گفت‌وگو با مادر شهید امیرمحمدباقری، از شهدای میناب

زیر آوار دنبال پسرم می‌گشتم/ در چند ماه دو پسرم را از دست دادم

سوگواران واقعی همه جنگ‌ها، مادرها و پدرها هستند؛ آنهایی که پاره‌های تنشان را در ناز و نعمت بزرگ کرده‌اند و حالا به وقت شکوفه‌دادن نهال زندگی‌شان، باید تا ابد داغدار بمانند. مادر شهید امیرمحمدباقری از شهدای میناب یکی از همین داغداران ابدی است.

زیر آوار دنبال پسرم می‌گشتم/ در چند ماه دو پسرم را از دست دادم

زینب طاهری که چند‌ماه قبل از شهادت پسر کوچکش امیر‌محمد، پسر بزرگ‌ترش امیر‌حسن را از دست داده، این روزها بیشتر از هر مادری دلتنگ پسرهاست.
پسر با‌حیا و باادبی بود
مادر شهید خاطرات امیرمحمد را اینگونه آغاز می‌کند: «امیرمحمد متولد ۹۳ و پایه پنجم بود. تازه 2سال بود که  به این مدرسه رفته بود. تعریف امور تربیتی و آموزشی این مدرسه را زیاد شنیده بودم. برای همین مدرسه‌اش را تغییر دادم. خیلی با‌حیا و باادب بود. بعد از رفتن امیرحسن، خیلی ناراحت بود. اوایل زیاد گریه می‌کرد و همیشه می‌پرسید داداش کجاست؟ اما بعداً جلوی ما بروز نمی‌داد تا ناراحت نشویم. وقتی من یا پدرش گریه می‌کردیم، می‌گفت ناراحت نباشید. من مطمئنم جای داداشی خوبه. دست آخر خودش هم رفت پیش داداشی. امیرمحمد و امیرحسن خیلی همدیگر را دوست داشتند. آنقدر همدیگر را بغل می‌کردند که من می‌گفتم بس است. امیرمحمد همیشه او را به پارک
 و استخر می‌برد.»
مادر از بخشندگی کودکانه‌اش نقل می‌کند: «یک روز پول خوراکی خواست. به او اسکناس ۱۰۰هزار تومانی دادم و گفتم نصفش خوراکی بخر، نصفش را بیاور. وقتی برگشت، پرسیدم نصف پولت چی شد؟ گفت به دوستم دادم. گفتم چرا؟ گفت خوراکی نیاورده بود و پول همراهش نبود. گفتم قرض دادی؟ گفت نه مامان، قرض چیه؟ آدم به دوستش قرض نمی‌دهد، همین‌جور دادم. وقتی خاله‌اش به سفر حج رفته بود، خیلی از خدا و کعبه سؤال می‌کرد و می‌گفت دوست دارم بروم خانه خدا تا با خدا حرف بزنم. او با پازل هواپیمای جنگی درست کرده بود و می‌گفت می‌خواهم با دشمن بجنگم. هنوز موشک بچه‌ام را دارم.»

06-01 (1)

لحظه‌ای که مادر، پیکر را شناخت
مادر شهید امیرمحمدباقری، با صدایی که بغض، کلمات را می‌بلعد، از تلخ‌ترین لحظه زندگی‌اش می‌گوید؛ روزی که میان هیاهوی مدرسه، به‌دنبال پسر 11ساله‌اش می‌گشت و نمی‌دانست که او دیگر در میان زندگان نیست: «من خودم در مدرسه دنبالش می‌گشتم. به همسرم گفتم به بیمارستان برود، چون تعدادی از بچه‌ها را به آنجا برده بودند. پدر امیرمحمد با دامادمان رفت. چند لحظه بعد زنگ زدند و گفتند: «بیا، پیدا کردیم.» به من گفتند سالم است، فقط دستش شکسته و در بیمارستان بستری است. باورم نشد. رفتم بیمارستان، اما آنجا شلوغ بود و اجازه ندادند وارد شوم.» 
در همان لحظات سخت، کوچک‌ترین نشانه‌ای برای تأیید هویت پسرش کافی بود: «دامادم پرسید لباس زیرش چه شکلی است. گفتم نمی‌دانم؛ وقتی می‌پوشید نمی‌گذاشت ببینم. آنقدر که باحیا بود. همانجا بود که فهمیدم خانه‌خراب شدم. برگشتم خانه، دیدم همه خواهرهایم جمع شده‌اند و گریه می‌کنند.»
روز بعد، با چشمانی که می‌خواست حقیقت را انکار کند، به سردخانه رفت: «مرا برای شناسایی نهایی بردند. ضربه به سرش خورده و نصف صورتش سوخته بود. یک دستش فقط با پوستی به بدن نگه داشته بود. یک پایش کاملاً از زانو شکسته و برعکس شده بود. لباس‌هایش سوخته بود و فقط لباس زیر به تن داشت.»
امیرمحمد حالا در گلزار شهدای دانش‌آموز میناب آرام گرفته است؛ جایی که کودکان شهید، همسایه همیشگی‌اند. امیرحسن اما در بهشت زهرای میناب، اندکی دورتر از برادر، آرمیده است.

خوابی که تعبیر شد
مادر ادامه می‌دهد: «چند روز قبل از حادثه میناب، خودش خواب دیده بود که امیرحسن آمده و او را به فروشگاهی برده و به او گفته هر چه می‌خواهی بردار. کلی خوراکی و اسباب‌بازی برداشته بود. وقتی برای من و پدرش تعریف کرد، پدرش پرسید: تو را برگرداند خانه؟ گفت: نه، تو همان فروشگاه ماندم. پدرش نگران شد، ولی من اعتنایی نکردم.»

 

منبع: همشهری
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید