این پرچم خونی! / عکسهای ایران در قاب عمودی جا میشوند
مرتضی درخشان / فعال رسانه
همهچیز درست است، آدمها همه سر جای خودشان قرار گرفتهاند و منتظرند یکی دکمه شاتر را بزند، نفسها توی سینهها حبس شده؛ کارگردان با صدای بلند فریاد میزند: صدا... دوربین... اکشن...! و ناگهان صدای انفجار و دود بلند میشود و زنی را میبینیم که روی زمین میافتد، زنی که مادر من بود!
نمیخواهیم خودمان را توی خبر محصور کنیم، اما چون این یادداشت یک کپسول زمان است فقط یک پاراگراف به عقب برویم، در بحبوحه جنگ رمضان، رژیم صهیونیستی تهدید کرد که مسیر راهپیمایی روز قدس در تهران را خواهد زد، تردیدی وجود ندارد که صهیونیستها برای تاثیر روی راهپیمایی این نمایش را ترتیب دادند، آنها میخواستند که مردم عقب بکشند، وگرنه همه فهمیدهاند که بانک اهداف آنها به پایان رسیده و هدفی که میزنند احتمالا قبلا هم زدهاند.
به تصویر برگردیم، به آنجایی که چند ثانیه بیشتر از انفجار نگذشته است، به جایی که برخلاف تصور یک کارگردانی نیست، این یک تصویر بلند است از یک رویداد و اگر از من بپرسند که «چکیده تمام ایران در جنگ رمضان چه بود؟» این عکس «یوسف مذنب» را نشان میدهم، یک عکاس آماتور که خدا همه چیز را جلوی چشماش کنار هم گذاشت تا فقط او این یک ثانیه را ببیند و در ذهن تاریخ ثبت کند.
واقعیت این است که ایران توی قاب افقی جا نمیشود، ایران را باید توی تصاویر عمودی دید، عکسهای ملی ما را باید از بالا شروع کرد، اینقدر از بالا که رهبر شهیدمان هم توی قاب بیفتد، اینقدر بالا که آسمان هم توی قاب باشد.
آدمهای توی این تصویر خیلی خاص هستند، هرکدام قصهای را از یک جای این خاک برداشته و با خود آوردهاند و میخواهند توی یک قاب برای ما تعریف کنند، آنقدر مهم هستند که نمیتوانیم از روی آنها بپریم! حداقل برای ثبت در تاریخ هم که شده باید از تمام آنها صحبت کرد!

سروان ایرانی
سروان نیروی انتظامی اولین کسی است که پرچم آغشته به خون را بلند کرد، پرچمی که متعلق به مادرم بود و همین چند لحظه پیش موشک صهیونیستها پرچم توی دستاش را با خون خودش سرختر کرد!
بغض کرده است، مثل تمام نظامیها دوست ندارد کسی گریهاش را ببیند، لبهایش را به هم فشار میدهد، روی گونه استخوانیاش چروک افتاده و یقهاش را توی سرما بسته است!
تصویر رهبر را توی دستاش گرفته در حالی که شک ندارم تا به حال او را ندیده است، به ما میگوید من گوش به فرمان این مرد هستم، هرچند، از او تنها تصویری و پیامی به من رسیده است!
او نماینده تمام نظامیهای ایران است، پرچم آغشته به خون مادرش، به خون وطناش را به دست گرفته و به مردم نشان میدهد، در حالی که خشم و اشک را توامان در چهرهاش میتوان پیدا کرد! او نماینده تمام لانچرهاست، او نماینده تمام سربازان و فرماندهان نیروی دریایی است، او نماینده تمام خلبانان است، نماینده تمام آنها که هرروز بیدار میشوند تا برای مردم بمیرند.
مریم ایرانی
آدمها در زندگی تنها دو مادر دارند، یکی آنکه به دنیا میآوردشان و دیگری وطن است! مریم، دختری که آن طرف پرچم را گرفته و صورتاش را پوشانده، دختری که تمام دختران این سرزمین است بدون شک دختر همان مادر است، هیچ تردیدی ندارم که او خواهر من است، حتی اگر چهرهاش را نبینم!
مادر بعدی همین دختر است، شهیدهی بعدی که خوناش روی پرچم بعدی خواهد ریخت و به ما یادآوری میکند که این رودخانهای است که از قلب آدمها جریان میگیرد و تا آخر دنیا ادامه دارد.
برادر ایرانی
با دستی که انگشتر نگین سبز دارد اسلحه را بلند کرده روی آسمان، بهم فشردن لبهاش با آن سروان تفاوت دارد، او مصمم است، یکی از ماست، یکی از ما مردم ایران که این روزها میخواهیم به صف ایست و بازرسیها بپیوندیم، یکی از ماست که میخواهیم اسلحه به دست بگیریم و یکی از ما که میخواهیم کاری بکنیم.
لباس سیاه او که بخشی از آن را جلیقه ضدگلوله تشکیل میدهد لباس عزاست، عزای رهبری که در بالای قاب است، او همان کسی است که شبها تا صبح توی سرمای خیابان راه میرود و «بِکَ یا الله» میگوید! همان کسی است که آخر تیر یکی از همان حرامیان انتخاباش میکند تا روی سنگ مزارش به رنگ قرمز بنویسند شهید امنیت!
آقای ایرانی
من مرد بالای تصویر هستم، یا شاید تو هستی که این متن را میخوانی! یک ایرانی معمولی، یک ایرانی بدون سلاح، یک ایرانی که در روزهای اسفند 1404 این شکلی شده است، یکی شبیه تمام عزادارهای ایرانی که ریشاش را اصلاح نمیکند، یکی که چپیه به دور سرش بسته و خودش را شبیه زائران اربعین کرده است، یکی که میداند راه طولانی است، یکی که فقط یک پرچم توی دستاش دارد، ولی پشت همه به او گرم است، یکی که یک جوری پرچم را تکان میدهد که انگار دارد سینه میزند و پرچم را توی فتوشاپ دستاش دادهاند!