عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی

مردم، گرفتار فرونشست طبقاتی؛ چطور شکل‌گیری طبقه عمودی موجب اعتراضات اخیر شد؟

عضو هیئت علمی پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی نوشت: جامعه ما به دو معنا بی‌قرار شده است؛ یکی به معنای ناآرامی بر اثر احساس قدرمنزلت و کرامت انسانی و دوم به معنای از دست رفتن قرارداد اجتماعی. تنها راه بازگشت به ثبات احصای این دو قرار مبتنی بر منزلت و قرارداد اجتماعی است.

مردم، گرفتار فرونشست طبقاتی؛ چطور شکل‌گیری طبقه عمودی موجب اعتراضات اخیر شد؟

محمدمهدی مجاهدی در یادداشتی نوشت: در جامعه‌شناسی مفهوم طبقه، یک استعاره است که می‌توان با استفاده از آن، قشربندی جامعه را  توضیح داد و به روایت‌های مختلفی از این تحلیل طبقاتی دست پیدا کرد. من معتقدم این استعاره کمی برای فهم وضعیت ما نارساست، مگر اینکه کمی مبتکرانه یا خلاقانه آن را تغییر دهیم تا شاید کمی قدرت تبیین‌گر پیدا کند.

علاوه بر آن، سه مفهوم دیگر وجود دارد که به ما کمک می‌کند آن استعاره طبقاتی قشربندی اجتماعی را قابل ترمیم بدانیم؛ مفهوم اول «جنبش‌های اجتماعی»، مفهوم دوم «ناجنبش‌های اجتماعی» و مفهوم سوم «بی‌قراری» است که علاوه بر اشتراکاتی با دو مفهوم قبلی، تفاوت‌های زیادی هم با آنها دارد.

جامعه ایران به‌غیر از دوره‌هایی در دوران آقای خاتمی و روحانی، بیش از پنج‌دهه است که با انباشت تورمی دو رقمی روبه‌رو است. در کنار آن این جامعه با عوارض تحریم‌های بسیار شدید هم مواجه است که از سال 2017 به‌بعد آغاز شد و در این شرایط آثار تحریمی و تورمی به‌هم ضمیمه می‌شوند. در کنار آن، جامعه زیر تهدید از بیرون و محاصره از درون قرار می‌گیرد.

به همه این ویژگی‌ها باید این مورد را هم اضافه کنیم که جامعه ایرانی از نظر تغییر نسبت جمعیت شهری و روستایی، دگرگونی ژرف‌آشوبی را در زمینه دسترسی به اطلاعات، افکار و داده به‌صورت تغییر شکل و بافتار فوق‌العاده انقلابی پشت‌سر گذاشته است؛ به‌خصوص به‌دلیل گسترش اینترنت و افزایش ضریب فراگیری آن که به دو دهه اخیر مربوط می‌شود.

به همه این موارد باید تعداد خودروها و توان جابه‌جایی را اضافه کرد که امکان مشاهده را فراگیر کرده است. واقعیت این است که حواشی شهرهای بزرگ و مناطق مهمی از شهرهایی ازجمله تهران، بدون حضور مسافران دائمی – یعنی کارگران دائم‌السفر- اداره نمی‌شود. ضمن اینکه اقتصاد سفر ازجمله رشد صنعت تاکسی‌های اینترنتی، به پدیده مهمی تبدیل شده و محله‌های مهمی از حواشی جنوبی‌ترین نقاط شهر به پارکینگ‌های بزرگ کارکنان این تاکسی‌ها تبدیل شده‌اند که در این شهر دائماً به‌عنوان یک مشاهده‌گر فعال تبدیل شده‌اند؛ بنابراین شکل جدیدی از مناسبات و لایه‌های تازه‌ای از تفاهم اجتماعی یا مبادله مفهوم شکل گرفته است.

اگر همه این موارد را کنار هم قرار دهیم، مفهوم مارکسی از طبقه بسیار بحرانی می‌شود و به‌سختی دراین‌زمینه قابل استفاده است. در کنار همه این اتفاقات، موضوع دیگری هم رخ داده که مانند یک بمب روی نظم طبقاتی ما فرود آمده و آن تئوری‌های الگوهایی تبیینی، مبتنی بر طبقه را از بین برده است؛ من حاصل این فرآیند را «طبقه عمودی» می‌نامم. طبقه‌ای را در نظر بگیرید که سایر طبقات را می‌برد؛ مثل چاقو که یک کیک را می‌برد.

بنابراین طبقه‌ای شکل می‌گیرد که در آن از همه طبقات سابق مثل فرودست، میانی و فرادست در آن عضویت دارند. طبقه عمودی چطور شکل گرفته است؟ غیر از شبکه‌های اینترنتی و...، اتفاق بزرگی افتاده که باعث‌شده طبقه عمودی شکل بگیرد؛ در مدت نسبتاً کوتاهی، بخشی از هر طبقه به طبقات زیرین نشست کرده است. یعنی برای اعضای یک طبقه ظرف یکی، دو، سه‌سال، دیگر آن مناسبات اقتصادی، انتظارات، توقعات، شبکه‌های ارتباطی و... را که قبلاً به آن خو گرفته بودند، کار نمی‌کند، بنابراین به چند طبقه پایین‌تر منتقل می‌شوند، آن وقت اعضای طبقات پایین‌تر هم دیگر در آن طبقه نایستاده‌اند، بلکه به طبقه دیگری رفته‌اند.

اینجا یک جور فرونشست طبقاتی اتفاق افتاده است و این فرونشست فقط به‌دلایل اقتصادی نیست؛ به همه دلایل فرهنگی، اطلاعاتی، اقتصادی، اجتماعی و امکان‌پذیرشدن تحرک اجتماعی است؛ اینها را می‌توان با آمارهای استارتاپ‌ها مثل اسنپ هم بررسی کرد.  این شکل‌گیری طبقه عمودی اتفاقات مهمی را همراه خودش رقم می‌زند؛ یکی این است که اعضای این طبقه، مثلاً بخشی از بالاترین طبقه مرفه ایران، به یکی، دو طبقه پایین‌تر ریزش کرده ولی همچنان نسبت به طبقه پایین‌تر مرفه است اما پیش خودش احساس بدبختی، بیچارگی، تحقیر و ناسزاواری جایگاهی می‌کند.

مثلا داشته در الهیه زندگی می‌کرده، خواهر، برادر، مادر و پدرش هم از سال‌ها قبل آنجا بوده‌اند بعد ناچار شده پایین ونک جایی را بخرد؛ خب او همچنان وضع‌اش از کسی که پایین انقلاب است بهتر است ولی پیش خودش و طبقه ارتباطاتی که در آن زندگی می‌کرده احساس حقارت می‌کند و ناراضی است. نارضایتی او شبیه کسی است که منطقه 16 زندگی می‌کرده و حالا مثلاً ناچار شده برود منطقه 18، یا تهران زندگی می‌کرده و حالا مجبور شده برود در پرند زندگی کند. یا تاجر بوده، چنددهه مغازه تجاری داشته و حالا ناچار است، برود جایی را اجاره کند.

این افراد وضع‌شان طوری است که نزد خودشان احساس می‌کنند، این جایگاه سزاوارشان نیست و خودشان را مقصر این افت طبقاتی نمی‌دانند، به‌ویژه در کشور ما که دولت، قدر قدرت است، تصمیمات بزرگ می‌گیرد و عوارض تصمیمات‌اش، همه را متاثر می‌کند. ممکن است ما در تحلیل دقیق حکومت در ایران به این برسیم که اتفاقاً قبل و بعد از انقلاب، چندان قوی نبوده و نیست؛ ولی این تصور را ایجاد کرده که قدرقدرت است و خب این نیروی قدرقدرت فقط که روز خوشی ندارد، روز ناخوشی هم دارد و در موقعیت‌هایی همه او را مقصر می‌دانند.

بنابراین چه اتفاقی می‌افتد؟ در تحلیل‌ها هفت ویژگی برای طبقات اجتماعی برمی‌شمارند که این طبقات یکی پس از دیگری ریزش می‌کنند تا اینکه بالاخره آن پایین، چیزی شکل می‌گیرد از افرادی که دیگر در هیچ طبقه‌ای نمی‌گنجند؛ آنقدر بدون عاملیت، شخصیت طبقاتی و بی‌کنش‌اند که نمی‌توانند اراده‌شان را تبدیل به کنش کنند و فروتر از طبقه‌اند. 

قبلاً در تحلیل‌های طبقاتی ویژگی‌های مشترک اعضای هر طبقه را می‌توانستیم برشماریم اما حالا که طبقه عمودی را تعریف می‌کنیم، نارضایتی از حکومت، ویژگی اصلی آن است. همه آنها ناراضی‌اند؛ حالا این نارضایتی از طبقه یک، به دو تنزل پیدا کرده باشد یا از دو به چهار، فرقی نمی‌کند؛ آنها به‌طور نسبی احساس بدبختی می‌کنند و این در همه آنها مشترک است.  من در سال 1396 و بعد از اعتراض‌های آن‌سال هم نوشتم که اینجا باید مفهوم پریکاریات را بررسی کرد که به‌معنی بی‌ثبات‌کار یا ناشهروند بی‌قرار در جامعه‌شناسی و اقتصاد شناخته می‌شود که به‌ نوعی طبقه اجتماعی گفته می‌شود که از افراد بی‌ثبات و ناپایدار از نظر وضعیت شغلی و معیشتی تشکیل شده ‌است؛ آنها اعضای طبقه عمودی‌اند که همه‌شان در وضعیت تعلیق، بیچارگی و بی‌قراری قرار دارند، مثل کسی که پایش روی ماسه است و هر لحظه احساس می‌کند این ماسه فرو می‌رود و نمی‌تواند به جایگاه‌اش مطمئن باشد. 

بنابراین روح و روان چنین کسی تغییر نکرده است. آنچه تغییر کرده محاسبات مادی است که تازه این تغییر هم به جبر بوده است. او هر روز با انتظارات و توقعات مختلف از زندگی بیدار می‌‌شود ولی بلافاصله با واقعیت‌هایی مواجه می‌‌شود که نمی‌تواند آنها را برآورده کند؛ یعنی به ناچار دائماً خودش و نیازهایش را سرکوب می‌کند. بنابراین احساس درد دائمی و مزمن حقارت و بی‌منزلتی و نابرخورداری را با خود حمل می‌کند. این ویژگی مشترک بین این افراد است.

زنان در ایران و جوانان در جهان عرب در دوره‌هایی چنین کاری انجام دادند. حال اگر ناجنبش‌ها نیز زیر ضرب و فشار قرار گیرند، با فرونشست طبقاتی و شکل‌گیری طبقه عمودی، چند اتفاق دیگر هم می‌افتد

ویژگی دوم این است که این افراد نمی‌توانند «موومنت» راه‌اندازی کنند. جنبش‌های اجتماعی خواسته معین دارند. به‌عبارتی از یک مسئله معین ناراضی‌اند و خواسته‌ اصلی نیز اصلاح همان مسئله معین است؛ مثلاً می‌گویند شهرداری یا سازمان آب‌و‌فاضلاب و... فلان کار را نباید انجام دهد و بهمان کار را باید انجام دهد. یعنی هم خواسته‌شان مشخص است و هم مخاطب اعتراض‌شان معلوم است. از طرفی دیگر جنبش‌های اجتماعی به‌طور معمول، وحدت و یکپارچگی و انسجام و همگرایی بینشی و ایدئولوژیک و جهان‌بینانه دارند که اعضایشان با همین‌ها به یکدیگر پیوند می‌یابند.

جنبش‌های اجتماعی در جوامع دموکراتیک شکل می‌گیرند و نیازمند حداقلی از امنیت و ثبات هستند اما زمانی که تشکیل جنبش اجتماعی برای گروه‌ها و اقشار مختلف در جوامع غیردموکراتیک ناممکن باشد، جای خود را  به ناجنبش می‌دهد که اولین بار آصف بیات این اصطلاح را رواج داد. ناجنبش‌ها اثراتی نامحسوس دارند و تبدیل به بخشی از زندگی روزمره ناراضیان می‌شود. درواقع چون تشکیل جنبش اجتماعی ناممکن شده، ناراضیان تغییر مورد نظر خود را زندگی می‌کنند.

زنان در ایران و جوانان در جهان عرب در دوره‌هایی چنین کاری انجام دادند. حال اگر ناجنبش‌ها نیز زیر ضرب و فشار قرار گیرند، با فرونشست طبقاتی و شکل‌گیری طبقه عمودی، چند اتفاق دیگر هم می‌افتد. ازجمله ما با نوعی بی‌قراری ادواری در طبقه عمودی مواجه می‌شویم و علائمش در جامعه منتشر می‌شود. اگر دقت کنید ایران آخرین جنبش اجتماعی خود را در سال ۱۳۸۸ تجربه کرد. آن سال معترضان اهداف و خواسته مشخصی داشتند و مخاطبان آن نیز مشخص بود. یعنی می‌خواستند اعتراض‌شان را به نحوه برگزاری انتخابات ریاست‌جمهوری اعلام کنند.

بعد از آن دوره، ما تجربه سال‌های ۱۳۹۶، ۱۳۹۸، ۱۴۰۱ و ۱۴۰۴ را داریم. این اعتراضات به شکل منحنی سینوسی اوج می‌گیرند و فرو می‌نشینند. با این حال هر وقت اوج می‌یابند با زبان دیگری و با چهره دیگری بروز می‌کنند. یعنی زبان متفاوتی می‌گیرند، شاخص‌شان تغییر می‌یابد و.... مثلاً معترضان سال ۱۳۹۶، قربانیان صندوق‌های اعتباری‌اند، در سال ۱۳۹۸ معترضان به افزایش حامل‌های انرژی اعتراض داشتند، در سال ۱۴۰۱ به خشونت و مرگ یکی از زنان معترض شدند و امسال نیز کسبه در اعتراض به نوسانات ارزی، اعترا‌ض‌شان را علنی کرده‌اند. یعنی از سال ۱۳۹۶ به این سو دائماً بی‌قراری‌ها به صورت آکاردئونی باز و بسته می‌شود.

جالب اینکه هر دفعه نیز این آکاردئون با باز و بسته شدن، نت جدیدی خلق می‌کند. یعنی آن صدای بلند و چهره خشمگینی که فریاد می‌کشد، همان صدای قبلی و همان چهره قبلی نیست. ویژگی دیگر طبقه عمودی و کنشگران آن این است که خواسته معینی ندارند و کل قاعده بازی را زیر سوال می‌برند و می‌خواهند عوض شود. موضوع این است که معترضان نمی‌دانند کدام قاعده را باید عوض کنند. حرف‌شان این است که قاعده‌گذار، قاعده‌ها را بد تعیین می‌کند و اصلاً بلد نیست قاعده‌گذاری کند و صلاحیت این کار را ندارد. به‌عبارت دیگر اعتراض آنها به‌نوعی به کل سیستم است.

این در حالی است که جنبش‌‌های اجتماعی چنین نیستند. همین ویژگی‌ها است که این اعتراض‌ها را خطرناک می‌کند. اساساً طبقه عمودی را طبقه خطرناک نام نهاده‌اند و یکی دیگر از دلایل خطرناک بودنش، امکان تسری‌گری آن است. مثل یک آسانسور در ساختمانی ده طبقه که معلوم نیست در توقف بعدی‌اش در کدام طبقه خواهد ایستاد، اما هر بخشی از این طبقه عمودی که به دلیل یک رویداد، سیاست نادرست یا اتفاقی تحریک شود، بخش‌های دیگری از این طبقه عمودی هم به جنبش در می‌آید. ممکن است قبلاً این افراد ناهم‌طبقه بودند، اما الان به دلیل فرونشست کردن، همه در این طبقه گرفتار شده‌اند و حالا بخشی از این طبقه که تکان می‌خورد، سایر بخش‌های این طبقه هم به جنبش می‌افتد.

بی‌قراری افرادی که عضو این طبقه‌اند، می‌تواند بسیار وسیع و مسری باشد، در صورتی که جنبش‌های طبقاتی مسری نیستند.  وجه سوم خطرناک بودن این طبقه عمودی این است که آنها مرگ‌جو و مر‌گ‌خو هستند و بیش از هرکسی دیگر، خودویرانگرند. به این معنا که وقتی از آن منزلت و دسترسی‌های طبقاتی محروم شدند، کارهایی می‌کنند که پیش از دیگران، به خودشان صدمه می‌زنند. اما چه استعاره‌ای این خودویرانگری را توضیح می‌دهد؟ جنبش‌های سال 96، 98 و 1401 رادیکالیزه شدند و از بین رفتند، اما چرا رادیکالیزه می‌شوند و از بین می‌روند؟ چون نمی‌توانند خواسته معینی را بیان کنند و به همه‌چیز به عنوان هدف تغییر حمله می‌کنند.

این طبقه از همه‌چیز ناراضی است. این باعث می‌‌شود هم زبان و هم کنش‌ آنها رادیکالیزه شود. در این شرایط هزینه همراهی با این ناآرامی بالا می‌رود و بخش مهمی از کسانی که همدلند، دیگر همراه نمی‌شوند.

 از سوی دیگر حکومت دلیل کافی برای برخورد دارد؛ چون جلوگیری از این ویرانی و خسارت تبدیل به خواست عمومی می‌‌شود و حکومت به نمایندگی از جامعه شروع می‌کند به برخورد کردن این بی‌قراری‌ها.  از این روند می‌توان دو نتیجه گرفت: نتیجه اول این است که اگر آناتومی این بی‌قراری طبقه عمودی را اشتباه درک کنیم، ممکن است تصور کنیم درست‌ترین راه مواجهه با این پدیده این است که بلافاصله دستور دهیم با نمایندگان معترضان صحبت کنیم. اگر این شرایط یک جنبش اجتماعی بود، نماینده هم داشت، حتی اگر ناجنبش هم بود می‌توانستیم در طبقه متوسط نماینده‌ای پیدا کرد اما حالا نمی‌توان برای آن نماینده‌ای یافت.

نتیجه دوم این است که تصور می‌کنیم با اقدامی مانند تخصیص کالابرگ، می‌توان از آلام آنها کاست و شاید بی‌قراری آنها تخفیف پیدا کند. درست است که مسئله معیشتی برای بخشی از این بی‌قراران مسئله‌ای جدی است، اما مسئله اصلی آنها منزلتی است. اتفاقاً اگر به کسی که درد منزلتی دارد، امتیاز معیشتی دهید، ممکن است احساس درد بیشتری پیدا کند.

مدیریت این شرایط به این برمی‌گردد که این بی‌قراری را با چه الگویی درک می‌کنیم؟ اگر این الگو نادرست باشد ممکن است مثل نفتی روی آتش عمل کند. به نظر می‌رسد ما دو جریان داریم که امیدواریم در نقطه‌ای به تعادل برسند که این بی‌قراری تشدید نشود. جریان اول که در جامعه جاری و بسیار متکثر است،  نگاهی به بیرون دارد و فکر می‌کند تحولات بین‌المللی و منطقه‌ای و امنیتی و نظامی و ژئوپلتیک به شکلی رقم خورده است که نارضایتی داخلی می‌تواند زمینه مستعدی فراهم کند که فشارهای بیرون شامل تحریم و حمله نظامی و تهدید به علاوه بی‌قراری‌های داخلی، منتهی به تغییر نظام سیاسی شود.

این تحلیل برون‌مرکز است و مرکز ثقل آن به بیرون از اراده سیاستگذاری ملی در ایران اشاره می‌کند؛ بنابراین چه‌بسا به این بی‌قراری‌ها خوش‌آمد می‌گویند. گروهی دیگر، مرکز تحلیل خود را در داخل دامنه سیاستگذاری و اراده ملی قرار داده است که طبق تحلیل آنها مجموعه‌ای از فشارهای بیرون و کژکارکردی‌های نهادی و سیاسی وجود دارد که با هم نوعی محاصره و تهدید و تحریم ایجاد کرده‌اند و جامعه را به بی‌قراری کشانده‌اند، اما در این میان، عاملیت تعیین‌کننده‌ای به بخشی از جامعه و حکومت در داخل ایران می‌دهند که نمی‌خواهند یکپارچگی ارضی کشور به هم بریزد و به مداخلات بیگانه خوشبین نیستند. 

تحلیلگران گروه دوم معتقدند که سیاست‌ورزان میانه‌گرا می‌توانند هم عامل خارجی و هم این بی‌قراری داخلی را به نفع بقا و ثبات ایران مهار کنند؛ یعنی همچنان برای بخشی از جامعه و حکومت ایران عاملیت قائلند.  به‌عنوان جمع‌بندی پیشنهاد من این است که این بی‌قراری‌ها به عنوان بی‌قراری‌های ناشی از احساس بی‌منزلتی و تجاوز به کرامت انسانی تلقی شود و به این ترتیب برای مواجهه با این بی‌قراری‌ها، سیاست‌هایی اتخاذ شود که محور آنها بازگرداندن کرامت و منزلت باشد. این مستلزم به رسمیت شناختن تکثری است که در این اعتراضات وجود دارد و گشودن زمینه سیاسی برای بازنمایی و نمایندگی این صداهای متکثر است.

 نکته دیگر این است که سه گسل هم‌افزا در حال نزدیک شدن به هم هستند؛ گسل اول جامعه و حکومت است، گسل دوم امنیت بین‌المللی و منطقه‌ای ایران است، یعنی همان‌جایی که به وسیله اسرائیل و آمریکا در حال تشدید است و گسل سوم نیز بدکارکردی وجه عمومی دولت است. اگر این رویکرد را که تحلیل درون مرکز دارد و عاملیت را به بخشی از حکومت و جامعه منتسب می‌کند جدی بگیریم، در این صورت باید متوجه شویم که اولاً زمان به ضرر حفظ یکپارچگی ایران است و اقدامی سریع باید صورت گیرد.

دوم اینکه اگر از همین مسیرهایی که تا به حال آمده‌ایم ادامه دهیم، به نتایجی فراتر از آن دست پیدا نمی‌کنیم؛ در نتیجه ناچاریم به سرعت آماده روی‌گردانی و افق‌گشایی‌هایی باشیم که نیازمند شجاعت و مسئولیت‌پذیری عالی‌ترین سیاستگذاران کشور است. 

این‌ یادداشت در روز شانزدهم دی‌ ماه 1404 نوشته شده است.

منبع: روزنامه هم میهن
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید