عقیم ماندن مسئولیت اجتماعی در فرایند مدرنیزه شدن جامعه ایرانی
محمد زینالی- جامعه شناس
مسئولیت اجتماعی، یک پیش فرض در دل خود دارد و آن این است که یک فرد یک حضور اجتماعی دارد و به بیان دیگر ساحت حضوری یا همان که گفته میشود علم حضوری فرد یا شهود فرد. این است که این فرد یک فرد اجتماعی میشود و وقتی که ما اجتماعیت داریم یعنی موضوعیت، عضویت، تعلق و مسئولیت اجتماعی داریم. از آن آگاهیم که وحدتی با یک سری از افراد دیگر داریم و در عین وحدت یک تفردی هم داریم منتها این فرد بودن ما با جمع سازگار است. یعنی یک شکل کلی در جامعه هست که ما در آن عضویم و در آنجا خیلی چیزها میتواند منتزع شود. از این جمع از این گشتالت که یکیاش ارتباط چسبنده فرد به آن هست که چطور در آن خودش را حفظ کند و در این حال مثل وجود خودش از آن مراقبت کند یعنی انگار که جان من است و آن من است و جامعه جان من است و خیلی حواسم به آن هست. این را در جامعه شناسی احساس تعلق میگویند، این احساس تعلق در جوامع سنتی در میان قبایل و گروههای خویشاوندی بزرگ مثل طایفه وجود داشت علی رغم اینکه بالای سرشان هم اربابی کدخدایی، خانی و بیگی حضور داشت آن آدم بیشتر شمن یا عقل کل جامعه بود؛ عقل کل آن جامعه خانواده گسترده یا طایفه بود و مراقب بود که کسی این نظم جمعی را به هم نزند و یک نوع چسبندگی یا مسئولیت اجباری موسوم به وظیفه وجود داشت.
در جامعه مدرنیزهای که ما زندگی میکنیم، در شهرها، در این حضور انبوه آن نقش آن آدم بزرگه را معلوم نیست که دولت بازی میکند یا نه. منتها آن نقش تربیتیش را معمولاً مدارس و دانشگاهها و رسانهها و اینها قرار بود که بازی کنند، اما مدرسه ریاضی و یک سری دستورات تربیتی خاص یاد میدهد و معلوم نیست اصلاً مفهوم مسئولیت در آن جا چه میشود و عملاً مسئولیت را نمیشود یاد داد، رسانه هم در این موضوع بیشتر تبلیغات پخش میکند و سرگرمی است و عملاً به عقیده من ما مسئولیت را نمیتوانیم یاد بدهیم. مسئولیت از احساس عین خودم بودن جامعه- فرد هست فردی که مرگآگاه هست یا ترسآگاه هست و میترسد که خدا نکرده بمیرد و وقتی که جامعه را هم ذیل خودش درک میکند این ترسش مراقبت از جامعه را هم در پی خواهد داشت. این در یک آئین تعلق و مناسک حضور یاد دادنی است نه گفتههای انتزاعی و دروس ریاضتی و اجبار. این نوع وظیفه یا مسئولیت از قبل درک شهودی و احساس تعلق به بار می آید که یک بازی اخلاقی و بازی تعلق به جمع از کوچکتر مثل کلاس درس تا شهروندی یک کشور شامل میشود. به اصطلاح نوربرت الیاس در این بازی افراد با هم یاد میگیرند که همپیکر شوند.
مدرنیزاسیون در جامعه ایران بیشتر مدرنیزاسیون فنی و صنعتی بوده و نهایتاً مدرنیزاسیون سیاسی و اداری است؛ یعنی ادارهها جنبههای سیاسی مدرنیته هستند و بیشتر سعی میکند جامعه را بسازند و کنترلش کنند. بخشهای دیگر جامعه مثل ارزشهای اخلاقی و ارزشهای اجتماعی، در قالب روابط اجتماعی است یعنی دوستی، یعنی پیوندهای انسانها، با هم یعنی همانی که در جوامع سنتی به صورت طایفه بود الان یک شبکه جدید عضویت ساخته شده ولی اینها در جامعه ما شبکه نیست و عملاً ما شبکههای جدیدی را نتوانستیم بسازیم. مثلاً از محله گذر کردیم به شهرک، شهرکهای ما شبکه ندارند، در شهرک آن حضور پیوسته و یکپارچه انسانی را ما نداریم چون فامیل که نیستند دوست هم نیستند، وقتی هم برای گذراندن با هم ندارند، همه با خودرو می روند و حضور اتوبوسی و مترویی دارند و کاملاً تحت فشار هست. اکثر شهرکها هم سابقههای پنج سال، 10 سال و پانزده سال دارند به اندازهای انفجاری ما شهرک ساختیم برای رونق صنعت مسکن که عملاً آدمهایی که آنجاها جمع شدند مثل غریبههای بینام و نشان هستند.
به خاطر همین است در این شهرکها حوادث زیادی را ما به صورت آسیبهای اجتماعی یا به صورت جرائم مشاهده میکنیم، یا فضای آلودۀ اخلاقی میتواند در آنجا رخنه کند.
شهرها به طور بیسازمانی رشد میکنند و ما به جای اینکه در این فرآیندهای توسعه، توسعۀ اجتماعی را هم لحاظ بکنیم یعنی نهادسازی اجتماعی بکنیم یعنی شهرکی که میسازیم به معنای انبوه خانهها نباشد به معنای یک مجتمع -فضایی که در آن کاربریهای خدماتی آموزشی یک انسجام و تمرکزی بدهند و در کل هم در جامعه ایرانی شرایطی محیا باشد که افراد بتوانند یک برآیندهای جمعی در شهرکها داشته باشند. یعنی آنها یک هم پیکری و احساس تعلقی داشته باشند. به طور کلی هم این خیلی خوب نیست که ما در ایران آنقدر باعث شدیم که خویشاوندها از هم دور شوند و شهرهای بزرگ ساخته شود و از روستاها به شهرها کوچیده شود. این عملاً یک پدیده شوم است که ما تجربه کردیم و این باعث شده که پیوندهای انسانی سست شود. انسانها خودشان را در جمع حس نکنند، احساس غریبی و یتیمی کنند، لذا از جمعی که نیست اما فضای شهری و مسئولیتهایش هست، آگاه و مراقب نباشند، کارخانهدار شود، بگوید من این پولها را خودم با زحمت به دست آوردم ممکن است یکی از یک رانتی پولی به دست بیاورد، و فراتر از آن قبلی میگوید که من اینها را خودم به دست آوردم، در نتیجه آن حس جان منست اوی جامعه برای افراد در ایران در فرایند مدرنیزه شدن خیلی ضعیف شکل گرفته است.
گواه این مسئله، آمارهای ضعف سرمایه اجتماعی است گواه این است که مشارکت اجتماعی جامعه ضعیف است، یعنی ما مدرنیزاسیون سیاسی مان یا اصلاً میگوییم تمدنسازی سیاسی ما تمدن سازی اجتماعی را از بین برده ما مرتباً به فکر دولتسازی هستیم میگوییم اول دولت تأسیس میکنیم بعد جامعه شکل میگیرد در حالی که آن وقتی که جامعه را از بین برد، دولتسازی ما وقتی غفلت کرد از جامعه، جامعه از بین می رود و جامعه شکل نمیگیرد، دیگر خمیری وجود ندارد که بشود با آن نان پخت. به نظر من پیامبران به جای اینکه دولتسازی کنند، جامعه سازی کردند، اصلاً آن موقع دولتها بودند، نمرودها بودند فرعونها بودند. رسالت پیامبری برای جامعهسازی بوده که آن شکاف ارباب و بردههایی که در جامعه بوده را از بین بردارند و با مردم عادی در یک جا کنار هم بنشینند و زندگی بکنند تا آن شکافها از بین برود. ولی ما این رویه را به طوری رفتیم که الان شکاف طبقاتی به شدت قوی شده و انبوه طبقات پایین چقدر بیشتر میشود و شهرکهای بینام و نشان زیاد تولید میشود.
به این صورت ما با بیمسئولیتی مواجه هستیم مردم واقعاً شایستۀ داشتن مسئولیت اجتماعی هستند و این یک فضیلت و حتی فراتر از آن یک نوع قدرت برای مردم محسوب میشود برای نگهداشتن جامعهشان، برای پیشرفت جامعهشان، اما عوامل زیادی به این مسئولیت اجتماعی بیتوجهاند. ساختارهایی که یا نهادهایی که قدرت بیشتری دارند هم از نظرسیاسی هم از نظر اقتصادی و فنی مباحث اجتماعی مثل مسئولیت اجتماعی، آسیب اجتماعی یا امید اجتماعی را به مردم توصیه میکنند. قانون و دستورالعمل مینویسند، سخنرانی میکنند و موعظه میکنند اما وقتی که مردم در جامعه احساس ذرهگون داشته و احساس همپیکری با جامعه نمیکنند و تعلقاتش به جامعه در حد یک ترسیم کلی از ایرانی بودن یا شهرستانی بودن است اما این یک حس کلی بودن نیست- که این کلی بودن یا گشتالت یک حالت شبکهای و بودن با عموم مردم باشد و این پدیده را با اینها یا پرفورونسهایی مثل انتخابات به صورتی که یک برونداد جمعی باشد میشود تأسیس کرد؛ با جشنها و مراسمهای ملی و عمومی به صورتی که برخواسته از روح ایرانیها باشد و بر فرض چهارشنبه سوری آنها کتمان نشود و بتوانند به هر آن نحوی که دلشان میخواهد نه اینکه با مجوز و یک سری بگیر و ببندها آن را محدود کنیم یا آن را دست ترقه سازها و خیال پردازها بیندازیم.
ما نیاز داریم که جامعه از تاریخ خودش لذت ببرد؛ به خصوص تاریخ معاصرش از آهنگها از آوازها اینها را در جشنها تجربه کند و حاکمیت و دولت فقط مسئولیت دارد آن هم با روادید و صلاحدید بزرگان و متولیان و ریش سفیدان جامعه که این مراسمات را مراقبت کند نه اینکه آنها را به کل از بین ببرد یا محدودههای خاصی برای مراسمها، برای فیلمها، برای کتابها، برای شعرها حتی برای حضورهای مردم در جامعه طراحی بکند. اینها باعث میشود که این احساس همبودگی این احساس اجتماعیت و این حس غرقه شدن یا همپیکری در میان پیوندها شکل بگیرند. غرقه شدن و جان هم شدن در حضور انبوه مردم شکل نمیگیرد، بلکه مردم میتوانند به صورت شبکهای همپیوند و مأنوس باشند، تا در مواقعی که لازم است یا در مواقعی که افراد به حدی از امکانات رسیدند به عنوان فرد مسئول به جامعه خدماتی هم بدهند.