روزنامه فرامنطقه‌ای «القدس العربی» مطرح کرد

چرا ایران و آمریکا به منطق قدرت بازگشته‌اند؟

«در روابط بین‌الملل، توافق‌های موقت هنگامی که بر پایه مدیریت بحران به جای حل آن بنا شوند، دوام زیادی نخواهند داشت، و این دقیقاً همان چیزی است که میان آمریکا و ایران اتفاق افتاد.»

چرا ایران و آمریکا به منطق قدرت بازگشته‌اند؟

 روزنامه فرامنطقه‌ای «القدس العربی» بامداد امروز (دوشنبه) مقاله‌ای تحت عنوان «چرا واشنگتن و تهران به منطق قدرت بازگشته‌اند؟»، به قلم «صادق الطائی»، نویسنده، روزنامه‌نگار و پژوهشگر عراقی را در پایگاه اینترنتی خود منتشر کرده که در آن آمده است:

«فروپاشی تفاهم‌نامه آمریکا و ایران، بیش از آنکه یک اتفاق غیرمنتظره باشد، اعلام شکست تلاش برای به تعویق انداختن درگیری، نه پایان دادن به آن، بود. از همان لحظه‌ای که واشنگتن و تهران این تفاهم‌نامه را امضا کردند، روشن بود که آنچه روی داده، نه یک توافق سیاسی که به ریشه‌های بحران بپردازد، بلکه یک آتش‌بس تاکتیکی بوده که  فرسایش نظامی متقابل آن را تحمیل کرد. آتش‌بسی که بیش از آنکه راه را برای یک سازش تاریخی باز کند، فرصتی را برای هر دو طرف فراهم آورد تا کارت‌های خود را از نو بچینند. بنابراین، تعجب‌آور نبود که به محض برخورد تفاهم‌نامه با پرونده‌هایی که به طور عمدی به تعویق افتاده بودند و در رأس آن‌ها، برنامه هسته‌ای ایران، آینده تحریم‌ها، امنیت ناوبری در تنگه هرمز، نقش منطقه‌ای ایران و حد و مرز حضور نظامی آمریکا در خلیج (فارس)، حملات نظامی متقابل از سر گرفته شود.

در روابط بین‌الملل، توافق‌های موقت هنگامی که بر پایه مدیریت بحران به جای حل آن بنا شوند، دوام زیادی نخواهند داشت، و این دقیقاً همان چیزی است که میان آمریکا و ایران اتفاق افتاد. جایی که این تفاهم‌نامه یک معاهده صلح نبود و شامل سازوکارهای حقوقی الزام‌آور نمی‌شد، بلکه تنها یک چارچوب کلی برای مذاکرات به مدت ۶۰ روز ارائه کرده، در حالی که حساس‌ترین پرونده‌ها را به انتظار دورهای بعدی مذاکرات، حل‌نشده باقی گذاشت. در همین راستا، گزارش موسسه کوئینسی برای حکمرانی مسئولانه، این تفاهم‌نامه را فرصتی شکننده برای شکستن چرخه اجبار و مقاومت توصیف کرده و هشدار داد که استفاده از آن به عنوان یک استراحت پیش از از سرگیری فشارها، بدون شک به بازتولید همان چرخه تشدید منجر خواهد شد.

مشکل بنیادین این است که هر طرف با درک متفاوتی از معنای خود توافق وارد مذاکرات شد. از نظر واشنگتن، این تفاهم‌نامه ابزاری جهت مهار جنگ و گشودن در مذاکرات برای اعمال محدودیت‌های شدیدتری بر برنامه هسته‌ای ایران همراه با حفظ ابزارهای فشار اقتصادی و نظامی بود، در حالی که تهران با تفاهم‌نامه به عنوان اعتراف آمریکا به شکست سیاست تسلیم‌سازی نظامی خود و فرصتی برای کاهش تحریم‌ها همراه با حفظ اهرم‌های قدرتی که طی دهه‌های گذشته ساخته، برخورد کرد. در میان این دو برداشت متناقض نیز، توافق‌نامه اخیر چیزی جز یک آتش‌بس موقت در انتظار اولین آزمون واقعی نبود.

شاید آنچه فروپاشی این تفاهم‌نامه را سرعت بخشید، ادامه بحران اعتماد است که از زمان خروج دولت نخست دونالد ترامپ از توافق هسته‌ای در سال ۲۰۱۸ میان دو طرف انباشته شده بود. ایرانی‌ها در حالی وارد مذاکرات شدند که تضمین‌هایی برای جلوگیری از خروج مجدد دولت‌های آتی آمریکا از توافق را درخواست می‌کردند، با این حال واشنگتن ارائه چنین تضمین‌هایی را رد کرده و به منطق فشار تدریجی و مرتبط ساختن هرگونه کاهش تحریم به رفتار منطقه‌ای ایران و برنامه‌های هسته‌ای و موشکی آن پایبند ماند. در مقابل، تهران نیز گسترش دستور کار مذاکرات تا شامل موشک‌های بالستیک یا نفوذ منطقه‌ای خود شود را نپذیرفت و این مسائل را مربوط به امنیت ملی و خارج از محدوده هرگونه مذاکرات هسته‌ای دانست.

بر همین اساس، مذاکرات حول محور مدیریت اختلاف و نه حل‌وفصل آن باقی ماند. با این حال، تأثیرگذارترین عامل در فروپاشی تفاهم‌نامه، تنگه هرمز بود که بار دیگر بر جایگاه خود نه تنها به عنوان یک گذرگاه دریایی، بلکه مرکز ثقل ژئوپلیتیکی در درگیری ایران و ایران تأکید کرد. حملات به کشتی‌های تجاری و اختلاف بر سر حق ایران برای سازماندهی ناوبری در داخل تنگه، بحران را به نقطه شروع بازگرداند. آمریکا هدف قرار دادن کشتی‌ها را نقض مستقیم تفاهم و تهدیدی برای آزادی ناوبری بین‌المللی برشمرد، در حالی که تهران اصرار کرد که مدیریت تنگه در حوزه حاکمیت امنیتی آن قرار دارد و این واشنگتن است که با تلاش برای تحمیل ترتیبات جدید ناوبری بدون رضایت ایران، توافق را نقض کرده است. با نخستین رویارویی دریایی نیز، آتش‌بس در عمل فروپاشید و موج جدیدی از حملات نظامی متقابل آغاز شد.

مذاکرات حول محور مدیریت اختلاف و نه حل‌وفصل آن باقی ماند. با این حال، تأثیرگذارترین عامل در فروپاشی تفاهم‌نامه، تنگه هرمز بود که بار دیگر بر جایگاه خود نه تنها به عنوان یک گذرگاه دریایی، بلکه مرکز ثقل ژئوپلیتیکی در درگیری ایران و ایران تأکید کرد

فروپاشی تفاهم‌نامه تنها به تبادل حملات نظامی محدود نشد، بلکه به یک حمله در گفتمان سیاسی آمریکا نیز تبدیل گشت؛ به گونه‌ای که در پایان نشست سران ناتو در آنکارا، دونالد ترامپ به طور عملی مرگ تفاهم‌نامه را اعلام کرد، جایی که گفت آتش‌بس به پایان رسیده و مذاکره‌کنندگان آمریکایی می‌توانند گفت‌وگو کنند اما وقت خود را تلف می‌کنند. وی سپس افزود که مسئله را به مذاکره‌کنندگان آمریکایی واگذار می‌کند، اما همزمان اعلام کرد که آمریکا در صورت لزوم به حملات نظامی خود ادامه خواهد داد. این سخنرانی تنها به عنوان یک سراسیمگی سیاسی تلقی نشد، بلکه اعلام رسمی پایان مرحله دیپلماتیک و بازگشت به سیاست اعمال فشار با زور قلمداد شد، بدین معنی که واشنگتن دیگر تفاهم‌نامه را به عنوان چارچوبی معتبر برای مدیریت بحران نمی‌بیند، بلکه آن را تجربه‌ای می‌داند که به دنبال از دست دادن اطمینان نسبت به امکان ملزم ساختن تهران به آنچه مورد توافق قرار گرفته، اهداف خود را به پایان رسانده است.

نکته قابل توجه اینکه با وجود افزایش سطح تشدید تنش، به نظر نمی‌رسد هیچ یک از دو طرف خواهان یک جنگ تمام عیار باشند. جایی که ارزیابی‌های غربی، آن گونه که روزنامه‌های تلگراف و گاردین گزارش دادند، نشان می‌دهد که واشنگتن می‌داند هرگونه جنگ آشکار، پایگاه‌های آن در خلیج (فارس) را در معرض حملات گسترده قرار خواهد داد، قیمت انرژی را به سطوح بی‌سابقه‌ای خواهد رساند و علاوه بر آن، نیز در ایالات متحده حمایت عمومی برای یک جنگ جدید در خاورمیانه وجود ندارد. به همین دلیل نیز، دولت آمریکا به سمت گزینه حملات محدود همراه با تحریم‌های اقتصادی و فشار سیاسی متمایل است، در حالی که در مذاکره در صورت فراهم شدن شرایط بهتری نیز باز بماند.

در مقابل، به نظر می‌رسد ایران مفهوم بازدارندگی خود را دوباره تعریف کرده و پس از تجربه نظامی اخیر، دیگر نه تنها روی موشک‌ها و پهپادها، بلکه روی خود جغرافیا نیز حساب باز می‌کند. جایی که هر کس تنگه هرمز و تنگه باب المندب را کنترل کند، از توانایی فوق‌العاده‌ای برای تأثیرگذاری بر اقتصاد جهانی بدون نیاز به یک رویارویی نظامی متعارف برخوردار است. بنابراین، جای شگفتی نداشت که راهبرد ایران به جای ورود به یک نبرد متعارف که از پیش می‌دانست بسیار پرهزینه خواهد بود، به سمت افزایش هزینه حضور آمریکا از طریق هدف قرار دادن خطوط ناوبری و انرژی حرکت کند.

اگر فروپاشی این تفاهم‌نامه چیزی را آشکار می‌کند، آن چیز همان محدودیت قدرت نظامی در مدیریت بحران‌های پیچیده است. جایی که جنگ اخیر خسارت‌های زیادی به زیرساخت‌های نظامی و اقتصادی ایران وارد کرد، اما تهران را وادار به تسلیم نکرد. علاوه بر این، ایران با وجود توانایی خود در بر هم زدن منافع آمریکا، نتوانست واشنگتن را مجبور به ترک سیاست مهار خود کند. به عبارت دیگر، هر دو طرف پس از این رویارویی، بیش از پیش متقاعد شدند که نمی‌توان به راحتی دیگری را شکست داد، با این حال هیچ‌کدام هنوز متقاعد نشده‌اند که یک توافق جامع تنها گزینه قابل اجرا می‌باشد.

این در حالی است که نمی‌توان بعد اسرائیلی را در این صحنه نادیده گرفت. جایی که تل‌آویو هرگونه توافق آمریکا و ایران را از دریچه تأثیر آن بر موازنه قدرت منطقه‌ای می‌بیند و از این می‌ترسد که به تهران فرصتی برای بازسازی توانایی‌های نظامی و اقتصادی خود داده شود. از سوی دیگر، محافل پژوهشی اسرائیلی بر این باورند که تفاهم‌نامه، هر چند برخی دستاوردهای تاکتیکی برای واشنگتن به همراه داشته، به طور همزمان ابزارهای فشار آمریکا بر ایران را تضعیف کرده و ممکن است بازگشت به استفاده از نیروی نظامی برای دستیابی به اهداف بلندمدت را در آینده ضروری سازد.

در مورد کشورهای خلیج (فارس) نیز، به نظر می‌رسد که آنها بیشترین نگرانی را در مورد تشدید مجدد تنش دارند. این کشورها از همان ابتدا با جنگ مخالف بودند، با این حال هر بار خود را در حال تحمل پیامدهای امنیتی و اقتصادی آن، از تهدید تأسیسات نفتی گرفته تا اختلال در ناوبری و افزایش هزینه‌های بیمه و حمل و نقل، می‌بینند. کیم غطاس در گزارشی برای مرکز خاورمیانه کارنگی، عنوان کرده که کشورهای خلیج (فارس) در اصل از تفاهم‌نامه‌ای که به پرونده‌های باعث نگرانی آنها از قبیل موشک‌های بالستیک و نیروهای نیابتی منطقه‌ای رسیدگی نکرده، شگفت‌زده شدند و همین مسئله نیز باعث شده که آنها این توافق را بیشتر به عنوان یک آتش‌بس میان آمریکا و ایران ببینند تا یک توافق جامع منطقه‌ای.

به احتمال زیاد منطقه اکنون به سمت مرحله جدیدی حرکت می‌کند که با جنگ قبلی متمایز است. به جای رویارویی آشکار، ما با یک جنگ فرسایشی طولانی‌مدت روبرو خواهیم شد که شامل حملات نظامی محاسبه شده، فشارهای اقتصادی متقابل و پیام‌های بازدارنده مکرر می‌شود، در حالی که کانال‌های ارتباط سیاسی از ترس ورود به یک درگیری ناخواسته برای همگان باز می‌مانند. این یک معادله مبتنی بر تحت فشار نگه داشتن حریف بدون سوق دادن آن تا نقطه انفجار کامل است.

بنابراین، دیگر پرسش این نیست که آیا جنگ میان واشنگتن و تهران روی خواهد داد؟ بلکه تبدیل به این شده که دو طرف تا کی می‌توانند این سطح از تشدید تنش را مدیریت کنند بدون اینکه از کنترل خارج شود؟ تاریخ نوین روابط میان آنها نشان می‌دهد که مشکل نه در نبود توافق، بلکه در نبود اعتماد و ضمانت‌های لازم برای زنده ماندن توافق نهفته است. تا زمانی که هر یک از دو طرف مذاکره را به عنوان امتداد درگیری با ابزارهای دیگری ببیند، هرگونه تفاهم‌نامه جدیدی تنها یک آتش‌بس موقت در یک جنگ به تعویق افتاده خواهد بود، نه چیزی بیشتر.»

 

منبع: شفقنا
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید