از تجربه ونزوئلا بیاموزیم؛ آیا سرنگونی یک دیکتاتور به معنای تولد دموکراسی است؟

آیا سرنگونی یک مستبد، لزوما به معنای تولد دموکراسی است؟ تاریخ معاصر، از ویرانه‌های کابل تا خیابان‌های بغداد، پاسخی تلخ به این سودای خام داده است. فرانسیس فوکویاما در این جستار، با عبور از هیاهوی رسانه‌ها، به کالبدشکافی مداخله آمریکا در ونزوئلا می‌پردازد. او با نگاهی نهادگرا، تبیین می‌کند که چرا سقوط نیکلاس مادورو برای دولت ترامپ، نه پایان ماجرا، که آغاز یک بحران ویرانگرتر بود.

از تجربه ونزوئلا بیاموزیم؛ آیا سرنگونی یک دیکتاتور به معنای تولد دموکراسی است؟

 فوکویاما میان «دولت‌سازی» و «ملت‌سازی» مرزی قاطع ترسیم می‌کند. او معتقد است ونزوئلا، برخلاف تصورات رایج، از پیشینه ملی قدرتمندی برخوردار است، اما خطر اصلی نه در نبود ملت، بلکه در فروپاشی سازمان‌های نظامی آلوده به فساد نهفته است؛ فروپاشی‌ای که می‌تواند کشور را به ورطه خشونت‌های ساختارنایافته و بی‌نظمی مطلق بکشاند. از منظر او، ویران کردن یک نظم کهنه با قدرت نظامی ساده است، اما ساختن یک نظام سیاسی پایدار، نیازمند صبوری نهادی است که در منطق سیاستمداران پوپولیست نمی‌گنجد.

این متن، پرده از تقابل دو نگاه برمی‌دارد: سوداگری ترامپ که منافع نفتی را بر آرمان‌ها مقدم می‌شمرد و دیدگاه تحلیلی فوکویاما که دموکراسی را یک فرآیند پیچیده درونی می‌بیند. ترجمه حاضر، دعوتی است برای بازخوانی مفهوم قدرت و فهم این واقعیت تلخ که نظم سیاسی، میوه‌ای نیست که بتوان آن را به زور از بیرون بر شاخه هر سرزمینی نشاند.

این نوشتار به کالبدشکافی تقابل دو پارادایم در سیاست خارجی واشنگتن می‌پردازد: نخست، مداخله‌گرایی ایدئولوژیک یا همان «نئومحافظه‌کاری» که سودای مهندسی دموکراسی داشت (جریانی که فوکویاما با نقد رادیکال پیشینه فکری خود، از آن عبور کرد)؛ و دوم، «واقع‌گرایی بازاری» دونالد ترامپ که امر سیاسی را به ترازنامه‌های تجاری و امنیت انرژی تقلیل می‌دهد. اهمیت تحلیل در آن است که نویسنده با خروج از این دوگانه، نشان می‌دهد چگونه هر دو منطق در فهم پیچیدگی «نهادسازی» در ونزوئلا ناتوان هستند.

فرانسیس فوکویاما می‌نویسد: اکنون که دولت ترامپ پیش‌قدم شده و نیکلاس مادورو، رهبر ونزوئلا را دستگیر نموده است، باید به سرعت از بحث درباره خردمندانه بودن این مداخله عبور کنیم و به چاره‌اندیشی درباره پیامد‌های آن بپردازیم. به گمان من، و بنا به دلایلی که در پایان این نوشتار بدان خواهم پرداخت، وجاهت قانونی اقدام آمریکا نباید کانون اصلی تمرکز ما در حال حاضر باشد. مسئله واقعی و حیاتی این است که چگونه دموکراسی را به ونزوئلا بازگردانیم و شرایطی را فراهم آوریم که هشت میلیون انسانی که از میهن خود گریخته‌اند، بتوانند به خانه بازگردند.

دولت ترامپ اکنون عملا وارد فرآیند تغییر رژیم در ونزوئلا شده و در آینده‌ای پیش‌رو، گرفتار پروژه ملت‌سازی در آنجا خواهد بود. البته این امر با توجه به حملات پیشین ترامپ به «جنگ‌های بی‌پایان» آمریکا در خاورمیانه، بسیار طنزآمیز و متناقض جلوه می‌کند. با این وصف، انگاره تغییر رژیم بر بنیانی استوار بنا شده است؛ بدین معنا که تبهکاری‌های بین‌المللیِ یک حکومت، اساسا بازتابی از انحطاطِ سیاسی در درونِ مرز‌های آن است. از این رو، اصلاحِ اولی بی آنکه دومی از بیخ و بن دگرگون شود، ناممکن خواهد بود. مشکل البته اینجاست که ملت‌سازی کاری واقعا دشوار و طاقت‌فرساست و ایالات متحده کارنامه درخشانی در این زمینه ندارد.

ایالات متحده در سال‌های اخیر تجربیات فراوانی در زمینه تغییر رژیم داشته که اغلب آنها بسیار ناخوشایند بوده‌اند. این کشور با وجود صرف صد‌ها میلیارد دلار هزینه و قربانی شدن ده‌ها هزار نفر از افغان‌ها، عراقی‌ها و آمریکایی‌ها، نتوانست افغانستان یا عراق را به دموکراسی‌هایی باثبات تبدیل کند. آمریکا همچنین بار‌ها در نیمکره غربی به قوه قهریه متوسل شده است: در کوبا در دهه ۱۸۹۰، در مکزیک در اوایل دهه ۱۹۰۰، در نیکاراگوئه در دهه ۱۹۳۰، در آمریکای مرکزی در دهه ۱۹۸۰، و در جمهوری دومینیکن، پاناما و گرانادا. تنها سه مداخله آخر را می‌توان در ایجاد نتایج دموکراتیک باثبات موفق دانست.

چرا نباید مورد افغانستان و عراق را با ونزوئلا مقایسه کرد؟

با این همه، نباید از این سوابق تاریخی به نتایج شتاب‌زده رسید. افغانستان و عراق به ویژه، کشور‌هایی بسیار متفاوت از ونزوئلا هستند و چالش‌هایی که ایجاد کردند با آنچه احتمالا در قاره‌ی آمریکا تجربه خواهیم کرد، متفاوت است.

گره اصلی کار در افغانستان از اینجا آب می‌خورد که آن سرزمین هرگز دارای یک دولت واقعی نبود، چه رسد به دولتی مدرن. افغانستان بیشتر به اتحادیه‌ای از گروه‌های مقتدر قومی و قبیله‌ای می‌مانست که حتی در دوران سلطنت، پیوندشان با دولت مرکزی از وفاداری صوری فراتر نمی‌رفت. دلیل اصلی فقدان دولت متمرکز در افغانستان، جغرافیای کوهستانی بود؛ سدی طبیعی که در طول قرن‌ها مانع از شکل گیری دولتی شد که در همسایگانی، چون ایران و ترکیه قوام یافته بود. کشور پاره پاره از شکاف‌های قومی، مذهبی و زبانی بود و مدام در معرض دست اندازی همسایگان سازمان یافته‌تر خود قرار داشت. قوم حاکم پشتون میان افغانستان و پاکستان دوپاره شده بود و همین مرز نفوذپذیر، هرگونه اعمال اقتدار از سوی کابل را با بن بست رو‌به‌رو می‌کرد.

در مقابل، عراق دارای دولت مرکزی بود؛ دولتی که بیش از حد قدرت داشت و دارای ساختاری استبدادی بود. این کشور دولت داشت، اما فاقد ملتی منسجم و یکپارچه بود. عراق کشوری بود که در دوران استعمار و از وصله پینه کردن سه ولایت کاملا متمایز امپراتوری عثمانی پدید آمد. مناطق سنی، شیعه و کرد، وجه اشتراک چندانی با یکدیگر نداشتند و تنها فشار یک دیکتاتوری سرکوبگر بعثی بود که آن‌ها را به اجبار کنار هم نگه می‌داشت. افزون بر این، ایالات متحده زمانی در پی ثبات عراق و افغانستان برآمد که نسخه‌ای افراطی از اسلام، با حمایت عربستان سعودی، در حال درنوردیدن بخش بزرگی از جهان اسلام بود.

جان کلام اینکه: افغانستان و عراق از نظر فرهنگی فرسنگ‌ها با آمریکا و دیگر دموکراسی‌های غربی فاصله داشتند. اسلام برای هویت هر دو کشور حیاتی بود و هیچ کدام تجربه تاریخی پیشینی با آزادی‌های لیبرال یا مردم سالاری نداشتند. مردم هر دو کشور به دلیل حمایت واشنگتن از اسرائیل، به آمریکا بدبین بودند. هر دو کشور، به خصوص افغانستان، در سطحی نازل از توسعه اقتصادی بودند و عراق هم از تمام ناکارآمدی‌های یک کشور وابسته به منابع رنج می‌برد.

پیداست که ونزوئلا در بستر تاریخی و فرهنگی کاملا متفاوتی قرار دارد. این کشور همواره خود را پاره‌ای از جهان غرب دانسته است. ونزوئلا از زمان پیمان پونتو فیخو در سال ۱۹۵۸ که بساط دیکتاتوری خیمنز را جمع کرد، دموکراسی نسبتا موفقی بود. دو حزب پیشرو، یعنی کوپی و اقدام دموکراتیک، با هدایت نخبگان بر جامعه‌ای حکم می‌راندند که اگرچه نابرابری اقتصادی و اجتماعی در آن بیداد می‌کرد، اما انتخابات منظم داشت، طبقه متوسط آن رو به رشد بود و شهروندان از آزادی فردی چشمگیری برخوردار بودند.

نباید از این سوابق تاریخی به نتایج شتاب‌زده رسید. افغانستان و عراق به ویژه، کشور‌هایی بسیار متفاوت از ونزوئلا هستند و چالش‌هایی که ایجاد کردند با آنچه احتمالا در قاره‌ی آمریکا تجربه خواهیم کرد، متفاوت است

تمام این‌ها زمانی به سر آمد که هوگو چاوز اول بار در سال ۱۹۹۸ کرسی ریاست جمهوری را تصاحب کرد و پس از مرگ وی، مادورو جای او را گرفت. کارنامه اقتصادی آن‌ها فاجعه بار بود؛ تولید دو سوم از ناخالص داخلی آب رفت و هشت میلیون نفر از جمعیت کشور آواره گشتند.

پایداری صلابت سنت دموکراتیک در ونزوئلا را می‌شد در انتخابات ریاست جمهوری پارسال به وضوح دید. ماریا کورینا ماچادو، که امسال جایزه صلح نوبل را از آن خود کرد، با بهانه‌های واهی رد صلاحیت شد و ادموندو گونزالس به عنوان جایگزین او قدم به میدان گذاشت. مخالفان مادورو در تمام حوزه‌های رای گیری کشور ناظر گذاشتند و آمار واقعی آرا را با دقت ثبت کردند. اسناد آنها ثابت کرد که گونزالس با اختلاف بیش از سی درصد پیروز شده است؛ اما نظام حاکم، مادورو را برنده خواند و شروع به سرکوب و زندانی کردن سیستماتیک رهبران مخالف کرد.

بنابراین، ونزوئلا با حضور گونزالس و ماچادو، از وجود رهبرانی دموکرات و مشروع بهره می‌برد. چنین موهبتی هرگز در افغانستان یا عراق در کار نبود؛ همان‌جا که دولت بوش درمانده بود تا فردی، هر کسی که باشد، برای سپردن زمام امور پیدا کند. اپوزیسیون دموکرات ونزوئلا نه تنها مشروعیت دارد، بلکه کاملاً سازمان‌یافته است و از پشتیبانی جامعه بزرگ مهاجران در سراسر آمریکای لاتین و ایالاتِ متحده سود می‌برد. آنها از هم‌اکنون با جدیت تمام مشغول تدوین برنامه‌های گذار به دموکراسی هستند.

فردای ربودن مادورو | خشونت بازماندگان رژیم سابق 

 

احتمالا دولت ترامپ در کوتاه‌مدت به خاطر حذف مادورو مورد تحسین قرار گیرد، اما در خود ونزوئلا با وضعیتی متلاطم و بالقوه خشونت‌بار رو‌به‌رو خواهد شد، چرا که بازماندگان رژیم برای حفظ جان خود تلاش خواهند کرد. ترامپ در کنفرانس خبری اولیه خود پس از مداخله اعلام کرد که ایالات متحده فعلا اداره مستقیم ونزوئلا را بر عهده خواهد گرفت. او خبر ندارد و هیچ نمی‌داند که قدم در چه راه پرسنگلاخی گذاشته است.

