روایت یک تبعیدی از جزیره خارک در دهه ۳۰
اهالی اصلی این جزیره به زبان فارسی تکلم مینمایند... مذهب اهالی، مذهب اهل سنت است. معیشت آنها از ملاحی و غواصی است چنانکه یک مغاصی مروارید بالنسبه خوبی در این جزیره وجود دارد که سالیانه دویست هزار روپیه مروارید از آن استخراج میشود.
در میانه جنگ و حملات گسترده آمریکا و اسراییل علیه ایران، جزیره خارگ یکی از نقاط زرخیز ایران مورد توجه متجاوزان است که به طور دائم جمهوری اسلامی ایران را با اشغال آن تهدید میکنند. جزیره خارگ که گاهی جزیره خارک نوشته میشود، جزیرهای مسکونی، متعلق به ایران و دارای اهمیت اقتصادی است که در ۳۸ کیلومتری ساحل بندر گناوه در خلیجفارس قرار دارد. در گزارش پیش رو ویژگیهای این جزیره را با نگاهی به کتاب «تبعیدگاه خارک؛ یادداشتهای انجوی شیرازی در زندان خارک» که به کوشش میهن صداقتپیشه از سوی انتشارات چاد منتشر شد، مرور میکنیم. این خاطرات توسط اسماعیل نوابصفا دوست صمیمی سیدابوالقاسم انجوی شیرازی و به خواست او تنظیم و برای چاپ آماده شد.
سیدابوالقاسم انجوی شیرازی متولد ۱۳۰۰ در شیراز و درگذشته ۲۵ شهریور ۱۳۷۲ در تهران، معروف به نجوا از پژوهشگران ادبی ایران بود. وی در سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز به دنیا آمد. پدرش سیدخلیل مشهور به «صدرالعلما» که نسب وی به سیدالاسود طباطبایی میرسد و مادرش خدیجه کجوری نوه آیتالله حاج شیخ مهدی کجوری مازندرانی بود.
انجوی تحصیلات مقدماتی خود را در شهر شیراز آغاز کرد، سپس به تهران رفت و در دبیرستان دارایی تحصیلات خود را پی گرفت. او تا مقطع لیسانس ادامه تحصیل داد، سپس در سال ۱۳۱۹ به سوئیس رفت و تحصیلات خود را در رشته علوم سیاسی و اجتماعی در ژنو تکمیل نمود. بعد از شهریور ۱۳۲۰ و سقوط رضاشاه، انجوی به فعالیتهای سیاسی روی آورد و از حدود سال ۱۳۲۲ نیز فعالیتهای مطبوعاتی خود را آغاز کرد.
جزیره خارک از دریچه نگاه انجوی شیرازی اینگونه است:
این جزیره در مغرب بوشهر در مقابل بندر گناوه که جغرافینویسان عرب آن را جنابه مینامیدهاند واقع میباشد. اهالی اصلی این جزیره به زبان فارسی تکلم مینمایند و در فن فلاحت و دریانوردی ید طولانی دارند چنانکه هنوز هم کشتیهای آتشی به راهنمایی آنها در خلیجفارس آمد و رفت دارند. عقیده بعضی از تاریخنویسان بر این است که اصلا اینها از بقایای فنیقیهای قدیم هستند که از خلیجفارس به شام منتقل گردیدهاند. مذهب اهالی، مذهب اهل سنت است. معیشت آنها از ملاحی و غواصی است چنانکه یک مغاصی مروارید بالنسبه خوبی در این جزیره وجود دارد که سالیانه دویست هزار روپیه مروارید از آن استخراج میشود. زمین جزیره منتهی درجه حاصلخیز است و دارای چاههای کمعمق شیرین میباشد. مقداری زراعت دیمی در این جزیره به عمل میآید مقداری هم پیاز و سایر محصولات دیگر از قبیل خربزه و هندوانه به وسیله آب چاه به عمل میآورند، انگلیسیها در اثنای جنگ عمومی آنجا را قرارگاه کشتیهای خود قرار داده چندین چاه حفر نموده و آبهای آن را برای اردو تصفیه میکردند. عمارتهای خوبی نیز بنیاد نهادهاند و تا آنجایی که بنده اطلاع دارم در حدود سالهای ۱۲-۱۳۱۱ نظمیه بوشهر یکی از همین عمارتها را برای محبس در نظر گرفته بوده.
۲۹ تیرماه ۱۳۳۳ از کشتی پیاده شدیم. تبعیدیان قبلی به استقبال آمدند: جواد ارتشیار، ابوالحسن تفرشیان، اصغر احسانی، مرتضی زربفت، محمود تیوای از افسران زندانی واقعه خراسان و جماعتی از محکومان حادثه آذر ۱۳۲۵ آذربایجان آمدند تا در رساندن باروبنه به منزل به ما کمک کنند. اما در اسکله با سرهنگ زند به علت اینکه به آنها گفته بود که برای پیشواز از ما به کنار اسکله بیایند تصادم پیدا کردند.
جزیره وحشتناکی بود، درست مثل این بود که یک موجود هیولا و خارقالعاده یک تخته سنگ سقط را توی قلابسنگ گل و گشاد و جاداری گذاشته و بدون مقصد معین و معلوم چندین دور، دور سرش چرخانده و آخرسر، یک ضرب آن را پرت کرده است و ازقضای آسمان توی خلیجفارس افتاده. تا چشم کار میکرد گرد بر گرد جزیره، آب بود و صبح که میشد خورشید از یک سمت آب بیرون میآمد و غروب، در طرف روبهرو توی آب فرو میرفت. تا آنجا که در افق زمین به آسمان میچسبید آبی میزد. غیر از آب هیچ چیز نبود و غیر از دریا هیچ چیز به چشم نمیخورد.
آفتاب شلاقکش توی گرده مینواخت و رطوبت هوا به قدری زیاد بود که تنفس کردن بسیار مشکل و خستگی راه آنچنان که رمقی در بدن نمانده بالاخره به هر جان کندنی بود همراه با کشاورز خود را به محل تعیینشده رسانیدیم.
در خارک بالغ بر پنج گنبد گلی و گچی دیده میشود که بر گرد هر یک نیز طبق معمول قبرستانی قرار دارد ولیکن دو تا از امامزادهها نامدارترند - یکی علمدار که در قسمت جنوبی آبادی خارک و پاییندست ساختمان مسکونی تبعیدیان واقع است - دو گنبد گچی و گلی بر روی دو مزار است. در کنار سکوی علمدار قبر گروهبانی است که به دست سربازی بر سر یک ماجرای بلهوسانه کشته شده. نزدیک علمدار چاه آب شیرینی است که مورد استفاده ما و کشتیهای بادی است. تابستان امسال یکی کشتی بادی به ساحل آمده بود که سرنشینان آن اهل مسقط بودند. در هوای جهنمی تابستان خارک که ما از گرما و بخار آب لهله میزدیم مسقطیها زیر درخت علمدار مانده و برای خوردن ناهار کنار چاه زیر آفتاب سوزان بساط گستردند. وقتی که گفتیم چرا زیر درخت نمیروید جواب دادند: «میترسیم سرما بخوریم!» آن وقت بود که من خوشحال شدم که مسقط جزء سرزمین ایران نیست وگرنه اولیای دولت ابدالمدت بنده شرمنده را به مسقط تبعید میفرستادند تا آتش نوشجان کرده جانِ کُردی بِکَنَم!!
در سمت غربی جزیره بر روی ارتفاعات و تپههای آهکی و سنگی گنبدی است به سبک گنبد سلطانیه و معروف به میرمحمد، اما هنوز بر من معلوم نیست که صاحب گنبد کدام محمد است؟
در فاصله پانصد قدمی این میرمحمد سه دخمه گبری وجود دارد که در سنگ کندهاند. دخمهای که بزرگتر است دهنه داشته که به وسیله یک ستون سنگی از همدیگر جدا میشده، سپس در داخل ۶ دخمه در هر طرف کندهاند که هر سه دخمه روی هم قرار گرفته، در سمت راست این دخمه مجسمهدار دو دخمه بزرگتر و مجللتر کنده شده. در سمت دیر این دخمه اصلی جایی است که ظاهرا برای سوختن شمع و بوی خوش تعبیه کردهاند.
سستی سنگهای آهکی و تجاوز دست رهگذران بیمار چنان آثار را محو ساختهاند که آدمی از هرگونه اطلاع بیشتری از کم و کیف این مکان محروم میماند. از دیدن این دخمهها آنچه بر من گذشت همان تاثیر عظیم و هراسناک قدرت زمان و نابودی بودنیها و فرارسیدن مرگ و نیستی بود.
به یاد هدایت میافتم که در سفرنامه اصفهان نصف جهان آرزو میکند که در میان دهاتیها باشد و از اینکه ضلالسلطان روی نقاشیهای عالیقاپو گچ کشیده و از اینکه روی کاشی مسجد شاه یک احمقی میخ کوبیده از اینکه روی نقاشیهای لطیف و ظریف شهر اصفهان یادگاری نوشتهاند با قلم گریه میکند.
باری محققا این آثار به دست مردمان دو هزار و یا هزار و چند صدسال پیش به وجود آمده و به دست خویشتن مدفن عشق و ذوق و جذبه و محرومی و حسرت و حال خود را کندهاند. بر بالای این دخمه پیوسته دستههای کلاغ در پروازند - کلاغهایی هستند عظیمالجثه و چنین به نظر میرسد که هنوز منتظر اجساد گبرکان هستند که به محض نهادن در استودان چشمانشان را درآورند.
دیگر از مآثر آثار گبرها چاهها و قناتها و کاریزهای فراوانی است که غالبا خشک شده و تنها یکی دو قنات است که هنوز آب مختصری دارد. در این قنات اگر کار بشود قطعا آبش زیادت پذیرد و قابل استفاده باشد. طعم آبش گوارا و به اصطلاح معروف بُرنده و خوب است. افسوس که اعراب صحرانشین، طومار عمر و عظمت مردان نیکی که به دستور زرتشت این همه آبادی و آبادانی به وجود آورده بودند را درهم پیچیدند.
در خارک فعلا تنها یک باغ سرسبز و نسبتا آباد وجود دارد و آن در یک کیلومتری محل سکونت ما قرار دارد. صاحب باغ پیرمردی است تسمهای و کوچکچشم و بلندقد و تنگنظر و پرطمع و خسیس به نام «محمدشریف» که در حدود ۹۰ یا به قول خودش هفتاد سال عمر دارد و چند سال پیش دختری بحباله نکاح! درآورده و در آن باغ دور و دنگال محبوس ساخته. بر گرد باغ شریف هیچ باغ و آبادی دیگر وجود ندارد و از این جهت سهمناک و بیغوله است.
این باغ دارای درخت گل ابریشم یا به قول رشتیها شب خُس و لیل و سپستان و گز و پنجاه اصله لیموی ترش و شیرین و... نخل و توت و انار و انگور و موز و کُنار است. درخت کُنار یا سدر میوهای دارد شبیه زالزالک که در اسفند و بعد از آن خوراکی میشود. قنات باغ دارای چندین حلقه چاه است که تماما در سنگ کنده شده، آب آن کم است ولی در تمام مدت سال تقریبا یکسان جاری است و لااقل به اندازهای است که درختها را سیراب میسازد.
در خانه «نصیبزاده» مدیر گمرک خارک از «ناخدا علی خیبری» شنیدم که میگفت سال ۱۳۴۱ هجری قمری ترنج و بیدخونی (توسرخ) و نارنج و لیمو در خارک به حد وفور به عمل میآمد و به اندازهای بود که به خارج حمل کرده و میفروختند. جز این دو قنات، اکنون قنات دیگری که قابل ذکر باشد در خارک وجود ندارد.
اما در خارک چیزی که به نظر میرسد آثار آبادی سابق است و قابل ذکر این است که به اندازه نصف زمینهای جزیره آباد و قابل کشت و زرع بوده. زمینها با آب چاه مشروب میشده و هنوز چاههای خشک و نیمخشک و آثار مزارع و کشتزارها فراوان موجود است. قریب چهل چاه آب و مزرعه خراب را خودم دیدهام.
به طوری که اهالی میگویند: در این اواخر ویرانی توام با مهاجرت اهالی به کویت و بحرین رو به فزونی نهاده کشف حجاب عامل اساسی مهاجرت اهالی جزایر و بنادر جنوب بوده، چون مردمانی متعصب بودهاند و به کشف حجاب رضا نمیدادهاند مهاجرت اختیار کردهاند و به مسقط و بحرین و کویت و عراق رفتهاند. دیگر اینکه کمپانی انگلیسی که سنگ میبریده و با بصره و آبادان حمل میکرده اوائل جنگ دوم، کار خود را تعطیل میکند و بیکاری، مردم را به مهاجرت وادار میسازد.
استقرار پادگان نظامی و سوءرفتار بعضی مامورین مزید بر علل سابقالذکر شده اهالی باغ و مزرعه خانمان خود را رها کرده فرار را بر قرار ترجیح دادهاند.
مذهب مردم، سنی و شیعهاند لیکن کسی از خارج وارد شود نمیتواند بفهمد که چه کسی سنی و کدامیک شیعه میباشد خوشبختانه در این مورد جدال و نزاعی وجود ندارد. لیکن درحقیقت، سختی زندگی و مرارت و گرسنگی، چنان بیرمقشان ساخته است که حالی جهت بحث «یجوز و لایجوز» ندارند.
خارکو، به فاصله مختصری از این جزیره قرار دارد. جزیرهای است که ظاهرا طول آن از خارک بیشتر و عرضش کمتر است، ولی سکنه ندارد. از ارتفاعات خارک، اطراف خارکو و دوران آن دیده میشود. دو درخت نمایان است و بس، در بهار خارک یعنی بهمن و اسفند که سبزهای بر روی زمین میروید خارکیها حشم خود را که عبارت از الاغ و بز باشد بدانجا میبرند تا بچرد، «شریف» میگفت: آب نوشیدنی ندارد ولی هوایش نسبتا خوب است.
در میان همه درهها و تپهها یک گله آهوست که مردم آنها را تضمینشده از جانب «میرمحمد» میدانند و کسی متعرض آنها نمیشود ولی فرماندهان پادگان که صولت و قدرت خود را از «میرمحمد» بیشتر میدانند غالبا به شکار آنها میپردازند.
تا آنجا که من دیدهام در خارک گیاههای خودرویی که وجود دارد عبارت است از پنیرک یا به قول شیرازیها توله بومادران، تره یا گندنای صحرایی، شاتره، ترشک، اسفناج وحشی و همه این گیاهها در بهمن ماه سبز میشود چه بهار خارک از اواخر دی شروع میشود و به اوائل فروردین ختم میشود.
در بهمن و اسفند که بهار خارک محسوب میشود گلهای وحشی میرویند اما هم تعداد نوعشان کم است، هم عمرشان کوتاه و زودگذر. گلهایی شبیه کاملیا و شقایق در صحرا دیدم. گلهای زردی هم شبیه همیشه بهار را اما کوچک و ریز و گلهای آبی رنگ و بنفش کمپر و پرپر تک و توک در گوشه کنار صحرا به چشم میخورد. لیکن بهترین و خوشعطرترین گلی که در صحرا میروید و اگر تربیت شود نوع خوبی خواهد داد نرگس است. در نیمههای بهمن گل میدهد، چندین بوته آن جنب باغ «شریف» و چند تا بوته آن را در گوشه صحن «میرمحمد» دیدم، عطر نرگس خارک مطبوع و سنگین و سکرآور است.
من تمام ایام تابستان، تا اواخر مهر روزها بیحال و بیجان، روی تختخواب میافتادم. عرق تمام تختخواب را خیس میکرد. شبها نیز از بوی گند شرجی و دم هوا، خوابیدن دشوار بود، شمد و ملاف از شرجی خیس میشد و بوی زُهم ماهی میگرفت، در شیراز به زُهم (سمیت) میگویند، صبح بر روی شمدها و بالشهای شبنم غلیظ و لزج ریخته شده بود، گاهی به فکر انسان میرسد که شستوشو راهی برای نجات از شرجی و خفگی هواست.
به خاطر دارم یک شب تا صبح چهار بار سرچاه رفتم و خود را شُستم، هنوز چند قدمی از چاه دور نشده دوباره عرق از سر و رویم میریخت، از این هوای جهنمی بدتر، باد گرمی است که میوزد، امسال تابستان دو سه بار، آن باد گرم وزید. به طوری که میگویند باد صحرای عربستان است.
تقریبا بیست روزی از ورود ما گذشته بود که یک روز، آن باد وزیدن گرفت، وقتی که باد با پوست بدن تصادم میکرد چنان بود که آتش سرخ شکل باد به خود گرفته. ریگهای ریز یا رملهایی که به همراه باد به پوست میخورد شبیه سوزان آتش است که تا اعماق تن آدمی فرو میرود. طریقه نجات از این باد آن است که در کپرهای خاری نشست در صورتی که مرتبا بر خارها آب بپاشند. آن روز وقتی که باد به صورت من میخورد احساس میکردم یک ورقه از پوست صورتم را با آتش میکَنند.
مستاصل شده بودم پناهگاه خوبی نداشتیم، آن کپر که گفتم البته به طور ناقص وجود داشت ولی هیچکس قدرت خارج شدن و آب از چاه کشیده و بر خار پاشیدن را نداشت. عاقبت فکری به خاطرم رسید، پیژامه و شلوار پوشیدم و چادر شب رختخواب را به سر و صورت و دست پیچیدم و به سر چاه بزرگ رفتم یکی از تبعیدیان آب به سرم ریخت، تمام لباسهایم و چادر شب را هم خیس کرده به سر و صورتم بستم، آن وقت بود که کمی حالم خوب شد و خنک شدم از حوضچه کنار چاه با همان هیکل و حدت بیرون آمدم.
همان باد گرم که میوزید پارچهها و چادر شب خیس را خنک میساخت به حدی که مطبوع بود. قابل توجه است که آب کوزهها و هبانهای که برابر باد قرار داشت به اندازه آب یخ خنک و مطبوع شده بود. گرچه بعدها استخواندردم شدید شد لکن آن چند بار که باد گرم وزید به همین ترتیب خود را از گرما نجات دادم.
در تابستان خارک بهترین نعمتها وزیدن باد شمال است. بادی است که هوا را خنک ساخته شرجی و بخار آب را میبرد و غالبا دو یا سه روز ادامه دارد.
خلاصه تابستان گذشته رنجی کشیدم که تا عمر دارم از یاد نخواهم برد. خوشمزه است که در چنین گرمایی از گوشه و کنار مارمولک و سوسمار و جوجه تیغی و مار هم سر درمیآورد. سقفهای اتاقهای ما شیروانی بدون توفالکوبی است و بدینترتیب نمیشود زیر سقف روز را گذراند. بهترین جاها، سایههای درختان لیل است.
لیل بر وزن فیل نام درختی است که در مناطق حاره میروید. در خارک بیش از تمام درختان حتی از خرما درخت لیل وجود دارد. زیرا که به هیچوجه حاجت به آب ندارد. قد این درخت تا ده متر میرسد. برگ لیل تقریبا شبیه برگ لیموترش و ترنج است. اما آن باد سوزان برگهای لیل را هم میسوزاند و خزان میکند. این درخت میوهای شبیه انجیر دارد ولی طعم و مزه مطبوعی ندارد شاید به همین سبب باشد که به آن انجیر هندی هم میگویند. این درخت سایه خوبی دارد اما مار و سوسمار به خاطر صید گنجشک یا از شدت گرمای هوا در شاخههای آن یافت میشود.
امسال تابستان تبعیدیان چند مار بلند که تا دو متر هم میرسید به رنگها و اشکال مختلف گرفته و کشتند، مار دست یکی از تبعیدیان را گزید. یک روز بعدازظهر، زیر سایه درخت لیل، روی تختخواب دراز کشیده بودم دیدم مار قهوهای متمایل به خاکستریرنگ کنار تخت من و درخت میان سنگها چنبره زده، دیگران خبر شدند و بالاخره مظفر آمد. او میتوانست مار را زنده بگیرد.
راه رفتن اگرچه ده قدم باشد، در آفتاب خارک نشدنی است، این مظفر با یک چایخود و سطل پرآب را بر شانه استوار میکرد و دویست قدم را از سرچاه تا آشپزخانه بیایستادن و خستگی درکردن میپیمود.
در تابستان خارک، نمیتوان لباس پوشید. حتی اگر پیراهن یا زیرپیراهن بپوشیم ناراحتکننده است؛ زیرا که از عرق خیس میشود و پوست جوش میزند.
سیدابوالقاسم انجوی شیرازی در ادامه به شرح رخدادهای روزانه دوران تبعید میپردازد که از خلال این توضیحات میتوان به ویژگیهای جزیره و رخدادهای تاریخی ایران در آن بازه زمانی پی برد.