داستان ملکجمشید و کره اسب دریایی/ از جفای نامادری تا پادشاهی بر دو کشور
در زمانهای قدیم یک پادشاهی بود و پسری داشت به اسم ملکجمشید. وقتی این پسره فقط ده سالش بود، زد و مادرش مرد و پسره افتاد زیردست نامادری. اما پادشاه که دید پسرش غصهی مادره به دلش مانده، دوروبرش را گرفت و از تخم چشمش هم بیشتر دوستش داشت...
پسره دل به هیچ کاری نمیداد و از فکر مادرش بیرون نمیآمد. پادشاه دنبال این بود که سر پسره را گرم کند و به هر دری میزد که چیزی پیدا کند تا دل ملکجمشید خوش بشود. روزی بابایی به پادشاه گفت اگر بتواند یک کره اسب دریایی برایش پیدا کند، سر پسره گرم میشود و از فکر و خیال مادره در میآید.
پادشاه وزیرش را خواست و گفت برود کره اسب دریایی برای ملکجمشید پیدا کند. وزیر قبول کرد و دو تا نوکر کاربلدش را فرستاد کنار دریا تا کرهای پیدا کنند. نوکرها رفتند کنار دریا خف کردند و همین که اسب دریایی آمد بیرون و از آن جا زایید، کره را با کمند به دام انداختند و آوردند به قصر پادشاه و بستندش تو طویله. پادشاه تا شنید کره را آوردهاند، خوشحال شد و پاداش خوبی به وزیر و نوکرها داد. اما این کره به جای آب، شربت و گلاب میخورد و به جای کاه و یونجه، باید بهش قند و نبات و زعفران میدادند و عجیبتر این که کره اسب مثل آدمی زاد حرف میزد.
ملکجمشید تا شنید پدره چه اسبی برایش پیدا کرده، از خوشی پر درآورد و رفت سراغ اسبه و تا دیدش، گل از گلش شکفت و زود با اسبه اخت شد. زود هم دستور داد خانهی تمیزی برایش بسازند و تشتی از طلا هم برای آبش گذاشت و ظرفی برای نقل و قند تا اسبه از دریا هم راحت و آسودهتر باشد. به هیچکس هم اجازه نمیداد به اسبه نزدیک بشود. خودش به این کره شربت و گلاب و قند و نقل میداد. هر روز صبح که میخواست برود مکتب، اول سری به اسبه میزد. ظهر یا غروب هم که برمیگشت، قبل از هر کاری میرفت سراغش و خوب ناز و نوازشش میکرد.
داستان ملکجمشید و کره اسب دریایی
پادشاه که دید ملکجمشید سرش با اسبه گرم شده و غصهی مادرش را فراموش کرده، خیالش راحت شد و به کار پادشاهی و زنش سرگرم شد. از این طرف زن پادشاه حسابی پکر شد و کینهاش را به دل گرفت. نشست و نقشه کشید تا پسره را نفله کند و از سر راهش بردارد. حالا دو تا مشکل داشت، هم آبش گرم نشده بود و هم ملکجمشید ممکن بود زبان باز کند و بگوید نامادری چی میخواسته. این بود که چند تا نوکر را خواست و سبیلشان را چرب کرد و دستور داد جایی که هر روزه ملکجمشید از آنجا میرفت مکتب و برمیگشت، چاهی بکنند و به دیوارهاش نیزه و خنجر زهرآلود بکارند و رو چاه را با قالی بپوشانند تا وقتی پسره رد میشود، بیفتد تو چاه و از دستش خلاص شود.
نوکرها دست به کار شدند و چاه که آماده شد، به زن پادشاه خبر دادند. اما ملکجمشید از مکتب برگشت و رفت سراغ کره اسب و دید مثل ابر بهار اشک میریزد. هاج و واج ماند و پرسید چی شده؟ اسبه گفت نامادریاش چه خوابی برایش دیده و میخواهد او را بیندازد تو چاه. ملکجمشید گفت این که غصه ندارد. حالا که فهمیده زنه چه کار کرده، از راه دیگری میرود به اتاقش، قند و نباتی را که آماده کرده بود، به خورد اسبه داد و راحت و آسوده از راهی که هیچ خطری نداشت، رفت به اتاقش. زن پادشاه که دورادور ملکجمشید را میپایید، وقتی دید پسره قسر در رفت، به این فکر افتاد که دست به کار دیگری بزند و هرچه زودتر سرش را زیر آب کند. این بود که وقتی پسره رفت مکتب، زهر آماده کرد و منتظر ماند که غروب پسره از مکتب برگردد.
شام را که آماده کردند، زهر را خالی کرد تو شام ملکجمشید و چشم به راه ماند تا پسره شامش را بخورد و پس بیفتد.
ملکجمشید غروب برگشت و مثل همیشه رفت سراغ کره اسبش و دید باز چه جوری اشک میریزد. این دفعه هم پرسید چی شده و اسبه گفت نامادری تو غذاش زهر ریخته و میخواهد امشب ناکارش کند. ملکجمشید قول داد که امشب لب به غذا نمیزند و خیال کره اسب را راحت کرد.
ملکجمشید این را گفت و راه افتاد و رفت به اتاقش و شب تا شام را آوردند، لقمهای گرفت و انداخت جلو گربه. همین که گربه لقمه را خورد، پس افتاد و جان داد. ملکجمشید هم از نامادری نگران شد و هم دست به شام نزد. صبح که شد و نوکرها سینی را بردند و زن پادشاه دید پسره دست به غذا نزده. رفت تو فکر که کی به این ذلیل مرده خبر میدهد که چه آشی برایش پخته. اول فکرش رفت طرف نوکرها؛ اما زود پی برد که کار اینها نیست. یکهو فکری به کلهاش افتاد و به خودش گفت هرچی هست، همین کره اسب دریایی راه فرار را پیش پای پسره میگذارد. کینهی اسبه را به دل گرفت و گفت هرطور شده، باید این اسبه را نفله کند تا زودتر به هدفش برسد.
زن پادشاه زود نوکری را که باهاش ایاغ بود، فرستاد پیش حکیم باشی و نوکره این بابا را حسابی پخت و گفت زن پادشاه خودش را به مریضی زده و افتاده تو رخت خواب. وقتی آمد بالای سر زنه، بگوید دوا درمانش دل و جگر کره اسب دریایی است. پول خوبی هم به حکیمباشی داد و سبیلش را چرب کرد و وعده داد که وقتی کارش پیش برود، باز هم سر کیسه را شل میکند. زنه هم افتاد تو رختخواب و شروع کرد به نک و نال. نان خشکی هم ریخته بود زیر تشک و از این پهلو که میغلتید به آن پهلو، صدا میکرد و هرکی دوروبرش بود، خیال میکرد استخوانهای زنه صدا میکند. زعفران و زردچوبه هم به صورتش مالیده بود تا زردنبو به نظر بیاید.
از آن طرف به پادشاه خبر دادند که رنش ناخوش شده و زود فرستاد دنبال حکیم باشی. حکیمباشی که آمد، هر دو رفتند بالای سر زنه. این فتنهگر تا شوهره را دید، غلتی زد و صدای شکستن نان خشک بلند شد و پادشاه ترسید. حکیم باشی هم سر و برزنه را نگاه کرد و گفت ناخوشی سختی دارد و باید دل و جگر کره اسب دریایی به خوردش بدهند تا مریضی دست از سرش بردارد و سالم و چاق بشود. پادشاه هم گفت حرفی ندارد. وقتی ملکجمشید رفت مکتب، قصاب بیارند و سر کره را ببرند و دل و جگرش را برای زنه کباب کنند.

اما بشنوید از ملکجمشید که مثل هرروزه از مکتب برگشت و رفت پیش اسبه و دید اشکی میریزد که دل آدم به حالش کباب میشود. پسره که تا آن روز چنین گریهای ندیده بود، هاج و واج ماند و گفت: باز چی شده که این طور اشک میریزی؟
کره اسب گفت: میخواستی چی بشود؟ نامادریات فهمیده که با حرف من تو از خطر جستهای و حالا کلکی سوار کرده و میخواهد مرا از سر راهش بردارد. خودش را زده با ناخوشی و حکیم باشی گفته دوا درمانش دل و جگر کره اسب دریایی است. حرفی هم به تو نمیزنند. فردا که بروی مکتب، قصاب باشی سر مرا میبرد. به ملاباشی هم گفتهاند فردا نگذارد که برای ناهار برگردی به قصر.
ملکجمشید حسابی پکر شد و نمیدانست چه کار کند که اسبه را سربه نیست نکنند. اسبه گفت فردا سه دفعه شیهه میکشد. دفعهی اول وقتی است که از اتاق بیرونش میآورند و دفعهی دوم وقتی است که میخواهند دست و پاش را ببندند. دفعهی سوم هم وقتی است که قصاب باشی کارد را میگذارد به گلوش، اگر قبل از شیههی سوم خودش را رساند، میتوانند کلکی بزنند و هر دو از قصر فلنگ را ببندند، وگرنه کارش تمام است و دیگر باید او را به خواب ببیند.
فردا ملکجمشید با دل بریان رفت مکتب. خودش تو مکتب بود و دلش پیش اسبه و هیچ گوش نمیداد که ملا چی میگوید. تو همین حال و هوا بود که شیههی اسبه بلند شد. دست و دلش لرزید و خواست از مکتب بزند بیرون که ملاباشی سر راهش را گرفت و گفت امروز تا غروب باید تو مکتب بماند و حق ندارد برود بیرون.
ملکجمشید زیر بار نرفت و گفت هرطور شده، باید برود قصر پدرش. اما ملاباشی سر حرفش ایستاد و گفت دستور پادشاه است و او نمیتواند حرف پادشاه را به زمین بیندازد. ملکجمشید و ملا داشتند با هم سر و کله میزدند که شیههی دوم اسب را شنیدند. دنیا دور سر ملکجمشید چرخید و رفت طرف در و ملا هم به بچهها گفت دورش را بگیرند و نگذارند برود.
اما ملکجمشید سُر خورد و از لای بچهها دررفت و عین برق و باد زد بیرون. تا دست و پای اسبه را بستند، خودش را رساند به قصر پدرش و دید بعله، اسبه را بستهاند و انداختهاند لب باغچه. پادشاه تا پسرش را دید، تا از دست و پاش رفت که این پسره از کجا فهمیده میخواهند چه کار کنند و چه طور خودش را رسانده اینجا.
ملکجمشید خودش را زد زمین و شروع کرد به جیغ و داد که چرا میخواهند کرهاش را بکشند. پادشاه پسرش را دلداری داد که زنش مریض شده و چارهای نیست، باید دل و جگر اسبه را برایش کباب کنند. دستور میدهد سر صبر کرهی دیگری برایش بیاورند. اما ملکجمشید که کلک کار را از اسبه یاد گرفته بود، گفت آرزو داشته روزی لباس شاهانه بپوشد و تاج سرش بگذارد و کیسهای پول طلا ببندد ترک اسبه و برود سیر و سیاحت دنیا. حالا تمام آرزوهاش به باد میرود.
پادشاه دستی به سر پسرش کشید و گفت قسمت همین بوده و جان زنش از این اسبه عزیزتر است. ملکجمشید که خوب ذهن پادشاه را آماده کرده بود، گفت اجازه بدهند لباس تنش کند و کیسهای پول به ترک اسبه ببندد و سوارش بشود و گشتی تو قصر بزند تا این آرزو به دلش نماند و آن را به گور نبرد. پادشاه خوشحال شد که پسره به همین یک دور هم راضی شده. فوری خورجین پر طلا و نقره آوردند و لباس نو شاهزاده را هم تنش کردند و تاج را گذاشتند رو سرش و دست و پای اسبه را هم باز کردند.
ملکجمشید سوار اسب شد و چند دور تو قصر گشت و پادشاه منتظر بود که کی پیاده میشود. اما دید پسره انگاری خیال ندارد بیاید پائین. رفت طرفش که به زور پیاده کند که پسره دستی زد یال اسبه. اسبه عقب رفت و جست زد و از دیوار قصر پرید بیرون و پشت به شهر و رو به بیابان تاخت. پادشاه و وزیر و دوروبریها انگشت به دهن ماندند و فهمیدند که از پسره رودست خوردهاند. زن پادشاه که از پنجرهی اتاقش قایمکی کار و بار پسره را نگاه میکرد، از غصه نزدیک بود بترکد که دستش به ملکجمشید نرسید و حالا باید چه کار کند و چه طور به پادشاه بگوید که ناخوشیاش حقه بوده.
ملکجمشید و کره اسب دریایی رفتند و رفتند و وقتی بیابان را پشت سر گذاشتند و رسیدند به شهر دیگری و خیالشان راحت شد که دست پادشاه و آدمهاش به آنها نمیرسد، بیرون شهر ایستادند. ملکجمشید پیاده شد. اسبه گفت باید طوری خودش را قایم کند که کسی نشناسدش و پی نبرد که او پسر پادشاه است. اگر بفهمند، تو این شهر غریب بلایی سرش میآید. خودش هم نمیتواند با شاهزاده بیاید، چون همه میدانند پسر فقیری مثل او نمیتواند چنین اسبی داشته باشد. بهتر است چند تار مو از یالش بکند و هر وقت کارش به مشکل افتاد و بهاش نیاز داشت، موها را آتش بزند.

ملکجمشید اطراف را نگاه کرد و پسر جوانی را دید و پولی داد و قبای چوپانیاش را خرید و گفت برهای هم برایش بکشد. چوپان که بره را کشت، ملکجمشید شکمبهاش را پاک کرد و خوب که تمیز شد، لباس چوپانی را پوشید و شکمبه را کشید رو سرش و رخت و پخت شاهانه و خورجین را گذاشت پشت اسب. با اسبه خداحافظی کرد و کره زد به بیابان و رفت.
ملکجمشید راه افتاد به طرف شهر و از دروازه که گذشت، باغی دید. در زد، اما هیچ کی در باغ را باز نکرد. از لای در نگاه کرد و دید چه باغ بزرگ و درندشتی است. تعجب کرد که چرا هیچ کی تو باغ نیست و چرا درش را باز نمیکنند؟ جوی آبی از نزدیک در میرفت تو باغ، ملکجمشید چوبی برداشت و آب جو را گل آلود کرد. مشغول این کار بود که در باغ باز شد و باغبان پیری آمد بیرون و به ملکجمشید گفت مگر مرض دارد که بی خود و بی جهت آب به این خوبی و زلالی را گلآلود میکند؟
این باغ پادشاه است و با این کار هم سر خودش را به باد میدهد و هم آخر عمری او را به روز سیاه مینشاند. دخترهای پادشاه هر روز غروب میآیند تو باغ که گشتی بزنند. اگر ببینند آب گلآلود شده، پدرش را در میآورند و میسوزانند.
ملکجمشید خودش را زد به آن راه و گفت تو این شهر غریب است و نمیداند این باغ مال کی هست و از بیابان گردی هم خسته شده و کنار این آب نشسته. باغبان نگاهی به سر تا پای ملکجمشید کرد و دید پسر مقبولی است و دلش به حال او سوخت و گفت اگر بخواهد، میتواند بیاید تو باغ و شاگردش بشود، اما شرط دارد. دخترهای پادشاه هر روز میآیند تو باغ و او باید کاری کند که به چشم دخترها نیاید. کلکی هم تو کارش نباشد. اگر بخواهد کلک بزند، هم سر خودش را به باد میدهد، هم سر او را. ملکجمشید قبول کرد و قول داد که سر به راه و پا به راه باشد. باغبان دستش را گرفت و با هم رفتند تو باغ و مشغول کار شدند.
اما بشنوید که پادشاه این شهر سه تا دختر داشت که تو خوشگلی لنگهشان تو دنیا پیدا نمیشد. این دخترها، بعدازظهر که تُک آفتاب میشکست، میآمدند تو باغ و قدم میزدند تا دلشان باز بشود. تو باغ هم جز باغبان پیر کسی نبود و باغبان کنار جو قالیچه میانداخت رو تخت و عصرانهای حاضر میکرد که به دخترها بد نگذرد. دخترها سرگرم بازی و خنده میشدند و آفتاب که غروب میکرد، برمیگشتند به قصر. کار باغبان این بود که موقع رفتن، سه دسته گل بچیند و برایشان ببرد.
چند روزی که گذشت، روزی ملکجمشید به باغبان اصرار کرد امروز او دسته گل دخترها را ببندد. اما باغبان زیر بار نرفت و گفت این کار او نیست و باعث میشود دخترهای پادشاه گلها را بزنند تو سرش. ملکجمشید حسابی پیله کرد و آنقدر گفت و گفت تا باغبان از خر شیطان پیاده شد و گفت حالا که حرف حالیاش نمیشود، فقط برای دختر کوچکه دسته گل ببندد.
ملکجمشید دست به کار شد و چند تایی گل خوشگل چید و تاج قشنگی درست کرد و یک گل سرخ، عین یاقوت گذاشت وسطش و بستش و داد دست باغبان. باغبان هر سه دسته گل را برد و گذاشت جلو دخترها، دخترها نگاهی به دسته گل دختر کوچکه کردند و انگشت به دهن ماندند که آفتاب امروز از کدام طرف زده که این باغبان بدسلیقه، سلیقه پیدا کرده و دسته گلی به این خوشگلی بسته؟
دخترها آنقدر از این دسته گل خوششان آمده بود که زود باغبان را صدا زدند و ازش پرسیدند کی این دسته گل را بسته. باغبان مانده بود که چی بگوید. آخر سر گفت کار شاگردش است. دخترها که فکر میکردند باغبان تنها باغ را اداره میکند، پرسیدند از کی شاگرد آورده؟ باغبان هم گفت برادرزادهاش چند روز پیش آمده و دارد کمکش میکند. هم برادرزادهاش از غریبی و بی کسی درآمده و هم کمک حال او شده. دخترها گفتند دسته گل قشنگی درست کرده و از فردا فقط این پسره دسته گل برایشان درست کند.

باغبان قبول کرد و خوشحال و خندان برگشت پیش ملکجمشید و گفت کارش درآمده و بستن دسته گل شده کار هرروزه اش. ملکجمشید هم که از خدا خواسته بود، دست به کار شد و هرروزه دسته گلهایی درست کرد که دخترها به عمرشان ندیده بودند.چند روز که گذشت و دخترها هنر و سلیقهی ملکجمشید را دیدند، با خودشان گفتند برادرزادهی این بابا باید عین خودش باشد. او دروغ میگوید که برادرزادهاش شاگردش شده. این شاگرد باید آدم دیگری باشد که این همه سلیقه به خرج میدهد. باغبان که دسته گلها را برد، دخترها گفتند هرکی این دسته گلها را درست میکند، خودش هم باید آنها را بیاورد.
باغبان قبول کرد و با ترس و لرز رفت سراغ ملکجمشید و حرف دخترها را به او گفت و التماس کرد که پیش دخترها حرف نامربوطی نزند و کار دست خودش ندهد که پادشاه بشنود، سر جفتشان را از تن جدا میکند. ملکجمشید تو دلش به باغبان خندید و رفت. فردا چنان هنری به خرج داد که خود پادشاه هم که میدید، برق از چشمش میپرید. ملکجمشید هر سه تا دسته گل را گذاشت تو سینی و برد خدمت دخترها. اول تعظیم کرد و هر رسم شاهانهای هم که تو قصر پدرش یاد گرفته بود، به جا آورد. وقتی هم دسته گل را گذاشت جلو دخترها، عقب عقب رفت و ده قدمی دورتر، دست به سینه ایستاد.
دخترها نگاهی به پسره کردند و مطمئن شدند این پسره شاگرد باغبان نیست. کدام شاگردی این همه ادب از خودش نشان میدهد. انگاری از اول عمرش تو قصر پادشاه بزرگ شده. دخترها هر روز سه تا سکهی نقره به باغبان میدادند. آن روز دست کردند جیبشان و کرم به خرج دادند و سه تا اشرفی به ملکجمشید دادند. پسره سکهها را گرفت و تعظیم کرد و رفت و سکهها را گذاشت کف دست باغبان و این بابا هم خوشحال شد که پسره دل دخترها را به دست آورده و کار و کاسبیاش گرفته.
چند روزی که گذشت، باغبان رو کرد به ملکجمشید و گفت امروز دخترهای پادشاه رفتهاند شکار و نمیآیند گردش. او میخواهد از فرصت استفاده کند و برود بازار و کارهاش را راه بیندازد. چون دخترها تو باغ نیستند، اگر خواست میتواند گردشی تو باغ بکند. باغبان این را گفت و راه افتاد و رفت. ملکجمشید که دلش برای کره اسب دریایی تنگ شده بود، زود موی اسبه را آتش زد و کره از راه رسید. زود لباس شاهانهاش را تنش کرد و سوار شد تا گشتی تو باغ بزند. از قضا دختر کوچکه چائیده بود و کمی ناخوش احوال بود و با خواهرهاش نرفته بود شکار، همین که ملکجمشید داشت اسب سواری میکرد، دختره هم رفت کنار پنجره و چشمش افتاد به شاهزاده و حیران و مات ماند و یک دل نه، صد دل عاشقش شد.
دختره چشم از پسره برنمیداشت تا دید ملکجمشید ایستاد و از اسب پیاده شد و لباس شاهانه را از تنش درآورد و گذاشت تو خورجین و دوباره همان لباس چوپانی را تنش کرد و شکمبه را کشید رو سرش و چند تار مو از یال کره اسب کند و اسبه را فرستاد پی کارش. دختر کوچکه همهی اینها را دید و پی برد این جوانی که خودش را شاگرد باغبان جا زده، شاهزاده است. اما چرا این کار را کرده؟ باید سری داشته باشد که این لباس شندره پندره را پوشیده و شده شاگرد باغبان.
دختره که حسابی گلوش پیش ملکجمشید گیر کرده بود و طاقت نداشت که فقط هر روز غروب، چند دقیقه ببیندش، رفت تو فکر که چه کار کند که به پسره برسد و زنش بشود. غروب که دو تا خواهرش از شکار برگشتند و آمدند حالش را بپرسند، دختره گفت: ما سه تا به سنی رسیدهایم که خوب نیست دیگر تو خانهی پدر باشیم. وقت شوهر کردنمان رسیده و این شاه بابا هم که هیچ به فکر ما نیست. پس باید خودمان کاری کنیم که باباهه دست به کار بشود.
دخترها گفتند راست میگویی، چرا این به فکر ما نرسید؟ حالا باید چه کار کنیم؟ دختر کوچکه گفت: شما کاریتان نباشد. اختیارتان را بدهید دست من تا خودم پادشاه را به این فکر بیندازم که ما را بفرستد خانهی شوهر، دخترهای فقیر بیچارهای هم سن و سال ما الان چند تا بچه هم دارند.
خواهرها قبول کردند و دختر کوچکه فردا به باغبان پیغام داد که سه تا خربزه برایشان بیاورد. یکی رسیدهی رسیده، یکی رسیده و یکی هم نیمرس. باغبان که خربزهها را آورد، آنها را گذاشت تو سینی و داد دست غلامی و گفت آنها را ببرد خدمت پادشاه. غلام خربزهها را برد و گفت اینها را دخترهاش فرستادهاند. پادشاه هاج و واج ماند و هرچی فکر کرد، عقلش به جایی نرسید که دخترها چه فکری تو کلهشان افتاده و چرا خربزه برایش فرستادهاند.
وزیرش را خواست و بهاش گفت دخترها این سه تا خربزه را فرستادهاند. چی میخواهند که صاف و ساده حرف نمیزنند. وزیر خندهای کرد و گفت حرف دخترهای پادشاه معلوم است. دخترها شوهر میخواهند. دختر بزرگه میگوید از وقت شوهر کردنش گذشته و مثل این خربزه حسابی رسیده. دختر وسطی میگوید وقت عروسیاش شده و دختر کوچکه هم حرفش این است که حالا دم بخت شده. پادشاه دید دخترها راست میگویند و او هیچ به فکر زندگی دخترهاش نبود و حالا باید کاری کند که زود بروند سر خانه و زندگی خودشان.

اما بشنوید که تو این شهر رسم بود که وقتی دختر پادشاه میخواست شوهر کند، تمام پسرهای شهر از جلو قصر پادشاه رد میشدند و دختره هر پسری را قبول میکرد، ترنچی میزد به پسره و او میشد شوهرش. به دستور پادشاه جارچیها راه افتادند و تو کوچه و بازار جارزدند که سه تا دختر پادشاه میخواهند شوهرشان را انتخاب کنند و جوانهای شهر باید فردا از جلو قصر پادشاه رد بشوند. فردا که شد، جلو قصر غلغله راه افتاد. جوانهای عزب دسته دسته رد میشدند. دختر بزرگه ترنجش را زد به سینهی پسر وزیر دست راست و دختر وسطی هم پسر وزیر دست چپ را نشانه گرفت. پسر وزیرها رفتند قصر پادشاه.
اما دختر کوچکه هر چی چشم انداخت وسط این همه جوان، ملکجمشید را ندید و ترنج همانطور تو دستش ماند. خواهرها گفتند تو خودت حرف شوهر را کشیدی وسط، حالا چی شد که یکی چشمت را نگرفت؟ دختر کوچکه گفت آن کسی را که میخواهد، تو این جوانها نیست. مأمورها به دستور پادشاه رفتند و چند تا جوان را از دوروبر شهر جمع کردند و آوردند. یکی هم ملکجمشید بود که با رخت چوپانی و شکمبهی رو سرش آمده بود. دختره تا ملکجمشید را دید، ترنجش را پرت کرد طرفش و ترنج هم خورد به سینهی ملکجمشید.
پادشاه و کلهگندههای دربار انگشت به دهن ماندند که دختره آن همه جوان مقبول را قبول نکرد و چی تو این کچل بوگندو دیده که دست گذاشته روش. پادشاه را کارد میزدی، خونش در نمیآمد. اما برگشت طرف دختره و گفت بد کرد که آبروش را تو شهر برد، ولی خلایق هرچه لایق. حالا که این کچل را انتخاب کرده، بهتر است تو قصرش نماند و برود با این چوپان زندگی کند. دختره حرفی نزد و راه افتاد و رفت تو باغ و تو اتاق توسری خوردهی باغبان با شاگردش زندگی کرد.
به دستور پادشاه شهر را چراغانی کردند و هفت روز و هفت شب بزن و بکوب راه انداختند و دو تا دختر پادشاه برای پسر وزیرها عقد کردند، اما پادشاه که از کار دختر کوچکه هیچ اوقات خوشی نداشت، از این جشن هیچ خوشحال نبود و آنقدر غصه خورد و با خودش کلنجار رفت تا آخر سر ناخوش شد و افتاد تو رختخواب. هرچی پزشک تو شهر بود، آوردند سر وقتش و هیچ کدام از درد پادشاه خبر نداشتند و نتوانستند کاری کنند که پادشاه برگردد به حال اولش. از آن طرف هم پسرهای وزیرها زنهاشان را منع کردند که دم پر خواهر کوچکهشان نگردند و اگر تو باغ خواهره را دیدند، اعتنای سگ هم بهش نگذارند.
اما بشنوید که پزشکی آمد تو شهر و وزیرها تا این خبر را شنیدند، زود پزشکه را بردند بالای سر پادشاه و این بابا تا نگاهی به سر و صورت پادشاه کرد، گفت دوای دردش گوشت شکار است و باید بروند و شکار تازه هم بیاورند و به خوردش بدهند تا از رختخواب بلند شود و بشود همان آدم قبلی. جفت دامادهای پادشاه که همین را از خدا میخواستند، زود جنبیدند تا گوشت شکار را بیاورند و خودشان را بیشتر تو دل این بابا جا کنند. به خودشان میگفتند این بابا پسر که ندارد، هرکی زودتر قاپش را بدزدد، میشود جانشیناش و تاج و تختش را به دست میآورد.
پادشاه هم دستور داد جفت دامادها با هم بروند شکار تا ببیند چه کار میکنند. پسرها رفتند سراغ مهتر و از طویلهدار پادشاه دو تا اسب تندپا و سرحال گرفتند و تیر و کمانشان را هم برداشتند و همین که خواستند بزنند بیرون، ملکجمشید هم رفت و گفت او هم داماد پادشاه است و باید اسبی هم به او بدهند. هم دو تا داماد پادشاه و هم مهتر کلی به ریشش خندیدند و آخرسر مهتر اسب لنگ و گرگرفتهای با تیر و کمان شکسته بهاش داد. ملکجمشید حرفی نزد و سوار اسب شد و راه افتاد. از شهر که زد بیرون، راهش را از باجناقها جدا کرد و رفت و رفت تا رسید جایی که جز خودش کسی نبود.
آنجا موی کره اسب دریایی را آتش زد و اسبه در چشم به هم زدنی حاضر شد. پسره به کره اسب گفت چی پیش آمده و میخواهد بالای کوه چادری برایش بزند و تمام شکارها پشت آن جمع بشوند و حتی یک شکار هم تو این دشت و کوه نماند. کره اسب قبول کرد و هنوز ملکجمشید دو روبرش را نگاه میکرد که چادر طلایی آماده شد و تختی گذاشت توش که هر پادشاهی آرزوش را داشت. ملکجمشید لباس شاهانه را تنش کرد و نشست رو تخت و منتظر ماند تا باجناقها کی میرسند.
از آن طرف دامادهای پادشاه هرچی تو دشت و کوه گشتند، حتی یک شکار هم ندیدند. مات و حیران ماندند که شکارها کجا رفتهاند. همینطور که میگشتند، گذرشان به چادر ملکجمشید افتاد و دیدند عجب دم و دستگاهی است و خیال کردند پادشاه غریبهای آمده و بالای این کوه چادر زده. وقتی شکارها را هم پشت چادر دیدند، رفتند جلو چادر و زمین را بوسیدند و از ملکجمشید خواستند اجازه بدهد شکاری ببرند برای پادشاه که ناخوش احوال شده و گفتهاند علاجش گوشت شکار تازه است.
ملکجمشید تو دلش به ریش باجناقها خندید، ولی گفت این شکارها مال اوست و به کسی هم اجازه نمیدهد دست به آنها بزنند. اگر گوشت شکار میخواهند، باید غلام او بشوند و او شانهشان را داغ کند تا اجازه بدهد کمی گوشت شکار ببرند. باجناقها اول کمی جا خوردند، اما به خودشان گفتند بالای این کوه کسی نیست که آنها را ببیند. قبول میکنند و گوشت شکار را میبرند و پادشاه را خام میکنند و اختیارش را به دست میگیرند. این بابا هم برمیگردد کشور خودش و هیچ کی پی نمیبرد چه اتفاقی افتاده. با خودشان صلاح و مشورت کردند و گفتند حرفی ندارند.
ملکجمشید دستور داد پیرهنشان را در بیاورند و همین که لخت شد، مهرش را گذاشت رو آتش و زد وسط شانهی هر دو. بعد شکاری کشت. اما همین که کارد را به گردن شکار گذاشته بود و میخواست بزند، گفت مزهاش برود به کله اش، زود تمام خاصیت شکار از گوشتش رفت به کله اش. گوشت شکار را داد به آنها و روانهشان کرد و آنها که دور شدند، خودش دو کله پاچهی شکار را برداشت و کره اسب دریایی او را زودتر باجناقها رساند به شهر، ملکجمشید کله پاچه را داد به زنش تا بار کند.
باجناقها هم گوشت دادند به زنهاشان تا بپزند و آنها گوشت را پختند و یکی یکی بردند خدمت پادشاه. پادشاه خورد و حالش هیچ عوض نشد. اما دختر کوچکه کله پاچه را که برد، پادشاه دستور داد راهش ندهند. وزیر رفت پیش پادشاه و گفت هم پای سلامتی خودش در میان است و هم وقت آن نیست که دل این دختره را بشکند. پادشاه کوتاه آمد و دختره دیگ را برد و گذاشت جلو پدرش. پادشاه شروع کرد به خوردن و کله پاچهی شکار زیر دندانش مزه کرد و حالا نخور، کی بخور، آنقدر خورد تا ته دیگ را درآورد. یکهو دید درد و ناخوشی از تنش دررفت. زود بلند شد و راه افتاد و دوروبریها آنقدر خوشحال شدند که نپرس، فردا هم دستور داد اسبش را زین کنند تا برود شکار، وزیر دست راست و وزیر دست چپ دیدند پادشاه شده همان پادشاهی که بود.

ملکجمشید تا خبردار شد، موی کره اسب دریایی را آتش زد و اسبه که حاضر شد، بهش گفت همان جایی که برایش چادر زده بود، قصری بسازد خوشگلتر از قصر پادشاه که یک خشتش طلا باشد و یکیاش نقره. کره اسب در چشم به هم زدنی قصر را آماده کرد. ملکجمشید دست زنش را گرفت و با هم رفتند تو قصر و آنجا به خیر و خوشی زندگی کردند. از آن طرف خیلی زود تو شهر این خبر پیچید که پسر بازرگانی آمده بیرون شهر قصری ساخته به چه خوشگلی، مردم دسته دسته رفتند و قصر را دیدند و برای دیگران تعریف کردند. خبر که به گوش پادشاه رسید، او شال و کلاه کرد که برود و با چشم خودش ببیند که این بابا کی هست و دورو بر شهرش چه کار میکند.
پادشاه و وزیر دست راست و وزیر دست چپ و دامادهای پادشاه راه افتادند و رفتند و تا رسیدند به قصر ملکجمشید، پسره رفت و زمین را بوسید و رکاب اسب پادشاه را گرفت و پیادهاش کرد و با سلام و صلوات بردش به قصر، اول یک رشته مروارید و یک انگشتر که سنگی قیمتی نگیناش بود، به پادشاه پیشکش کرد. پدرزنش انگشتر را خوب نگاه کرد و دید نه خودش انگشتری به این خوبی داشت و نه به انگشت هیچ پادشاهی دیده. از خوشی پر درآورد و رو کرد به ملکجمشید و گفت حالا که آمده این جا زندگی کند و مهمان او به حساب میآید، هر خواستهای دارد، بگوید تا برآوردهاش کند.
ملکجمشید هم نه گذاشت و نه برداشت و گفت تنها خواستهاش این است که دو تا غلامش که در خدمت پادشاه هستند، برگردند پیشش، پادشاه که نمیدانست ملکجمشید از کی حرف میزند، پرسید غلامهاش کجا هستند؟ ملکجمشید باجناقهاش را نشان داد.
پادشاه و وزیرها دو روبرشان را نگاه کردند. بعد پادشاه به ملکجمشید گفت اینها دامادهای او و پسرهای وزیرهاش هستند و از کی غلام او شدهاند؟ ملکجمشید گفت اگر پادشاه حرفش را قبول نمیکند، پیرهنشان را در بیاورد تا مُهر او را میان شانههاشان ببیند. پادشاه مات و حیران ماند و دامادها هم دیدند عجب غلطی کردهاند و الان آبروشان میرود. باجناقها تو این حال حیرانی بودند که پادشاه دستور داد رختشان را در بیاورند.
بی چارهها از سر ناچاری لخت شدند و پادشاه مهر ملکجمشید را وسط شانهشان دید و از کوره در رفت و نزدیک بود حالش به هم بخورد که دختر کوچکه زود رفت پیش پدرش و شروع کرد به ناز و نوازش پدره، پادشاه تا دخترش را تو قصر این بابا دید، نزدیک بود شاخ در بیاورد و ازش پرسید او این جا چه کار میکند. دختره گفت ملکجمشید شوهرش است، همان کچلی که پادشاه به خاطر او از قصر بیرونش کرد.
ملکجمشید هم تمام سرگذشتش را از سیر تا پیاز برای پادشاه تعریف کرد. پادشاه خوشحال شد و سر و صورت ملکجمشید و دخترش را بوسید و گفت باید بی معطلی با هم برگردند به قصر. ملکجمشید اول مهرش را از وسط شانهی باجناقها پاک کرد و همه با هم راه افتادند و برگشتند به شهر، پادشاه دستور داد شهر را چراغانی کردند و هفت روز و هفت شب جشن گرفتند و شب هفتم، پادشاه که پیر و ضعیف شده بود، ملکجمشید را به جای خودش نشاند و تخت و تاج پادشاهی را گذاشت رو سرش.
ملکجمشید چهل روزی تو قصرش ماند و بعد عدهای سوار برداشت و رفت به شهر خودش و پدرش را دید که از غصهی او پیر و کور شده. زود از کره اسب توتیای دریایی خواست و چشم پدرش را بینا کرد. همین که پدره ملکجمشید را دید، حالا نبوس، کی ببوس. ملکجمشید گیس زن باباش را بست به دم قاطر چموشی و ولش کرد تو بیابان و از آن روز، نصف سال را تو شهر خودش میماند و نصفیاش را تو شهر زنش. تا وقتی هر دو شهر افتاد دست خودش و شد پادشاه هر دو ولایت.