در روزگاری نه چندان دور، در کنار جادهای که به پایتخت میرسید، پیرمردی نابینا زیر سایهی درختی کهنسال مینشست. عصایش…
روزی بهلول بر هارون وارد شد. هارون گفت: ای بهلول مرا پندی ده....
پادشاهی از وزیر خود خشمگین شد به همین دلیل او را به زندان انداخت. مدتی بعد وضع اقتصاد کشور رو به وخامت گذاشت. بنابراین…
روباه را به زندان بردند. روباه پای خود را لنگ نمود و آه و نالهکنان وارد زندان شد و پیش دادمه آمد و گفت: آخ که عجب…
روزی بود و روزگاری بود. یک شیر قویهیکل بود که بر جنگل پهناوری حاکم بود و همه حیوانات زیر فرمان او بودند و همهجا…
آوردهاند که مردی غریب و بینوا در شهری بیگانه به کار مشغول شد و مدتی به قناعت روزگار میگذراند تا اندک مالی اندوخت….
عابدی بود که همیشه سرگرم عبادت، بندگی و اطاعت حق بود. به قدری در عبادتش کوشا بود که شیطان هر کاری می کرد تا او را سست…
صیادی برای شکار به صحرا رفته بود. از دور روباه چاق و خوشرنگی را دید و دنبال او راه افتاد تا روباه به سوراخ خود رفت و…
شغالی به درونِ خم رنگآمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او میتابید رنگها میدرخشید…
کودکان مکتبخانه از درس و مشق خسته شده بودند. هر روز نوشتن و خواندن، آنقدر تکرار شده بود که دلشان هوای بازی و آزادی…