانیم به آشتی با آمریکا برسیم. اما این به معنای امتناع از صلح تاکتیکی با آمریکا نیست. ما می‌توانیم به جای یک رابطه مبتنی بر خصومت‌های تشدیدیابنده، وارد یک رابطه مبتنی بر رقابت شویم؛ مشابه همان چیزی که در رابطه بین چین و آمریکا یا هند و آمریکا وجود دارد. بر این اساس، ما باید بتوانیم یک نوع بازدارندگی نامتقارن و غیرخطی ایجاد کنیم. حصول صلح تاکتیکی با آمریکا، به صرف ابزارهای دیپلماتیک ممکن نیست و نمی‌توان با توسل به حقوق بین‌الملل و اصول مذاکره به آن دست یافت و تجربه قذافی و تحویل سلاح توسط او به آمریکا که نهایتا به حمله هوایی ایالات متحده به لیبی و سرنگونی دولت قذافی منجر شد، موردی است که نشان می‌دهد نمی‌توان از طریق دیپلماسی به صلح با آمریکا رسید. 

آخرین تجربه در این زمینه، ونزوئلاست؛ تنها نتیجه‌ای که ورود آمریکا به این کشور داشته، تامین نیازهای نفتی پالایشگاه تگزاس آمریکا بوده است، بدون اینکه هیچ مشکلی از ونزوئلا حل شود. در سوریه نیز حتی اگر سقوط ساختگی بشار اسد رخ نمی‌داد، مسیری که او در ماه‌های آخر طی می‌کرد، نهایتا به عادی‌سازی روابط با اسرائیل ختم می‌شد و اکنون هم که جولانی بر سر کار آمده و تحریم‌های سوریه لغو شده، نه‌تنها هیچ گونه بازسازی و سرمایه‌گذاری در این کشور انجام نگرفته، بلکه بسیاری از زیرساخت‌های آن توسط اسرائیل نابود شده است. خود ما نیز تجربه برجام را داریم که به راحتی توسط آمریکا کنار گذاشته شد. بنابراین، ما باید قدرتمند شویم، زیرا این قدرت است که میز مذاکره را معنادار و توافقات را پایدار می‌کند. 

وقتی ما پایه‌های قدرت فرامرزی خود را از دست می‌دهیم، دشمن در مرزهای‌مان با ما می‌جنگد‌

اتفاقا خیلی‌ها با این نگرش شما موافق هستند و معتقدند ما نمی‌توانیم با آمریکا به صلح بنیادین برسیم، اما به نحوه مدیریت تنش توسط ایران انتقاد دارند‌. شما مثال‌هایی از جمله چین و هند را مطرح کردید، اما آیا نوع تقابل ما با آمریکا، مانند روش‌های چین برای مدیریت تنش‌های خود با آمریکاست؟ چرا ما مانند چین سعی نکردیم به شکلی چراغ‌خاموش و با ایجاد کمترین حساسیت، به رقابت با آمریکا بپردازیم؟ 

جمهوری اسلامی، ابتدا با یک جنگ تحمیلی ۸ ساله مواجه و سپس با یک اقتصاد آسیب‌دیده، از آن خارج شد. پروژه بازسازی ما با محوریت ساخت جاده، دانشگاه‌ و... عیان بود، اما یک پروژه هم با چراغ‌ خاموش داشتیم و آن، پروژه قدرت در بعد ژئوپلیتیکی بود‌ که بر اساس آن، ما عناصر نظم و امنیت خودمان را به فراتر از مرزهای جغرافیایی خودمان گسترش دادیم. امروز ما نتایج حمایت از جنبش‌های مقاومت را می‌بینیم و همه فهمیده‌اند که پس از سقوط سوریه و تضعیف حزب‌الله بود که به کشورمان حمله شد. وقتی ما پایه‌های قدرت فرامرزی خود را از دست می‌دهیم، دشمن در مرزهای‌مان با ما می‌جنگد‌. 

حمایت از گروه‌های فرامرزی، تنها مختص ما نیست، کما اینکه اکنون خلیفه حفتر لیبی، نیروهای واکنش سریع سودان و حاکم یمن جنوبی، همه تحت حمایت امارات هستند‌. چطور امارات می‌تواند در محدوده دریای سرخ حاکمیت امنیتی داشته باشد، اما جمهوری اسلامی با این ویژگی‌های ممتاز هویتی و جغرافیایی، ابزارهای فرامرزی دفاعی نداشته باشد؟ 

بنابراین، ایران را باید در قالب ژئوپلیتیکی آن فهم کرد. مراسم گسترده تشییع و عزاداری برای رهبر شهید در عراق، هند و پاکستان، نشان می‌دهد ما یک عمق پرنفوذ هویتی در خارج از مرزهای خود داریم. امروز عملکرد انصارالله، می‌تواند تمام معادلات جنگ فعلی را تغییر دهد. نوع حمایت ما از مقاومت و اجتماعی‌سازی گفتمان آن در سایر کشورها، کاملا هوشمندانه بوده و با رشادت‌های بسیاری به دست آمده است. 

در عرصه نظامی موفق بوده‌ایم، چون یک فرمانده واحد داشته‌ایم

چون عرصه قدرت نظامی ما یک فرمانده واحد داشته و سلایق مختلف سیاسی ما نتوانسته تاثیری بر پیشرفت آن بگذارد، ما در این عرصه موفق بوده‌ایم، اما در حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی موفق نبودیم، چون دچار خط‌کشی و انشقاق شده‌ایم، در حالیکه چتر جمهوری اسلامی یک چتر بزرگ و ۹۸ درصدی است. وفاق و وحدت فرماندهی در حوزه نظامی، باعث پیشرفت ما در این حوزه شده، اما چون در حوزه‌های اقتصادی و اجتماعی به تعریف واحدی از منافع ملی نرسیده‌ایم و هر دولتی منطبق با منویات خود پیش رفته، نتوانستیم به پیشرفت‌های ملموسی برسیم. 

شما به این اشاره کردید که ویژگی‌های ژئوپلیتیکی ایران، ما را ناگزیر کرده که حتی برای حصول صلح تاکتیکی هم یک سری ملاحظات منحصربه‌فرد خودمان را داشته باشیم و متفاوت از دیگر کشورها عمل کنیم. آن نسخه‌ عملی که شما تجویز می‌‌کنید چیست؟

این موضوع، تنها به مسائل داخلی ما برنمی‌گردد و بخشی از آن معطوف به جریان سیاست در داخل آمریکاست؛ جریانی اقتصادی که رسانه را در اختیار دارد و احزاب کارگزار آن هستند، در انتخابات‌ها سرمایه‌گذاری می‌کند و دولت‌ها را برمی‌سازد. در کنار وجود این جریان، فشارهای اسرائیل نیز در تنظیم روابط آمریکا حتی با کشورهای عربی و ترکیه نیز تاثیر دارد. در جامعه ایران نیز تنها دولت در مورد روابط خارجی تصمیم نمی‌گیرد و لایه‌های مختلفی وجود دارد. اساسا سیاست بین‌الملل معاصر، دارای یک هستی‌شناسی کوانتومی و توام با عدم قطعیت است و برایند نیروها، یک امر سیاسی را مشاهده‌‎پذیر می‌کند. 

تعارضات چین و آمریکا نیز از همین دست است. در مورد چین، این را هم بگویم که اساسا یکی از راهبردهای اصلی این کشور، شناورسازی بحران‌هاست؛ یعنی چین از هر بحرانی که تمرکز آمریکا را از دریای جنوبی و شرق دور سازد، حمایت می‌کند. بنابراین، برگ برنده تداوم بحران بین اوکراین و روسیه و همچنین منازعات خاورمیانه، در دست چین قرار دارد، زیرا این کشور بدون جلب توجهات، فضایی آزاد را برای عمل خود فراهم و بحران‌ها را به سمت افق‌های دورتر از جغرافیای خود شناور می‌کند. 

تنظیم روابط با آمریکا بر اساس نظریه «رئالیسم هوشمند»

اکنون ما در دوره‌ای قرار داریم که وجه تمایز اصلی آن، آنتروپی فزاینده سیستمی است؛ یعنی افزایش بی‌نظمی، توزیع تصادفی انرژی قدرت و فرسایش ساختارهای نظم‌دهنده در عرصه بین‌الملل. در چنین سیستمی، سمت‌گیری سیاست خارجی کشورها بسیار پیچیده است و لذا باید با یک نظریه روشن وارد نظام بین‌الملل شویم. در این راستا بنده با تجمیع نظریه‌های مختلف، نظریه «رئالیسم هوشمند» را صورت‌بندی کردم که در شرایط فعلی می‌تواند برای حرکت به سمت صلح تاکتیکی به کار گرفته شود. 

این نظریه دارای 6 اصل است؛ نخست، اصل «حداقل‌سازی ریسک» که بر اساس آن، هر تعامل خارجی باید تضمین کند که هزینه‌های امنیتی‌اش، کمتر از منافع اقتصادی آن است. چنین محاسبه‌ای، مانع از ورود کشور به سناریوهای پرهزینه می‌شود. اصل دوم، «انعطاف پویاست»؛ یعنی کشور باید بتواند به سرعت راهبردهای خود را تعدیل کند تا اگر موازنه قدرت تغییر کرد یا تکانه‌های جدیدی به میز تصمیم‌گیری وارد شد، بتوان راهبردهای سیاست خارجی را با آن‌ها انطباق داد. ابتنای سیاست خارجی بر یکی، دو راهبرد مشخص، خطاست، چون کشور را از انعطاف پویا بازمی‌دارد. یکی از مشکلات ما، نبود انعطاف پویا در مواجهه با آمریکا و گیرکردن دائمی بر سر دوراهی مذاکره یا عدم مذاکره است. ما به سراغ ابزارهای دیگر نرفته‌ایم و نهایتا گاهی از ابزار میانجی‌ها استفاده کرده‌ایم، در حالیکه باید بتوانیم کنش سیاست خارجی خود را منطبق با هر اتفاق جدید، به‌روزرسانی کنیم. 

اینکه چین تنها خریدار انرژی ماست، وابستگی محض است

اصل سوم، «وابستگی متقابل کنترل‌شده» است. این نوعی وابستگی است که هر گاه صلاح دانستیم، می‌توانیم آن را برای مقطعی قطع کنیم‌. این در مقابل وابستگی‌های راهبردی قرار می‌گیرد. به عنوان مثال، کریدورها یکی از ابزارهایی هستند که می‌توانند وابستگی متقابل کنترل‌شده ایجاد کنند؛ بهره‌گیری ما از ابزار تنگه هرمز در جنگ اخیر و حملات اوکراین به خطوط لوله انتقال انرژی روسیه به اروپا، مصادیقی از وابستگی متقابل کنترل‌شده است‌. در مورد انرژی نیز این اصل باید رعایت شود؛ اینکه چین تنها خریدار انرژی ماست، وابستگی متقابل کنترل‌شده نیست، وابستگی محض است، زیرا اگر تصمیم بگیریم نفت خود را به چین نفروشیم، دیگر کلا نمی‌توانیم نفت خود را به فروش برسانیم. در حقیقت، در حوزه انرژی، ما یک وابستگی یک‌سویه به چین داریم. حتی سعودی‌ها هم در تمام حوزه‌ها از جمله امنیت به سمت وابستگی متقابل کنترل‌شده رفته‌‌اند و اگر آمریکا تصمیم به عدم فروش برخی تسلیحات به عربستان بگیرد، این کشور نیاز تسلیحاتی خود را از طریق چین تامین می‌کند. بنابراین ما نیز باید ضمن فروش نفت خود، از آن به عنوان ابزاری برای تعاملات امنیتی نیز استفاده کنیم. 

اصل چهارم، «قدرت دانش‌پایه» است. در حوزه امنیتی، قدرت دانش‌پایه شامل هوش مصنوعی نظامی، موشکی و پهپادی می‌شود. در حوزه‌های زیربنایی نیز هوش مصنوعی غیرنظامی، پزشکی هسته‌ای و... از جنس قدرت دانش‌پایه است. در قدرت جامعه‌محور نیز انرژی‌های پاک، مدیریت آب و... در ذیل قدرت دانش‌پایه قرار می‌گیرد. هر چه شکاف فناوری بین ما و رقبا کاهش یابد، توان چانه‌زنی ما در مذاکرات افزایش می‌یابد، زیرا به ما اجازه می‌دهد در برابر توان آفندی رقیب، توان پدافندی بالاتری را ایجاد کنیم. این امروز مسئله مهمی در جهان است، کما اینکه تمام بحث‌ها در مورد تایوان، به خاطر نقش آن در تامین ریزتراشه‌های مورد نیاز جهان است‌. بنابراین، باید توجه بیشتری به تقویت قدرت داشته باشیم. 

اصل پنجم، «چندقطبی‌سازی منعطف در روابط خارجی» است‌. طبق این اصل، اتصال به اضلاع نوظهور قدرت مانند شانگهای و بریکس اهمیت می‌یابد. در حقیقت، این اصل، ترجمان عملی نگاه به شرق است. البته باید ضمن توجه به این نگاه، در تعاملات غیرراهبردی و غیرامنیتی خود مانند فروش نفت و خرید کالا، گزینه‌های غیرشرقی را هم داشته باشیم. 

نهایتا اصل ششم، «اجتماعی‌سازی منطق مقاومت» است. مقاومت صرفا مبتنی بر اندیشه شیعی نیست، بلکه به معنای ایستادگی در برابر منویات فزون‌خواهانه آمریکا و استکبار است. این منطق در تمام جهان و حتی در خود آمریکا خریدار دارد. ما باید از این موضوع به عنوان یک ابزار برای تسهیل کنشگری سیاست خارجی خود استفاده کنیم. 

برای به‌کارگیری مدل رئالیسم هوشمند در برابر آمریکا، باید توجه داشته باشیم تا زمانی که نظام اقتصادی ما دلارپایه است، نظم اقتصادی داخلی ما از نوع سرمایه‌داری لیبرالی و بازار آزاد محسوب می‌شود و عمده تعاملات اقتصادی خارجی‌مان از راه دریاست، نمی‌توانیم با آمریکا رقابت کنیم. در زمینه همکاری‌های راهبردی با چین و روسیه نیز اسناد زیادی امضاء شده است، اما جنگ اخیر نشان داد این اسناد در عرصه عمل محقق نشده‌اند، در حالیکه در جنگ کوتاه‌مدت بین هند و پاکستان، جنگنده‌های چینی به پاکستان کمک کردند و معادله جنگ را برگرداندند‌. ما برای تقابل با آمریکا، باید شراکت‌های قابل قبولی با دیگر بازیگران داشته باشیم. 

برای اجرای مدل رئالیسم هوشمند، ما نیازمند طی یک سری فرایندهای زمانی هستیم. اکنون ما در دوره‌ عدم قطعیت قرار داریم و در چنین دوره‌ای، الگوی حکمرانی در ابهام جایگزین دیگر الگوها می‌شود‌. راه برون‌رفت از این وضعیت، توسل به یک دیپلماسی قدرتمند است. قدرت اجتماعی در داخل، پرهیز از تفرقه و تامین نیازهای معیشتی از یک سو و تداوم عملیات‌های نظامی از سوی دیگر، از عوامل تقویت‌کننده موضع کشور در دیپلماسی است. 

اگرچه آمریکا توانست به واسطه امضای تفاهمنامه‌ با ایران، با آرامش از پنجره زمانی جام جهانی عبور کند، اما انتخابات کنست اسرائیل و انتخابات کنگره آمریکا در پاییز امسال، دو پنجره زمانی اقدام دیگر هستند که اگر همچنان بخواهیم با رویکرد مذاکره همزمان با برخورد نظامی زیر حد آستانه با آن برخورد کنیم، آمریکا به سلامت می‌تواند از آن‌ها نیز عبور کند و در آن صورت، پنجره اقدام بعدی برای آمریکا، دو سال دیگر است و تا آن زمان ما را رها نخواهد کرد.

بنابراین، تاب‌آوری اجتماعی، اقتصادی و نظامی در کنار دیپلماسی هوشمند، مهمترین ابزار برای پیروزی ایران است‌. با به‌کارگیری دیپلماسی هشدار، باید به کشورهای عربی هشدار دهیم که چنانچه آمریکا دست به سناریوهای پرخطر بزند، زیرساخت‌های خود اعراب را از بین خواهیم برد، زیرا دیگر با توسل به سازمان‌های بین‌المللی، نمی‌توانیم موتور جنگی آمریکا را خاموش کنیم.

منبع: جماران
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید