همه چیز از بیت الحسین(ع) شروع شد!
همسرم گفت: نام خانه را به اسم یکی از معصومین(س) بگذاریم تا عشق و ارادت به آن بزرگواران بیشتر در دلمان جاری شود و نیز همواره یادمان باشد که بهتر است حرمت کلام و رفتار ما در محل زندگی مشترکمان به خاطر این اسم حفظ شود.
چه پیشنهاد خوبی! روزهای آغازین محرم بود و ما اسم خانه مان را بیت الحسین(ع) گذاشتیم. چه نام خوبی!
شماره تلفن منزل را هم به همین نام در تلفن همراهمان ذخیره کردیم. گذشت...
یک هفته به اربعین مانده بود. دلمان بدجور هوایی شد. هیچکدام تا آن موقع نتوانسته بودیم که به زیارت حضرت عشق برویم. شاید هیچوقت از ته دل تقاضایمان را با توسل به مولایمان، به خدای یگانه مطرح نکرده بودیم!
گفتم آقاجان ما که روسیاهیم، شما به بزرگواری خودت بطلب...
مشمول خدمت بودم و از طریق معافیت تحصیلی اقدام کردم برای گذرنامه. باید حدود 3میلیون تومان وثیقه میگذاشتم که مطلع شدم از طریق بسیج دانشجویی و دریافت کدسقا به همراه 100هزار تومان وثیقه، این کار قابل انجام است. آنجا خوشحالتر شدم که هنگام اقدام برای دریافت اجازه خروج، خبر آمد که آن مقدار 100هزار تومان را هم حذف کردند و صرفا مراجعه و ضمانت یک نفر کافیست.
اما کمی دیر اقدام کرده بودم! زمانی که برای این پروسه نیاز بود را در نظر نداشتم. قرار بود با کاروان یکی از دوستان به این پیاده روی عظیم و دوست داشتنی برسیم تا در انتهای مسیر حرم حضرت را زیارت کنیم. اما آنها رفتند و بعد از آن مدارک من کامل شد.
بغض کردم. دستانم ناخودآگاه رو به آسمان رفت و تقاضایم را دوباره به حضرت حق مطرح نمودم.
تا شب کمی تامل کردم و باخودم گفتم: تو و همسرت باید به این سفر بری! اما دیگر کاروانی نبود و من با قرض هایی که داشتم، دیگر پولی برای این نداشتم که با کاروان های حج و زیارت و خارج از زمان اربعین بروم. همچنین اگر خودم با همسرم اقدام میکردیم هزینه هایمان بسیار زیاد میشد.
از آنطرف، ویزایی که تهیه کرده بودم نیز انفرادی بود.
اربعین شد. تصاویر عاشقان را که نشان میدادند من و همسرم دلمان بیشتر هوایی میشد.
در کمال ناباوری اتفاقی افتاد! یکی از دوستانم که تنها یک ماه به مجلس عروسی اش مانده بود پیامی به من داد: فلانی 6میلیون تومان گذاشتم کنار. دوست دارم بدم به شما تا به کربلا بری! گفتم: شاید تا چندماه دیگر نتوانم برگردانم. گفت: سال بعد بده!
چندین بار پیگیری هم کرد که: چه شد؟! پاشو برو دیگه
رفتم سراغ بلیط هواپیما. حدود سه روز چک کردم تا اینکه دیدم یک پرواز مناسب از مشهد به نجف باز شده و همان را تهیه کردم. یادم رفت بگویم؛ من و همسرم دوست داشتیم اگر اربعین نشد، شهادت حضرت رسول(ص)، امام صادق(ع) و حضرت رضا(ع) کربلا باشیم.
و همان هم شد! هواپیما درست روز قبل از شهادت به نجف رسید و ما از فرودگاه مستقیم عازم کربلا شدیم.
فرودگاه نجف که پیاده شدیم کمی جلوتر رفتیم تا ماشین ارزانتر بیابیم. قبل از سفر بسیار تحقیق کرده بودم چه از آنهایی که رفته بودند و چه برخی مدیران کاروان.طبق گفته اکثرشان ارزانترین نرخی که میشد یافت برای هرنفر 10 دینار بود. یک ماشین خوب و راننده ای که برای اطمینان بیشتر ما مدرک مسافربریش را نیز نشان داد یافتیم. و یک مسافر عراقی که از همان ابتدای مسیر استقبال گرمی از ما کرد. با راننده صحبت کردم که قیمت را کم کند(عراقی بلد نیستم! اما به هم منظورمان را میفهماندیم) گفتم دونفرمان 15 دینار. جالب اینجا بود که در کنار صحبت من با راننده، آن مسافر دیگر میگفت بقیه اش را من به تو میدهم در راه خدا. اینها زوج هستند و میهمان ما.
در عراق رسمی هست که مردم خودشان را در شب شهادت حضرت رسول(س) برای ارادت به حضرت امیر(ع) از شهرهای مختلف به خصوص کربلا به نجف میرسانند، آن هم با پای پیاده. ما این پیاده روی را هم دیدیم و از گوشت کبابی و چای عراقی در موکب های آنها نیزاستفاده کردم.
چقدر لذت بخش بود!
رسیدیم کربلا، ای جانم آقاجان...
از ماشین که پیاده شدیم کمی بالاتر که رفتیم دیدیم روبرویمان حرم حضرت علمدار است.
چقدر صفا داشت!
کمی پیاده روی کردیم تا به یک اقامتگاه مناسب برسیم. به ما گفته بودند در این ارزش کم پول ایرانی در عراق، هرشب اقامت حدود 550هزار تومان می شود(نزدیک به 50دینار). آن هم بدون غذا.
ما با خودمان مقدار زیادی کنسرو و خوراکیهای با ماندگاری بالا برده بودیم تا ریسک ماندن را کم کنیم و به مشکل نخوریم.
سوئیتی نزدیک حرم ارباب یافتیم که برای دونفر شبی 15 دینار حساب میکرد. خانمم داخلش را دید، چهره اش نشان میداد که مناسب نیست. مراعات شوهرش را کرد. گفت اگر میشود برویم کمی بالاتر را هم ببینیم و باز برگردیم.
رفتیم بالاتر، گویا قسمت بود!
چه قسمت خوبی!
یک هتل تمیز که کاروان های حج و زیارت آن را رزرو می کنند. گفت بیایید شبی 15 دینار برای دونفر.
البته کمی چانه هم زدم تا به این قیمت رسیدیم.
قبل از سفر دوتا از رفقا به من مقداری دینار و دلار دادند و گفتند: الان پولش را نمیخواهد بدهی، برگشتی حساب میکنیم!
برای زیارت که میرفتیم معمولا در مسیر چندجا نذریهایی نصیبمان میشد.
چقدر خوشمزه بود!
جالب آنجاست که درجایی با همسرم گفتیم: این نذری صف طولانی دارد. کاش حضرت عنایت کند که بدون صف نصیبمان شود. حدود 20 قدم که جلوتر رفتیم چند نفر میزی را به سمت خیابان آوردند و داد زدن که بفرمایید زائر...
آری! دیگر وقت آن است که بگویم، عنایت در جای جای سفرمان دیده میشد. اینهایی که گفتم تنها بخشی از کلام بود.
گویا حضرات معصومین(س) به ما گفته بودند: آمدید... خوب اکنون به اینجا بروید، خب حالا کمی استراحت کنید، سپس در این محل زیارت کنید، اکنون بروید به آنجا و...
نزدیک حرم حضرت ارباب جایی بود به اسم عتبه. ثبت نام میکرد برای سید محمد، سامرا و کاظمین. صبح فردایش به مکان مشخص شده رفتیم و با اتوبوس ما را به این سه مکان مقدس بردند.
انگار مدیر کاروانمان امام حسین(س) بودند... جانم به فدایش.
هزینه ها طوری داشت درست میشد که از برنامه یک روز بیشتر میتوانستیم بمانیم. چرا که این نحوه سفر در عراق برای رفتن به جاهای زیارتی و این اقامتی که داشتیم به همراه نذری های لذیذ هنوز مبلغی را برایمان بیشتر از آنقدر که فکر میکردیم باقی گذاشت.
اکثر عراقی ها سیگار میکشند و هوا هم کمی ریزگرد داشت. با خود ماسک ببرید.
یک روز بیشتر ماندیم. شب جمعه کربلا چه حس وحالی داشت و ظهر فردایش نماز جمعه در حرم حضرت سیدالشهدا.
چقدر خوب بود بین الحرمین!
با ثبت نام در همان عتبه برای رفتن به مسجد سهله، کوفه و نجف اقدام کردیم.
گویا حضرت در نظرداشتند حالا که بار اولمان است همه جا را کامل برویم و نمازهایش را بخوانیم و زیارتش را به جا آوریم. هرمقام در هرجا نمازی داشت که لطف خدا خواندیم.
نجف و حرم حضرت امیرالمومنین...
ما اول ربیع در کربلا بودیم و دوم ربیع در نجف.
چقدر خوب بود ماه ربیع در حرم حضرت امیر!
چمدان و ساک را به امانات دادیم. حدود نماز ظهربود. به خانمم گفتم: شما به حرم حضرت برو و من میرم دنبال اقامتگاه. نماز را در صحن خواندم، دعا کردم و از مولایمان خواستم به این روسیاه نگاهی کند و مکان مناسبی برای ما در نظر بگیرد. چرا ناموسم همراهم بود و حضرت که کوه غیرت...
راستی، قبل از سفر رو کردم به سمت کربلا و خدمت امام حسین(ع) عرض کردم: آقاجان زینب را می آورم به زیارتت، این شما و این ناموس شیعه. با کاروان نیستیم، در آنجا غریبیم و زبان عراقی هم یادنداریم.
رفتم به سمت شارع امام زین العابدین(ع) و شارع امام صادق(ع) با چند هتل صحبت کردم. قیمت ها بالابود. اما میخواستم نرخ ها راداشته باشم تا بعد از آن به سراغ هتلهایی بروم که چند مدیر کاروان به من معرفی کرده بودند. هنگامی که به یکی از آن هتل ها مراجعه کردم قیمت را برای سه شب اقامت دو نفر 90دینار گفت. گویا دیگر راهی نبود. اما چانه زدم. با تخفیف به 75 دینار رسید. خوب بود اما اینطور دیگر چیزی برای خوردن نداشتیم!
برگشتم تا وسایل را بردارم و با همسرم به این هتل بیاییم. مسیر را که طی کردیم و نزدیک هتل شدیم، دیدیم در کمال ناباوری درش بسته است! هتل هنگام ظهر درش بسته باشد!؟ جالب آنجا بود که هیچکس در لابی هتل نبود. در زدیم، کمی ایستادیم، خبری نشد!
با خودم گفتم خب حالا که تا اینجا آمدیم و همسرم همراهم هست. هنگام ظهر و هواهم گرم.هتل های دیگر را اگر مراجعه کنم آیا به این قیمت به ما اتاق میدهند؟ آیا اتاقهایشان به این تمیزی هست؟
رفتم هتل روبروییش اما تا خواستم داخل شوم متصدی هتل کناری صدایم زد. معمولا در هتل هایشان کسی هست که فارسی بلد باشد.
گفت چند شب هستید. گفتم سه شب. گفت دوروز درخدمتیم چون از حج و زیات میخواهند بیایند وهتل را تماما رزرو کردند. گفتم خدابزرگ است. دو روز چند میشود؟ گفت: 40دینار!
تعجب کردم! بدون چانه زدن قیمتش از آن هتل دیگر بسیار پایین تر بود و اتاقش هم تمیز تر.
البته باز هم چانه زدم. دوشب 35 دینار.
این چانه زدن برای برنامه ریزی هزینه های سفر لازم بود.
عجب قسمتی بود که آن هتل درش بسته باشد و هیچ کس در لابی نباشد!
با گذرنامه ساعت 8 صبح به مضیف(مهمانسرا) حضرت امیرالمونین برای دریافت غذای تبرکی اقدام کردم. حضرت مهمانمان کرد فردایش مراجعه کردم و غذای هردویمان را گرفتم یه همراه دو سیب خوشمزه.
چه غذای خوش طعمی!
همان روزی که به سمت مضیف برای ثبت نام اقدام کردم، جایی غذای خانگی و تمیز آورده بود. جالب اینجاست که قیمتش حدودا نصف رستوارن های عراق والبته غذایش تمیزتر و خوشمزه تر بود!
از همان غذا هم برای ناهار گرفتم.
دوروزمان تمام شد.
متصدی هتل که دیگر با من رفیق شده بود گفت: خودم میروم و به همین قیمت با یک هتل دیگر برایتان صحبت میکنم. در همان حوالی بودیم که مدیر کاروان ایرانی آمد سمت او. کلید یکی از بهترین اتاق ها را دادو گفت: این را از لیست خط بزن! مطلع شدم که یکی از همکارانش قرار بوده به این سفر بیاید اما به این کاروان نرسیده...
کلید را گرفت، مستقیم داد به من و با لبخند گفت: کافیست وسایلتان را برید به این اتاق و هرچند روز خواستید بمانید!
نکته جالب اینجا بود که من گفت: اگر شام هم خواستید ما درخدمتیم. یعنی بدون هزینه شام هم میل فرمایید.
گرچه ما به میزان مناسبی غذا داشتیم و از آن شام استفاده نکردیم.
مولایمان خوب استقبالی از ما کرد. جوری که هربار شرمنده اش میشدیم.
راستی زمان طوری رقم خورد که ما روز شهادت حضرت رضا(ع) خدمت فرزند و پدر بزرگوارشان بودیم و آنجا غذای تبرکی حرم را نیز خوردیم.
همه چیز سرجایش بود. انگار نظم را با نام معصومین(س) در هم آمیخته اند.
دل کندن سخت بود. روز آخر بود و ما میخواستیم برگردیم. اما بلیط برگشت با هواپیما در آن موقع یافت نشد!
به همسرم گفتم: با سفر زمینی مشکلی نداری؟ گفت: نه چقدر هم خوب...
اما من دلم آرام نمیگرفت. تابه حال تجربه اش را نداشتم و نمیداستم چه میشود و از کجا و چطور باید رفت.البته قبلا در اینباره هم تحقیق کرده بودم.
این نکته را باید بگویم که در نجف خیلی جاها رفتیم. وادی السلام، بنات الحسن، خانه امام(ره) و...هنگامی که به مرقد علامه امینی بزرگوار رسیدییم یک ایرانی آنجا حضور داشت که برای کار در یک شرکت عراقی به نجف آمده بود. وی بسیار اهل مطالعه بود و در مورد علامه بسیار نکات جالبی گفت.
برگردیم به بحث! هنگامی که ما قرار بود فردایش به صورت زمینی عازم مرز مهران شویم.
شب وداع بود و چقدر سخت...
خانمم رفت سمت ضریح و من هم همینطور. اما قبلش رفتم سمت آبخوری داخل حرم تا بطری آبی که دستم بود را آب کنم. در مسیر میگفتم آقاجان دلم شور میزند. قلبم دارد از جا در می آید. فردا چه می شود؟
بگویید چه کسی را آنجا دیدم؟!
آفرین! همان ایرانی که در مرقد علامه امینی ملاقاتش کرده بودم. پس از احوال پرسی گفت: خانواده من به عراق آمدند و من میزبانشان بودم. قرار بود امشب کربلا باشیم اما گذرنامه شان خانه من در نجف جامانده بود برای همین برگشتیم و امشب برای زیارت آمدم. شما چه میکنی؟
گفتم: فردا از مرز زمینی میرویم مهران. اما بار اولم هست و دلم شور میزند.
گفت: عاااااااااااااالی ترین تصمیم را گرفتی. اصلا دلت شور نزد و نگران نباش. من چندسال است که اینجا هستم و از همین مسیر رفت و آمد میکنم. راحت برو.
هرچه میگفتم میگفت: خیالت راحت
آبی بود بر روی آتش درونم.
آرامم کرد.
خداراشکر.
از سمت شارع الرسول(ص) رفتیم. نزدیک مکان تجمع اتوبوس و مینی بوس ها که رسیدیم سوالی پرسیدم از افرادی که آنجا بودند. پیرمردی صدایم راشینید. ایرانی بود. پایش کمی آسیب دیده بود. اما از پله های اتوبوس پایین آمد، دست مرا گرفت، دقیق آدرس را نشانم داد و گفت هزینه اش حتی چقدر میشود.
دوباره با آن پای لنگان سوار اتوبوس شد.
سوار یک وَن شدیم. صندلی های ماشین های دیگر، مناسب تر بود. خانمم گفت: کاش سوار آن ماشین ها میشدیم. اما آنها به جای دیگری میرفتند و البته نوبتشان هم نبود.
در کمال ناباوری، پس از حدود 10 دقیقه راننده ماشین آمد و گفت بروید سوار آن ماشین بشوید!
راه افتادیم.
چند ایرانی همراهمان بودند.
به قم میرفتند! جالب شد نه؟!
یکیشان معروف بود به حاج علی.
چه خوب مردی بود!
از آن انسانهای جا افتاده که هر هفته سه شنبه شب ها در قم عزای اباعبدالله دارد و خیرات میدهد.
راننده عراقی هنگامی که سیگار کشید، من و همسرم به سرفه افتادیم. حاج علی به راننده با کمال احترام موضوع را گفت و او تا انتهای مسیر سیگار نکشید!
خلاصه به قم رسیدیم...حاج علی تاکید کرده بود به خانه من بیایید.
برنامه جمکران نداشتیم. قرار بود حرم را زیارت کنیم و برویم. اما راننده تاکسی درست ما را همان هتلی برد که بین مسجد جمکران تا حرم حضرت معصومه(س)بود.
راننده خودش آمد و با آشنایی که با هتل داشت برای ما چانه زد! اینجا دیگر من حتی چانه هم نزدم.
صبح پیاده به جمکران رفتیم. از عمود 28 تا انتهای مسیر حدود یک ساعت و ربع زمان برد.
بگذریم...
اینقدر صفا و محبت در این مسیر زیاد بود که یقینمان را در مسیرمان بیشتر کرد. به واقع به این پی بردیم که معصومین(س) به روسیاهی ما نگاه نمیکنند و اگر به واقع طلب راه درست را داشته باشیم خودشان دستگیر ما میشوند.
اما یک نکته جالب ماند؛ ما در نجف تصمیمان این شده بود که حرم حضرت معصومه(س) را زیارت کنیم! جالب است بدانید دقیقا همان ماه، سال گذشته قم بودیم و از حضرت طلب کربلا کرده بودیم. به حرم بانوی بزرگوار که رسیدیم تازه دوهزاری من افتاد که گویا ایشان گفته بودند: بروید کربلا و نجف و بعد دوباره بیایید اینجا، خودم راهیتان میکنم به سمت مشهد خدمت برادرم...
18