چالش اصلی در ونزوئلای امروز با مداخلات دهه ۲۰۰۰ متفاوت است. قدرت رژیم مادورو بر پایه ارتش و شبکه‌ای از حامیان برخاسته از محلات فقیرنشین سراسر کشور استوار بود که آنها را در قالب شبه‌نظامیان سازماندهی کرده بود. اگرچه شواهد نیرومندی وجود دارد که بسیاری از سربازان وظیفه سال گذشته به ماچادو رای دادند، اما رژیم شمار عظیمی ژنرال و دریاسالار پرورده است که نفع مستقیم در بقای رژیم دارند و عملیات‌های گوناگون قاچاق مواد مخدر و دور زدن تحریم‌ها را اداره می‌کنند. این افسران ارشد هیچ آینده‌ای در یک ونزوئلای دموکراتیک ندارند؛ در واقع، اگر رژیم سقوط کند، بسیاری از آنها در داخل و در ایالات متحده با اتهامات کیفری رو‌به‌رو خواهند شد. می‌توان انتظار داشت که آنها به شدت در برابر رژیم جدید مقاومت کنند و سلاح و سازماندهی لازم برای این کار را نیز در اختیار دارند.

این همان اتفاقی است که در کوبا رخ داد. رژیم انقلابی کوبا در ابتدا با انگیزه‌های ایدئولوژیک پیش می‌رفت، اما پس از درگذشت فیدل کاسترو و بازنشستگی برادرش رائول، قدرت به دست یک دستگاه امنیتی افتاد که مستقیما از فعالیت‌های مجرمانه و حامیان خارجی نظیر روسیه و چین که خواهان دهن‌کجی به آمریکا هستند، سود می‌برد. در واقع، همین تشکیلات کوبایی نقشی حیاتی در بقای رژیم مادورو داشته است.

ترامپ در طول دوران حرفه‌ای خود هیچ علاقه‌ای به ترویج دموکراسی در خارج از مرز‌ها نشان نداده است، همان‌طور که در داخل کشور نیز اهمیت چندانی برای آن قائل نیست. او در کنفرانس خبری روز شنبه به صراحت اعلام کرد که هدف اصلی‌اش تضمین منابع نفتی ونزوئلا است که بنابر ادعای ترامپ مالک حقیقی آن ایالات متحده است. به خاطر داشته باشید که ترامپ زمانی گفته بود اشتباه ایالات متحده این بود که پس از حمله به عراق، ذخایر نفتی آن را تصاحب نکرد. یادتان باشد ترامپ زمانی گفته بود اشتباه آمریکا این بود که بعد از حمله به عراق، نفتش را تصاحب نکرد. اگر نیت واقعی این باشد، ترامپ وسوسه می‌شود که با یک حاکم مقتدر، حتی کسی از دل رژیم مادورو، معامله کند که قول بدهد کشور را به هر قیمتی آرام نگه دارد. همه اینها ما را بیشتر به جهانی سوق می‌دهد که در آن «قدرتمندان هر آنچه در توان دارند انجام می‌دهند و زیردستان هر آنچه بر آنان مقدر گشته است تحمل می‌کنند.» [فوکویاما در اینجا عبارت معروف توسیدید در گفتگوی ملوسی را نقل کرده است.]وعده کرده بودم به مسئله قانونی بودن مداخله بازگردم. هم اکنون منتقدان یک صدا می‌گویند که این کار هم با قوانین بین الملل و هم با قوانین داخلی آمریکا تضاد دارد. از این دو ایراد، دومی یعنی نقض قوانین داخلی آمریکا استدلال محکم تری است. واقعیت تلخ این است که چیزی به نام حقوق بین الملل که ضمانت اجرا داشته باشد وجود ندارد. آمریکا پیمان‌های زیادی را امضا کرده که استفاده یک جانبه از زور را محدود می‌کنند، اما به طور منظم آن‌ها را نقض کرده یا با بهانه‌های حقوقی دور زده است؛ نمونه آن مداخله در کوزوو و جنگ عراق است که بدون مجوز شورای امنیت انجام شد.

اما بحث درباره نقض قوانین آمریکا در مورد اختیارات جنگی جدی‌تر است. بعد از جنگ ویتنام، کنگره با تصویب قوانینی دست رئیس جمهور را برای شروع جنگ بست. بوش پدر و پسر حواسشان بود که برای جنگ‌های خود از کنگره اجازه بگیرند. اما دادگاه‌های آمریکا در سیاست خارجی دست رئیس جمهور را بسیار باز می‌گذارند. مارکو روبیو گفته است که اگر برای حمله به ونزوئلا اجازه می‌گرفتیم، عنصر غافلگیری از بین می‌رفت. احتمالا دادگاه‌ها هم این اقدام ترامپ را بخشی از اختیارات فرمانده کل قوا بدانند و از آن چشم پوشی کنند.

ما باید به جای تمرکز بر مسئله قانونی بودن مداخله، بر انگیزه‌ها و پیامد‌ها تمرکز کنیم.

خوب یا بد، توسل به زور در سطح بین‌المللی بیشتر با نتایجی که به بار می‌آورد سنجیده می‌شود تا با قانونی بودنش. از منظر اخلاقی، مادورو غاصبی به شمار می‌رفت که نه تنها ملت خود را به بند کشید، بلکه با پروردن باند‌های تبهکار و گسیل داشتن میلیون‌ها آواره به سوی همسایگان، ثبات کل منطقه را به مخاطره انداخت.

چنانچه ایالات متحده موفق شود دولتی مردمی و باثبات در ونزوئلا مستقر کند که راه بازگشت میلیون‌ها آواره به میهن را هموار سازد، دیگر کسی از چگونگی رسیدن به این مقصود پرسش نخواهد کرد. اما اگر ونزوئلا در گرداب خشونت و بی قانونی فرو غلتد، یا اگر ترامپ برای غارت منابع نفت، مستبدی دیگر را بر کرسی قدرت بنشاند، تاریخ این رفتار را راهزنی بی سابقه‌ای می‌شناسد که بدعتی شوم در نظم جهان به جا می‌گذارد.

در قصه عراق هم ماجرا از همین قرار بود. اگر بوش پس از حمله، سلاح کشتار جمعی می‌یافت و مردم عراق مقدم نیرو‌های آمریکایی را به عنوان رهایی بخش گرامی می‌داشتند، نبود مجوز سازمان ملل در اوراق تاریخ چیزی بیش از یک پاورقی ناچیز نبود.

نباید از تجارب تاریخی چنین برداشت کرد که باتلاق‌های افغانستان و عراق ناگزیر تکرار می‌شوند؛ به ویژه آنکه ونزوئلا برای رسیدن به مردم‌سالاری راهی نویدبخش در پیش دارد. نکته اصلی اینجاست که ایالات متحده در ملت‌سازی چندان توانا نیست و به ندرت صبر یا تخصص لازم را برای به سرانجام رساندن آن دارد.

متاسفم؛ چرا که با نگاه به کارنامه اعمال دولت ترامپ در یک سال گذشته، امیدی ندارم که وی در اداره ونزوئلای پسا-مادورو عملکردی راهشگا و خردمندانه داشته باشد. من دوستان ونزوئلایی زیادی دارم و محض خاطر آنها هم که شده امیدوارم درباره این مسئله اشتباه کرده باشم.

منبع: رویداد۲۴
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید

نظرات شما - 6
  • ناشناس

    فکر می کنم خودتون متوجه نشدید !!
    !!آیا بعد از هر دیکتاتوری دموکراسی متولد می شود!!؟؟
    فکر کنم حذف کنید به نفعتون !!

  • ناشناس

    تیتر جذابی بود.سیب زمینی پشندی هم متولد بشه گاهی اوقات بهتره

  • ناشناس

    متاسفم حتی این مدل محتوا هم دیگه روی ما جواب نمیده :)))

  • ابی

    تیتر بسیار زیبایی بود ممنونم تحلیلگر دمت گرم !👏

  • یمنوگ ورودام

    مادورو رقص خوب بلد بود اما سیاست نه

  • ناشناس

    تیتر خوبی بود👍🏼😄