زندگی سیاسی علی لاریجانی در ۵ پرده / «مرد میانه» در جایی که روزگاری لنگه کفش و مهر به سوی او پرتاب کردند، به خاک سپرده شد
شاید این از بازیهای نغز روزگار بود که پیکر علی لاریجانی همراه با پسرش که هر دو با ترور اسراییل به شهادت رسیدند حدود چهل روز پیش در بخشی از حرم حضرت معصومه (س) دفن شدند که بیش از یک دهه پیش در همان صحن و همان نزدیکی موردحمله قرار گرفته بود.
بهمن ماه سال 1391 گروهی سازماندهی شده، سخنرانی علی لاریجانی که آن زمان رییس مجلس بود را در قم به آشوب کشیدند. مهاجمان، با پرتاب کفش و مهر به سمت جایگاه، سعی در مضروب کردن لاریجانی داشتند. در مقابل، گروهی دیگر از مردم و روحانیون، مقابل آنها ایستادند و کوشیدند با سپر کردن دستهایشان در هوا، مانع از فرود آمدن مهر و کفشها بر سر و روی خود و سخنران شوند. 13 سال بعد در اسفند 1404 پیکر علی لاریجانی روی دست مردم و طلاب و سیاسیون در همان شهر و همان حرم تشییع و به خاک سپرده شد.
علی لاریجانی از پیچیدهترین و بانفوذترین چهرههای چهل سال اخیر جمهوری اسلامی بود. از فلسفه کانت به راهروهای سیاست و امنیت ملی رسید و همواره نقش «مرد میانه» یا «تنظیمکننده ترازوی قدرت» را بازی کرد. لاریجانی شخصیتی است که نه تندروها او را کاملا از خود میدانستند و نه اصلاحطلبان به او اعتماد مطلق داشتند؛ با این وجود هر دو جریان نمیتوانستند منکر اثرگذاریاش باشند. این گزارش در ۵ پرده، فراز و فرود زندگی مردی را روایت میکند که از صداوسیما تا دبیری شورای عالی امنیت ملی و ۱۲ سال ریاست مجلس را تجربه کرد و تندروترین طیف جریان اصولگرا در سالهای اخیر بارها سعی در ترور شخصیت او داشت. با این حال نه تخریبها و هجمهها، نه رد صلاحیت و نه ترور حتی اسراییل نمیتواند نقش و میراث باقی مانده از او در عرصه سیاستورزی در جمهوری اسلامی را کمرنگ کند.
پرده اول؛ از سپاه تا جامجم
لاریجانی برخلاف برادرانش که بیشتر سبقه حوزوی یا قضایی داشتند از ابتدای شروع فعالیت خود وارد عرصههای اجرایی و نظامی شد. او در سالهای جنگ مسوولیتهای مختلفی در سپاه داشت؛ از معاونت امور مجلس تا ریاست ستاد مشترک اما نقطه عطف اول او، تکیه زدن بر صندلی ریاست صداوسیما در سال ۱۳۷۲ بود. ادعای گزافی نیست اگر علی لاریجانی را بنیانگذار «امپراتوری رسانهای» جمهوری اسلامی بدانیم. او شاکله صداوسیما را پیریزی کرد و با ایجاد شبکههای متعدد استانی و بینالمللی (مانند سحر و العالم)، صداوسیما را از یک سازمان محدود به یک ناوگان رسانهای تبدیل کرد. با این حال، دوران او با چالشهای سیاسی بزرگی همراه بود؛ پخش برنامه «هویت» و «چراغ» علیه روشنفکران و جریان اصلاحات، لاریجانی را به چهرهای محبوب برای اصولگرایان تندرو و مغضوب برای جنبش دوم خرداد تبدیل کرد. لاریجانی که رسانه ملی را «دژ تسخیرناپذیر محافظهکاران» کرده بود، با پخش برنامه «چراغ» و پوشش خاص «کنفرانس برلین»، عملا در برابر دولت اصلاحات صفآرایی کرد. او در این پرده، یک «پراتیککننده قدرت» تمامعیار بود؛ مردی که فلسفه کانت را خوانده بود، اما در عرصه عمل، از رسانه به عنوان ابزاری برای تثبیت ارزشهای مدنظر نظام و مهار تغییرات ساختاری استفاده میکرد. او در انتهای این دوره 10ساله، جامجم را در حالی ترک کرد که چهرهای مقتدر، بانفوذ و البته بسیار مناقشهبرانگیز در سپهر سیاسی ایران شده بود. نکته مهم در کارنامه لاریجانی اما نه مساله برنامه هویت در دهه 70 که رویکرد و نگاهی است که او سه دهه بعد به آن داشت. برخلاف سنت همیشه ثابت محافظهکاران دیروز و اصولگرایان امروز علی لاریجانی در سال 1400 در پاسخ به سوالی درباره برنامه هویت گفت که دفاعی از آن ندارد و نشان داد که در مسیر روند یک سیاستمدار بازنگری در آنچه در گذشته انجام داده است نه یک ضعف که نشانی از رشد است. اردیبهشت سال 1400 بود که در این باره گفت: «من دیر متوجه این برنامه شدم و میپذیرم اشتباه بوده است.» او سپس با طرح این ادعا که «زیردستان من این کار را کردند، بعد از این اتفاق، برنامه چهرههای ماندگار را داشتیم که تلاش کردیم جبران کنیم.»
پرده دوم: دبیر هستهای؛ استراتژیستِ «مروارید و شکلات» در کشاکش دو جبهه/ دبیر هستهای؛ مروارید و شکلات و ادبیات تاریخساز
سال ۱۳۸۴ برای علی لاریجانی سال عجیبی بود. او که با سودای ریاستجمهوری از صداوسیما کنارهگیری کرده بود، در انتخابات شکست خورد و شاهد پیروزی چهرهای نوظهور به نام محمود احمدینژاد شد. اما علیرغم این شکست، به دلیل اعتماد ارکان عالی نظام به هوش استراتژیکش، کلیدیترین پرونده امنیتی کشور یعنی «پرونده هستهای» به او سپرده شد. لاریجانی به ساختمان دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی رفت تا جایگزین حسن روحانی شود؛ این جابهجایی، آغاز فصلی بود که در آن لاریجانی تلاش کرد میان «عقلانیت فلسفی» و «واقعگرایی دیپلماتیک» پیوندی برقرار کند.
لاریجانی در قامت «مذاکرهکننده ارشد»، رویکردی تهاجمیتر اما هوشمندانه نسبت به سلف خود برگزید. او که با زبان فلسفه و منطق آشنا بود، در میز مذاکره با خاویر سولانا (مسوول وقت سیاست خارجی اتحادیه اروپا)، تلاش میکرد تا حقوق هستهای ایران را نه به عنوان یک خواهش، بلکه به عنوان یک «حق مسلم و منطقی» تثبیت کند. در همین دوران بود که پس از دریافت پیشنهادهای مشوقانه اما محدودِ اروپاییها، با ادبیات خاص خود که آمیختهای از کنایه و تحلیل بود، آن پیشنهادها را به «دادن مروارید در برابر شکلات» تشبیه کرد. این عبارت، نه تنها به تیتر اول رسانههای جهان تبدیل شد، بلکه به مانیفست مقاومت دیپلماتیک ایران در آن سالها بدل گشت؛ پیامی صریح به غرب که ایران زیر بار توافقات یکطرفه نخواهد رفت. اما چالش بزرگ لاریجانی، نه در بروکسل و وین، بلکه در خیابان پاستور تهران بود. پارادوکس عمیقی میان «دیپلماسی شطرنجوار» لاریجانی و «سیاستِ تهاجمی و تودهگرای» احمدینژاد شکل گرفت. در حالی که لاریجانی در حال طراحی یک مدل دقیق برای مدیریت بحران و جلوگیری از ارجاع پرونده ایران به شورای امنیت بود، سخنرانیهای جنجالی احمدینژاد و «کاغذپاره» خواندن قطعنامهها، تمام رشتههای او را پنبه میکرد. لاریجانی معتقد بود که باید با کمترین هزینه، بیشترین دستاورد را داشت، اما دولت وقت، هزینه دادن را نشانه قدرت میپنداشت.
این شکاف در سال ۱۳۸۶ به نقطه انفجار رسید. لاریجانی که دریافته بود «دو صدایی» در سیاست خارجی، ایران را به لبه پرتگاه میبرد و احمدینژاد عملا اختیارات او را در مذاکرات دور میزند، راهی جز استعفا ندید. این کنارهگیری، تنها یک جابهجایی مدیریتی نبود؛ بلکه نخستین جوانه جدایی او از جریان راست رادیکال محسوب میشد. لاریجانی با این استعفا، مرز خود را با «پوپولیسم سیاسی» مشخص کرد و به سمت تشکیل یک جبهه جدید حرکت کرد؛ جریانی که بعدها به «راست میانه» یا اصولگرایان معتدل مشهور شد. او دبیرخانه را ترک کرد، اما با تجربهای گرانبها از شکستِ همکاری با تندروها، خود را برای نقشی بزرگتر در قوه مقننه آماده ساخت تا مانعی در برابر تندرویهای بیمحابا باشد.
پرده سوم: شیخالرییس بهارستان و استراتژی «مجلس مقتدر» مقابل «دولت یاغی»
هنگامی که علی لاریجانی در خرداد ۱۳۸۷بر کرسی ریاست مجلس هشتم تکیه زد، کمتر کسی پیشبینی میکرد که او برای ۱۲ سال متوالی، بیرقیبترین مرد بهارستان باقی بماند. ورود او به مجلس، آغاز فصلی بود که در آن «فیلسوفِ دیپلمات»، ردای یک «سیاستمدارِ تکنوکرات و لابیگر» را بر تن کرد. او بهارستان را نه فقط به عنوان مکانی برای قانونگذاری، بلکه به عنوان یک «دژ استراتژیک» برای بازتعریف جریان اصولگرایی و مدیریت بحرانهای ساختاری نظام از منظر خود میدید.
دوران ریاست لاریجانی در مجلس هشتم و نهم، با سالهای پرتلاطم دولت محمود احمدینژاد همزمان بود. لاریجانی که خود طعم تلخ همکاری با احمدینژاد در دبیرخانه شورای عالی امنیت ملی را چشیده بود، مجلس را به سنگری برای مهارِ رفتارهای پیشبینیناپذیر رییسجمهور وقت تبدیل کرد. او معتقد بود «مجلس نباید ضمیمه دولت باشد.»
اوج این تقابل در «یکشنبه سیاه» در نیمه بهمن ۱۳۹۱ رقم خورد. در آن روز تاریخی، احمدینژاد با پخش فیلمی مخفیانه از برادرِ علی لاریجانی (فاضل) در صحن علنی، سعی کرد خانواده لاریجانی را به فساد متهم کرده و رییس مجلس را در موضع ضعف قرار دهد. اما پاسخ لاریجانی، نمایشگر بلوغ سیاسی او بود. او با خونسردی و تسلطی خیرهکننده، احمدینژاد را به «رعایت نکردن اخلاق و آداب اولیه» متهم کرد و گفت: «خوب شد که شما این فیلم را پخش کردید تا مردم شخصیت شما را بهتر بشناسند.» لاریجانی در آن روز ثابت کرد که در شطرنج قدرت، میتواند تندترین ضربات را با پاتکهای ویرانگر پاسخ دهد. این ایستادگی، او را به قهرمانِ جریانهای منتقدِ احمدینژاد، حتی در میان لایههای میانی اصلاحطلبان، تبدیل کرد.
لاریجانی در مجلس، سبک جدیدی از مدیریت را پایهگذاری کرد که به «مدیریت لاریجانیستی» معروف شد. او با تکیه بر شبکه گستردهای از نمایندگان شهرستانها و استفاده هوشمندانه از کمیسیونهای تخصصی، قدرت فردی خود را به یک قدرت ساختاری تبدیل کرد. او میدانست چگونه با طیفهای مختلف، از فراکسیونهای قومیتی تا چهرههای متنفذ مذهبی، مراوده کند تا خروجی مجلس، همسو با قرائت او از «مصلحت نظام» باشد.
در این دوران، لاریجانی به آرامی از بدنه تندروی اصولگرایان (که بعدها در قالب جبهه پایداری سازماندهی شدند) فاصله گرفت. او دریافت که برای حفظ ثبات کشور، باید به سمت یک «راست میانه» حرکت کند؛ جریانی که هم به آرمانهای نظام وفادار باشد و هم واقعیتهای بینالمللی را درک کند. این تغییر ماهیت، لاریجانی را به «مردِ تعامل» تبدیل کرد.
با روی کار آمدن دولت حسن روحانی در سال ۱۳۹۲، نقش لاریجانی از یک «منتقد مقتدر» به یک «متحد استراتژیک» تغییر کرد. اتحاد نانوشته میان «مثلث روحانی، ظریف و لاریجانی»، قدرتمندترین بلوک سیاسی دهه ۹۰ را شکل داد. لاریجانی به درستی درک کرده بود که پرونده هستهای، استخوان لای زخمی است که باید جراحی شود.
لاریجانی در مجلس، سبک جدیدی از مدیریت را پایهگذاری کرد که به «مدیریت لاریجانیستی» معروف شد. او با تکیه بر شبکه گستردهای از نمایندگان شهرستانها و استفاده هوشمندانه از کمیسیونهای تخصصی، قدرت فردی خود را به یک قدرت ساختاری تبدیل کرد
نقطه اوج این همکاری، روز ۱۹مهر ۱۳۹۴ بود؛ روزی که طرح اجرای برجام در مجلس به رای گذاشته شد. در حالی که مخالفان تندرو (جناح پایداری) با فریاد و تهدید (از جمله تهدید به دفن کردن صالحی زیر سیمان در اراک) سعی در متوقف کردن جلسه داشتند، لاریجانی با مهارتی بینظیر و با استفاده از آییننامه داخلی، کلیات و جزییات مهمترین سند سیاسی دهه اخیر را در ۲۰ دقیقه به تصویب رساند.
این «۲۰ دقیقه تاریخی»، نماد قدرت لاریجانی در کنترل بدنه مجلس بود، اما هزینهای گزاف برای او داشت. تندروها او را به «خیانت» متهم کردند و واژه «برجامیان» را برای طرد او به کار بردند. لاریجانی در این پرده، عملا پلی شد میان حاکمیت و دولت برای عبور از بحران تحریمها، هرچند که این پل، زیر پای خود او شروع به لرزیدن کرد.
لاریجانی مجلس دهم، با لاریجانی دوران صداوسیما فرسنگها فاصله داشت. او که زمانی با برنامه «هویت»، روشنفکران را به چالش میکشید، حالا در مجلس دهم با حمایت لیست «امید» (اصلاحطلبان) و اعتدالگرایان بر کرسی ریاست مینشست.
او در مجلس دهم، نقش «ضربهگیر» نظام را بازی کرد. در میانه بحرانهای اقتصادی و اعتراضات دی ۹۶ و آبان ۹۸، لاریجانی تلاش کرد تا مجلس را به عنوان نهادی میانه نگه دارد که هم صدای حاکمیت را منعکس کند و هم از فروپاشی اجرایی دولت جلوگیری نماید. او با تصویب لوایح مرتبط با FATF (علیرغم مخالفتهای شدید بیرونی)، نشان داد که تا آخرین لحظه حضورش در بهارستان، به دنبال پیوند زدن ایران به قواعد جهانی برای بقای اقتصادی است.
زمانی که لاریجانی در سال ۱۳۹۹ ساختمان هرمیشکل بهارستان را ترک میکرد، پارلمانی را تحویل میداد که تحت تاثیر شخصیت کاریزماتیک و لابیهای پیچیده او، از یک نهاد صرفا نظارتی به یک «وزنه تاثیرگذار در سیاست خارجی و کلان» تبدیل شده بود.
اما میراث او یک جنبه دیگر هم داشت: خشم انباشته شده جریان تندرو. لاریجانی با ایستادن در برابر موجهای پوپولیستی و حمایت از توافقات بینالمللی، پایگاه سنتی خود در میان راستِ رادیکال را به کلی از دست داد. او در پایان این ۱۲ سال، اگرچه به عنوان «شیخالرییس» مجلس شناخته میشد، اما به تنهاترین سیاستمدار در میان اصولگرایان تبدیل شده بود؛ مردی که بیش از حد برای تندروها «عاقل» و برای اصلاحطلبان «محافظهکار» بود.
لاریجانی در بهارستان، از یک چهره امنیتی-فرهنگی، به یک «سیاستمدارِ استخوانخردکرده» تبدیل شد که معتقد بود سیاست، هنرِ «ممکن کردنِ ناممکنها» از طریق لابی در اتاقهای دربسته است، نه فریاد زدن در تریبونهای عمومی. این همان رویکردی بود که او را به قدرتمندترین رییس مجلس تاریخ جمهوری اسلامی تبدیل کرد، اما همزمان، مسیر او را به سمت صندوقهای رای آینده، با مینهای ضدشخصیت فرش کرد.
پرده چهارم: شوک ۱۴۰۰؛ وقتی لاریجانی «خودی» نماند
اردیبهشت ۱۴۰۰، ساختمان وزارت کشور شاهد صحنهای بود که بسیاری آن را نبرد نهایی برای تعیین مسیر آینده جمهوری اسلامی میدانستند. علی لاریجانی، مردی که ۱۲ سال بر صندلی ریاست پارلمان تکیه زده بود و معتمدترین چهره برای گرهگشایی از بحرانهای میانقوهای به شمار میرفت، با لبخندی که حاکی از اعتمادبهنفس بود، برای ثبتنام در انتخابات ریاستجمهوری وارد میدان شد. او که با شعار «نه کلید، نه چکش» قدم به عرصه گذاشته بود، قصد داشت خود را به عنوان نماد «عقلانیتِ حکمرانی» و «تکنوکراسی مصلحتگرا» در برابر موج جدید تندروی معرفی کند. اما چند روز بعد، خبری منتشر شد که نه تنها لاریجانی، بلکه کل ساختار سیاسی ایران را در بهت فرو برد: «علی لاریجانی رد صلاحیت شد.»
رد صلاحیت لاریجانی توسط شورای نگهبان، یک اتفاق ساده در فرآیند انتخابات نبود؛ این یک «زلزله سیاسی» بود که کانون آن در قلب هسته سخت قدرت قرار داشت. برای کسی که عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام، مشاور عالی رهبری، دبیر سابق شورای عالی امنیت ملی و رییس سه دوره مجلس بود، برچسب «عدم احراز صلاحیت» معنایی فراتر از شکست انتخاباتی داشت. این حکم به معنای پایان رسمی دوران «نخبگانِ چندساحتی» و آغاز عصر «یکدستسازی قدرت» بود.
شورای نگهبان در ابتدا دلایل این تصمیم را به صورت عمومی اعلام نکرد، اما بعدها مشخص شد که «اقامت برخی بستگان در خارج از کشور» (اشاره به تحصیل دخترش در امریکا) به عنوان بهانه اصلی مطرح شده است. این استدلال برای مردی که دههها عالیترین سطوح دسترسی امنیتی کشور را داشت، طنزآمیز و در عین حال دردناک بود. تحلیلگران این اقدام را نه یک تصمیم فقهی یا قانونی، بلکه یک «جراحی سیاسی» توصیف کردند تا مسیر برای پیروزی کاندیدای مورد نظر جریان راستِ رادیکال هموار شود.
لاریجانی که در رشته فلسفه تحصیل کرده و با منطقِ کلمات به خوبی آشنا بود، در برابر این شوک، مسیری متفاوت از دیگران برگزید. او نه مانند برخی، فراخوان به خیابان داد و نه مانند برخی دیگر، سکوتِ مطلق پیشه کرد. او به «سلاح قلم» متوسل شد. نامههای او به شورای نگهبان، که بعدها بخشهایی از آن رسانهای شد، شاهکاری از ادبیاتِ سیاسی-اعتراضی بود.
او با لحنی نجیبانه اما به غایت گزنده، از شورای نگهبان خواست تا «دلایل قانونی و شرعی» رد صلاحیتش را بهطور شفاف اعلام کند. او در بیانیههایش با تکیه بر مفاهیمی چون «عدل» و «انصاف»، نهادهای نظارتی را به چالش کشید. جمله معروف او که خطاب به نهادهای امنیتی و نظارتی گفت: «باید معلوم شود کدام گزارشهای خلاف واقع، مبنای این تصمیم قرار گرفته است»، نشاندهنده اعتراض او به نفوذ نهادهای موازی در تصمیمگیریهای کلان بود. او با این کار، از یک «مدیر مطیع»، به یک «منتقدِ ساختاری» تغییر وضعیت داد که از درون، به نقدِ انحراف در معیارهای انقلابیگری میپرداخت.
رد صلاحیت، به شکلی متناقض، به سود پرستیژ اجتماعی لاریجانی تمام شد. او که سالها به دلیل حضور در مناصب حکومتی، مورد نقد طبقه متوسط و جریانهای تحولخواه بود، ناگهان در نقش «قربانی خالصسازی» ظاهر شد. لایههایی از جامعه که پیش از آن لاریجانی را بخشی از جزمگرایی سیستم میدیدند، حالا او را سیاستمداری عاقل و واقعبین مییافتند که به جرم «میانهروی» و «پرهیز از تندروی» از قطار قدرت پیاده شده است.
او در این دوره، با استفاده هوشمندانه از شبکههای اجتماعی (بهویژه توییتر/ایکس)، تصویری مدرنتر و صریحتر از خود ارایه داد. لاریجانی که زمانی نماد صداوسیمای محافظهکار بود، حالا درباره «حق دسترسی به اینترنت»، «تعامل با جهان» و «حکمرانی علمی» سخن میگفت. این تغییر موضع، اگرچه ازسوی رادیکالها به «فرصتطلبی» تعبیر شد، اما در واقعیت، نتیجه منطقی برخورد سختِ ساختار با یکی از فرزندان باسابقه خود بود.
رد صلاحیت علی لاریجانی در سال ۱۴۰۰، نقطه پایانی بر رویای «اصولگرایی میانهرو» در ساختار اجرایی بود. او با خروج از دایره قدرت رسمی، به صفِ چهرههایی پیوست که اگرچه در بدنه نظام حضور دارند، اما در «اتاقِ فکر اصلی» جایی ندارند. او از هسته سخت به حاشیه رانده شد، اما این حاشیهنشینی برای او فرصتی فراهم کرد تا به عنوان یک «نیروی ذخیره» برای روزهای سختِ احتمالی باقی بماند.
لاریجانی در این پرده، نه با قدرت لابیگریاش در صحن مجلس، بلکه با «سکوتِ فعال» و «اعتراضِ مستدل» خود در یادها ماند. او ثابت کرد که حتی در سیستمهای صلب سیاسی، گاهی «حذف شدن» میتواند بیش از «انتخاب شدن» به یک سیاستمدار، اعتبار و هویتِ تاریخی ببخشد. او که زمانی با برنامه «هویت»، دیگران را به چالش میکشید، حالا خود با چالشِ «بحران هویت در ساختار قدرت» روبهرو شده بود و در این نبرد، ترجیح داد بازندهای سربلند باشد تا شریکی در روندی که آن را به زیان ملک و ملت میدید.
پرده پنجم: بازگشت به نقش «مردِ ماموریتهای خاص»
پس از توفان رد صلاحیت در سال ۱۴۰۰، بسیاری تصور میکردند که علی لاریجانی به سرنوشت دیگرانی دچار خواهد شد که از دایره قدرت اخراج شده و به انزوای سیاسی یا انتقادهای تند حاشیهای پناه بردهاند، اما لاریجانی، سیاستمداری نبود که در «بنبست» بماند. او که ریشه در سنتهای اصیل قدرت در جمهوری اسلامی داشت با سکون مناسب در مارپیچ سکوت در زمان مناسب دوباره به عرصه بازگشت. به سرعت به نقشی بازگشت که شاید بیش از هر چیز با روحیه «فیلسوف-دیپلمات» او سازگار بود: ذخیره استراتژیک نظام.
بزرگترین پارادوکس زندگی سیاسی لاریجانی در همین دوره رقم خورد. در حالی که شورای نگهبان او را برای کرسی ریاستجمهوری «واجد صلاحیت» ندیده بود، عالیترین سطح حاکمیت، یکی از حیاتیترین و پیچیدهترین پروندههای سیاست خارجی تاریخ معاصر ایران، یعنی «سند همکاری ۲۵ساله با چین» را به او سپرد.
این انتخاب، پیامی روشن به همراه داشت؛ سیستم، اگرچه در میدانِ رقابتهای سیاسی داخلی به دنبال «یکدستسازی» بود، اما در لایههای عمیقِ تصمیمگیریهای استراتژیک، همچنان به قدرتِ تحلیل، ظرفیتِ چانهزنی و ارتباطات بینالمللی لاریجانی نیاز داشت. او به عنوان نماینده ویژه ایران در امور چین، فراتر از دولتها عمل کرد و نشان داد که «وزنِ سیاسی» او وابسته به صندلی ریاست مجلس یا پاستور نیست، بلکه ناشی از اعتمادی است که در لایههای فوقانی قدرت به هوشِ سیاسی او وجود دارد.
لاریجانی در این پرده از زندگیاش، خود را به عنوان معمارِ جریانی معرفی کرد که میتوان آن را «راستِ مدرن» یا «عقلانیتِ حکمرانی» نامید. او در میان دو لبه قیچی ایستاده است: از یکسو، با «اصلاحطلبان ساختارشکن» مرزبندی دارد و معتقد است تغییرات باید از درون و با حفظ ثبات ساختار صورت گیرد؛ ازسوی دیگر، با «تندروهای شعارزده» که دیپلماسی را تسلیم و اقتصاد را با شعارهای پوپولیستی گره میزنند، سرِ ناسازگاری دارد.
او در سخنرانیها و پیامهای معدود اما پرمغز این دوران، همواره بر دو کلیدواژه تاکید کرده است: دیپلماسی واقعگرایانه و توسعه اقتصادی. از نظر لاریجانی، بقای نظام نه در انزوای خودخواسته، بلکه در گرو تعاملِ هوشمندانه با جهان و گشایشهای اقتصادی است که طبقه متوسط را به آینده امیدوار کند. او معتقد است که «انقلابیگری» به معنای فریاد کشیدن نیست، بلکه به معنای حلِ مسائل پیچیده کشور در اتاقهای فکر و پشت میزهای مذاکره است.
در این برهه بود که لاریجانی در نقش یک «سیاستمدارِ در سایه» عمل کرد. او به خوبی در میانسالی درک کرد که جامعه ایران درگیر شکافهای عمیق (میان مردم و دولت و میان جناحهای سیاسی) شده، بنابراین با پرهیز از تندرویهای کلامی، سعی کرده است خود را به عنوان یک «پل» حفظ کند؛ چهرهای که هم رهبری به او اعتماد دارد، هم اصلاحطلبان میانه او را به عنوان یک متحدِ عاقل میپذیرند و هم بدنه تکنوکرات کشور او را نمادِ مدیریتِ باثبات بدانند.
سفر او به لبنان و سوریه در میانه تنشهای بیسابقه منطقهای، بار دیگر ثابت کرد که وقتی پای «دیپلماسی بحران» در میان باشد، لاریجانی همچنان گزینه اول برای انتقال پیامهای حساس و استراتژیک است. او نه مانند یک مهره سوخته، بلکه مانند یک «تیغِ جراحی» در دستان نظام عمل و ثابت کرد که میتوان «مطرودِ انتخابات» بود اما «مقبولِ ساختار» باقی ماند و نماد جریانی شد که معتقدند برای نجات کشور، راهی جز بازگشت به «عقلانیت»، «تخصص» و «دیپلماسی مقتدرانه» وجود ندارد. لاریجانی در انتظارِ لحظهای باقی ماند که نظام سیاسی به این نتیجه برسد که برای عبور از بحرانهای سخت، به دستهایی نیاز دارد که لرزشِ شعار ندارند و به زبانِ مصلحت و قدرت، همزمان مسلطاند. زبانی که تا آخرین روزها از آن برای صحبت استفاده کرد.
او از «هویت» تا «برجام» و «مصلحت» مسیری طولانی را طی کرد؛ میان سنت و مدرنیته، میان امنیت و دیپلماسی و میان جبهه پایداری و اصلاحطلبان. کارنامه او نشان میدهد که لاریجانی بیش از آنکه یک انقلابی پرشور باشد، یک «عملگرای باهوش» بود؛ مردی که میدانست سیاست، بازی ممکنها و غیرممکنهاست، نه شعارها و آرزوها.