داستان کلاه‌فروش و نسل جدید میمون‌ها/ فکر کردی فقط تو پدربزرگ داری؟

سال‌ها پیش کلاه‌فروشی برای فروش اجناسش از میان جنگلی عبور می‌کرد. هوا گرم بود و به تنش نشسته بود. زیر درختی بزرگ، بقچه‌ای کلاه‌ها را کنار گذاشت و برای لحظه‌ای چشم روی هم گذاشت.

داستان کلاه‌فروش و نسل جدید میمون‌ها/ فکر کردی فقط تو پدربزرگ داری؟

وقتی بیدار شد، با وحشت دید که هیچ کلاهی روی زمین نیست! با تعجب به اطراف نگاه کرد تا صدای جست‌وخیز از بالای سرش آمد. سرش را بالا گرفت و دید چند میمون روی شاخه‌ها نشسته‌اند و هرکدام یکی از کلاه‌های او را بر سر گذاشته‌اند.

داستان کلاه‌فروش و نسل جدید میمون‌ها

کلاه‌فروش درمانده شد. با خودش فکر کرد چطور می‌توان کلاه‌ها را پس گرفت. در حال فکر کردن، دستش را به سرش کشید و آن را خراند. متوجه شد میمون‌ها همون حرکت را تکرار کردند. لبخندی زد. کلاهش را از سر برداشت؛ میمونها هم کلاههایشان را برداشتند. این بار کلاهش را با حرکتی نمایشی روی زمین انداخت. میمونها هم، که تقلید بودند، کلاهها را یکی به زمین پرتاب کردند.

کلاه‌فروش سریع همه‌ی کلاه‌ها را جمع‌آوری کرد و خوشحال شد راهی شهر شد.

داستان کلاه‌فروش و نسل جدید میمون‌ها 1

سالها گذشت. او پیر شد و شغلش را به نوه‌اش سپرد. پیش از مرگ، داستان میمون‌ها را برای نوه تعریف کرد و تحلیل کرد: اگر روزی در همان جنگل گرفتار شد، یادت باشد چه کار کنی.

مدتی بعد، نوه نیز با بقچه‌ای پر از کلاه از همان جنگل گذشت. خسته شد و زیر همان درخت قدیمی خوابید. وقتی بیدار شد، صحنه‌های آشنا دیدند: میمون‌ها روی شاخه‌ها نشسته بودند و کلاه‌هایش را بر سر گذاشته بودند!

نوه با اعتماد به نفس لبخند زد و گفت: راهش را بلدم. شروع کرد به خاراندن سرش. میمونها هم همین کار را کردند. کلاهش را برداشت؛ آن‌ها هم برداشتند. با اطمینان کلاهش را به زمین انداخت…

اما این بار هیچ کلاهی از بالا پایین نیفتاد!

او مات و مبهوت به میمونها خیره شد. یکی از میمون‌ها از پایین آمد، کلاه را از روی زمین برداشت، سیلی محکمی به گوشش زد و گفت: فکر کردی فقط تو پدربزرگ داری؟

و دوباره با خنده به بالای درخت برگشت.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید