در یک مدرسه راهنمایی دخترانه چند سالی بود که مدیر مدرسه بودم. چند دقیقه قبل از زنگ تفریح اول، مردی با ظاهری آراسته و…
روزی روزگاری در زمانهای قدیم مرد خیاطی، کوزهای عسل ناب در دکانش داشت. یک که روز میخواست دنبال کاری از مغازه بیرون…
داستان برو کشکتو بساب، به زمانهای قدیم برمیگردد، وقتی که یک مرد کشک ساب از زندگی و کسب و کار خود ناراضی بود و برای…
روستایی بود دور افتاده که مردم ساده دل و بی سوادی در آن سکونت داشتند. مردی شیاد از ساده لوحی آنان استفاده کرده و بر…
روزی بود، روزگاری بود. در زمان حضرت موسی یک مرد عابد زاهد بود که از مردم کناره گرفته بود و شب و روز عبادت میکرد؛ اما…
کشاورز فقیری برغالهای را از شهر خرید. همانطور که با بزغاله به سمت روستای خود باز میگشت، تعدادی از اوباش شهر فکر…
روزی روزگاری در زمان موسی مرد جوانی به خدمت او رسید و گفت: ای پیامبر خدا! سال هاست که آرزو دارم زبان جانوران را یاد…
هفده شتر و سه برادر کاروان سه نفره ساربانان با هفده شتر راه بیابان در پیش گرفته بود. تابش بی امان خورشید، آنان را…
دخترک بینوا و از پا افتاده که تقریباً چیزی نیز از گذشته به خاطر نداشت آنقدر در ساحل گشت و گشت تا عاقبت به خانواده ای…
مرد ثروتمند و بخشنده ای در یک شهر بزرگ زندگی میکرد که هر از گاهی مردم برای دریافت کمک به خانه او میرفتند....