در بررسی رمان «مسئله اسپینوزا» اثر اروین یالوم مطرح شد؛
میان حقیقت عقلانی ناتمام و قطعیت متعصبانه آزادیکُش؛ از اسپینوزا تا روزنبرگ/ کسی که نمیتواند با تردید زندگی کند، مستعد پناه بردن به ایدئولوژی است
بزرگترین نبردی که اروین یالوم در رمان «مسئله اسپینوزا» به تصویر میکشد الزاماً نبرد میان اسپینوزا و روزنبرگ، یهودیت و نازیسم یا حتی فلسفه و سیاست نیست. این نبرد در درون خود انسان اتفاق میافتد؛ کشمکش میان میل به فهمیدن و میل به مطمئن بودن، میان عقل و تعصب، میان حقیقتی که ممکن است امنیت ما را بر هم بزند و یقینی که به ما آرامش میدهد، حتی اگر دروغ باشد.
ریحانه برادران، پژوهشگر و منتقد ادبی درباره یکی از رمان های یالوم، روانپزشک وجودگرا و نویسنده آمریکایی نوشت: اروین یالوم در «مسئله اسپینوزا» دو زندگی را که بیش از دو قرن از یکدیگر فاصله دارند، در روایتی موازی کنار هم قرار میدهد: زندگی باروخ اسپینوزا، فیلسوف بزرگ قرن هفدهم، و سرگذشت آلفرد روزنبرگ، نظریهپرداز حزب نازی و یکی از چهرههای تاثیرگذار در صورتبندی ایدئولوژیک ناسیونالسوسیالیسم.
در نگاه نخست، قرار گرفتن این دو شخصیت در کنار یکدیگر عجیب به نظر میرسد. اسپینوزا فیلسوف عقل، آزادی اندیشه و رهایی از خرافات است و روزنبرگ نماینده یکی از افراطیترین ایدئولوژیهای قرن بیستم؛ اما درست در همین تضاد است که مسئله اصلی رمان شکل میگیرد.
یالوم در این اثر کاری شبیه به آن چیزی انجام میدهد که فروید در مواجهه با ادبیات و شخصیتهایی چون داستایوفسکی در پی آن بود: او تاریخ را تنها روایت نمیکند، بلکه میکوشد به لایههای روانشناختی شخصیت تاریخی راه پیدا کند. از همین رو «مسئله اسپینوزا» نه صرفا یک رمان تاریخی، بلکه تلاقی تاریخ، روانشناسی، فلسفه و ادبیات است.
فیلسوفی بیرون از جهان تعلق
در نیمه مربوط به اسپینوزا، با انسانی مواجهیم که تقریبا همه اشکال معمول تعلق را از دست داده است؛ خانواده، اجتماع دینی و امنیتی که عضویت در یک جامعه برای انسان فراهم میکند. او از جامعه یهودی طرد میشود و در جامعه مسیحی نیز کاملا به جهان غالب تعلق ندارد. با این همه، همین انسان تنها اندیشههایی را صورتبندی میکند که بعدها تاثیری عمیق بر فلسفه مدرن و عصر روشنگری میگذارند.
خدای اسپینوزا خدایی انسانوار و بیرون از جهان نیست که از جایی فراتر از طبیعت در امور آن مداخله کند. خدا و طبیعت در نظام فکری او از یکدیگر جدا نیستند. مفهوم مشهور «طبیعت طبیعتآفرین» و «طبیعت آفریدهشده» نیز در همین دستگاه فلسفی معنا پیدا میکند.
در روایت یالوم، اسپینوزا انسانی است که میکوشد تا جای ممکن از سلطه ترس، خرافه و تعصب رها شود. برای او آزادی پیش از آنکه یک موقعیت سیاسی باشد، حالتی از ذهن است: انسان آزاد کسی است که بتواند علت عواطف، ترسها و امیال خود را بشناسد و کمتر تحت سلطه آنها قرار گیرد؛ اما آزادی برای اسپینوزای یالوم بهایی سنگین دارد: تنهایی.
او برای حفظ استقلال اندیشه، امنیت تعلق را قربانی میکند.
مسئله روزنبرگ چیست؟
در سوی دیگر رمان، آلفرد روزنبرگ قرار دارد؛ مردی که جهان را نه از مسیر پرسش، بلکه از مسیر پاسخهای از پیش آماده میخواهد. یالوم در شخصیت او اضطراب، ناامنی، نیاز به تعلق و میل شدید به دیدهشدن را برجسته میکند.
اینجاست که ایدئولوژی برای روزنبرگ به چیزی فراتر از مجموعهای از عقاید سیاسی تبدیل میشود. ایدئولوژی برای او دستکم سه کارکرد اساسی دارد: جهان را توضیح میدهد، به او هویت میبخشد و اضطرابش را کاهش میدهد.
انسانی که از پیچیدگی جهان میترسد، ممکن است بیش از حقیقت به یک پاسخ قطعی نیاز داشته باشد و این دقیقا نقطهای است که روزنبرگ در برابر اسپینوزا قرار میگیرد. یکی توان تحمل پرسش را دارد و دیگری محتاج پاسخ است. یکی میتواند با عدم قطعیت زندگی کند و دیگری برای رهایی از اضطرابِ عدم قطعیت، به ایدئولوژی پناه میبرد.

جلد کتاب
چرا اسپینوزا «مسئله» است؟
عنوان رمان نیز از همین گره تاریخی و روانشناختی نیرو میگیرد. مسئله برای روزنبرگ این است که چگونه ممکن است متفکری یهودی مانند اسپینوزا بر بخشی از بزرگترین چهرههای فرهنگ آلمان، از جمله گوته، اثر گذاشته باشد؟ مسئله زمانی پیچیدهتر میشود که خود روزنبرگ نیز نمیتواند از جذابیت اسپینوزا رها شود. اینجا تناقضی بنیادین شکل میگیرد: چگونه میتوان انسانی را به دلیل تعلق قومی و تاریخیاش طرد کرد و در همان حال شیفته اندیشه او بود؟
روزنبرگ نمیتواند این تناقض را حل کند؛ زیرا حل واقعی آن مستلزم زیر سوال بردن بنیان ایدئولوژی خودش است. بنابراین به جای تغییر دستگاه فکریاش، میکوشد اسپینوزا را به نحوی از هویت یهودیاش جدا کند. از همینجاست که «مسئله اسپینوزا» از یک مسئله تاریخی به مسئلهای روانشناختی تبدیل میشود: انسان وقتی واقعیت با باورهای بنیادیاش تعارض پیدا میکند، کدامیک را تغییر میدهد؛ باور خود را یا تصویرش از واقعیت را؟
یالوم در نهایت از زندگی اسپینوزا و روزنبرگ برای طرح پرسشی بسیار بزرگتر استفاده میکند: اندیشه انسان چگونه شکل میگیرد؟ آیا آنچه فکر میکنیم حاصل عقل مستقل ماست، یا شرایط تاریخی، اجتماعی، روانی و نیازهای عاطفی ما نیز در شکلگیری افکارمان دخالت دارند؟
حقیقت یا قطعیت؟
شاید بنیادیترین تقابل رمان همینجا شکل بگیرد. فلسفه در جستوجوی حقیقت است، حتی اگر حقیقت پیچیده، ناخوشایند و ناتمام باشد؛ اما ایدئولوژی بیش از حقیقت به قطعیت نیاز دارد. روزنبرگ خواهان جهانی است که در آن خیر و شر، دوست و دشمن، برتر و فرودست و خودی و بیگانه بهروشنی از یکدیگر جدا شده باشند. چنین جهانی اضطراب کمتری ایجاد میکند، زیرا برای هر پرسشی پاسخی آماده دارد، اما اسپینوزا درست در جهت مخالف حرکت میکند. او حاضر است امنیت روانی ناشی از پاسخهای آماده را کنار بگذارد تا بتواند آزادانه بیندیشد.
از این منظر شاید پرسش بزرگ رمان این باشد: خطرناکترین وضعیت برای انسان جهل است یا ناتوانی در تحمل تردید؟ پاسخی که از جهان رمان یالوم میتوان دریافت کرد، به دومی نزدیکتر است. جهل را میتوان با شناخت کاهش داد، اما انسانی که اساساً قادر به تحمل عدم قطعیت نیست، ممکن است حتی از دانش نیز برای اثبات تعصبات خود استفاده کند.
کسی که نمیتواند با تردید زندگی کند، مستعد پناه بردن به ایدئولوژی است؛ کسی که توان زیستن با عدم قطعیت را دارد، یک قدم به فلسفه نزدیکتر میشود.
دو شخصیت، دو شیوه زیستن
یالوم در آثارش تنها شخصیت داستانی نمیسازد؛ اغلب شخصیتها را به حاملان دو شیوه متفاوت مواجهه با زندگی تبدیل میکند. این ویژگی در «مسئله اسپینوزا» نیز دیده میشود. اسپینوزای رمان تا حدی آرمانی شده است. او نماینده شجاعت اندیشیدن، تحمل پیچیدگی حقیقت، استقلال فکری و پذیرش عدم قطعیت است. در مقابل، روزنبرگ از حیث روانشناختی زمینیتر و متناقضتر تصویر میشود: انسانی نیازمند تایید، گرفتار اضطراب، تشنه تعلق و درگیر کشمکشهای درونی.
شاید به همین دلیل روزنبرگ در مقام «شخصیت داستانی» گاه انسانیتر و ملموستر از اسپینوزا به نظر برسد؛ زیرا ضعفهایش بیشتر دیده میشوند. اسپینوزا بیشتر به افقی تبدیل میشود که یالوم میخواهد امکان حرکت انسان به سوی آن را نشان دهد. البته این اسپینوزای آرمانی نیز کاملاً بینقص نیست. یکی از نقاطی که شکافی در این تصویر ایجاد میکند، مواجهه او با زنان است؛ جایی که خواننده میتواند محدودیتهای تاریخی و حتی برخی پیشداوریهای او را ببیند. همین شکاف، اتفاقا میتواند یادآور این نکته باشد که حتی فیلسوف آزادی و عقل نیز کاملا بیرون از زمانه خویش نمیایستد.
بنیادیترین پرسش یالوم
یالوم در نهایت از زندگی اسپینوزا و روزنبرگ برای طرح پرسشی بسیار بزرگتر استفاده میکند: اندیشه انسان چگونه شکل میگیرد؟ آیا آنچه فکر میکنیم حاصل عقل مستقل ماست، یا شرایط تاریخی، اجتماعی، روانی و نیازهای عاطفی ما نیز در شکلگیری افکارمان دخالت دارند؟
روزنبرگ تصور میکند صاحب یک حقیقت تاریخی است، اما یالوم نشان میدهد که در پس این «حقیقت»، نیازهایی عمیقا روانشناختی حضور دارند: نیاز به هویت، تعلق، معنا، برتری و رهایی از اضطراب. اسپینوزا نیز خارج از تاریخ نیست، اما تفاوت او در تلاش آگاهانه برای شناخت نیروهایی است که بر ذهن و عواطف انسان حکومت میکنند. به همین دلیل «مسئله اسپینوزا» را میتوان دفاعی ادبی از تفکر انتقادی، فردیت فکری و شجاعت شناخت دانست؛ دفاع از انسانی که به جای آنکه جهان را برای آرام کردن خود ساده کند، توان مواجهه با پیچیدگی آن را پیدا میکند.
در نهایت، بزرگترین نبردی که یالوم به تصویر میکشد الزاماً نبرد میان اسپینوزا و روزنبرگ، یهودیت و نازیسم یا حتی فلسفه و سیاست نیست. این نبرد در درون خود انسان اتفاق میافتد: کشمکش میان میل به فهمیدن و میل به مطمئن بودن؛ میان عقل و تعصب؛ میان حقیقتی که ممکن است امنیت ما را بر هم بزند و یقینی که به ما آرامش میدهد، حتی اگر دروغ باشد.
شاید مهمترین تفاوت میان اسپینوزا و روزنبرگ نیز نه در میزان دانایی آنها، بلکه در توان تحمل حقیقت باشد. اسپینوزا حاضر است برای حقیقت، تعلق و امنیت خود را از دست بدهد؛ روزنبرگ حاضر است برای حفظ تعلق و یقین، حقیقت را تغییر دهد. یکی تنهایی را به بهای آزادی اندیشه میپذیرد و دیگری آزادی اندیشه را به بهای رهایی از تنهایی واگذار میکند. از این منظر، «مسئله اسپینوزا» تنها رمانی درباره دو شخصیت تاریخی نیست؛ درباره انتخابی است که هنوز پیش روی انسان معاصر قرار دارد: آیا شهامت زیستن با پرسش را داریم، یا برای رهایی از اضطراب، به پاسخهای قطعی پناه خواهیم برد؟
اسپینوزا؛ شجاعت بدون پناهگاه
در تصویری که یالوم از اسپینوزا میسازد، او به شخصیتی آرمانی تبدیل میشود؛ انسانی برخوردار از شجاعت فکرکردن، توان تحمل حقیقت و پیچیدگیهای آن و، مهمتر از همه، قدرت پذیرش عدم قطعیت. از این منظر حتی میتوان مقایسهای جسورانه میان اسپینوزا و مسیح انجام داد و گفت: اسپینوزا از مسیح نیز شجاعتر به نظر میرسد.
مسیح در برابر جامعه زمان خود ایستاد، طرد شد، رنج کشید و در نهایت به آسمان و حقیقتی متعالی و ورای این جهان تکیه داشت؛ جهانی که رنج زمینی در نسبت با آن معنا پیدا میکرد. اما اسپینوزا، هنگامی که در برابر جامعه خود قرار گرفت و طرد شد، چنین پناهگاهی برای خویش باقی نگذاشت. او نه به جهانی دیگر، بلکه به همین جهان بازگشت؛ نه به آسمان، بلکه به طبیعت.
این تفاوت اهمیت بسیاری دارد. اسپینوزا خدایی را میاندیشد که بیرون از طبیعت قرار ندارد؛ خدایی که نمیتوان برای رهایی از رنج جهان به او و به جهانی دیگر پناه برد، زیرا خدا و طبیعت از یکدیگر جدا نیستند. بنابراین اسپینوزا باید حقیقت را همینجا و در همین جهان تاب بیاورد. مسیح در برابر رنج، آسمان را دارد؛ اما اسپینوزا طبیعت را.
مسیح میتواند رنج این جهان را در نسبت با جهانی متعالی معنا کند، اما اسپینوزا باید جهان را با تمام ضرورت، بیاعتنایی و پیچیدگیاش بپذیرد. رستگاری او نه در وعده جهانی دیگر، بلکه در شناخت همین جهان اتفاق میافتد. از این منظر، شجاعت اسپینوزایی شکل رادیکالتری از مواجهه با حقیقت پیدا میکند: زیستن بدون نیاز به تسلایی بیرون از حقیقت.
او نهتنها تعلق اجتماعی خود را از دست میدهد، بلکه حتی آن پناهگاه متافیزیکی را که انسان میتواند در لحظه تنهایی به آن متوسل شود، از خود میگیرد. آنچه برایش باقی میماند عقل، طبیعت، شناخت و توان تحمل حقیقت است.
با این حال یالوم اجازه نمیدهد این تصویر آرمانی کاملا بیخدشه باقی بماند. در پایان اثر و بهویژه در مواجهه اسپینوزا با زنان، محدودیت و نوعی تعصب در شخصیت او آشکار میشود. گویی نویسنده در آخرین لحظات، فیلسوف آرمانی خود را دوباره به زمین بازمیگرداند و یادآوری میکند که حتی انسانی که عمرش را صرف رهایی عقل از تعصب کرده است، لزوما از تمام پیشداوریهای زمانه خود آزاد نیست و شاید همین تناقض، اسپینوزا را دوباره انسانی میکند: انسانی که میتواند از بزرگترین خرافات عصر خود عبور کند، اما همچنان در برابر برخی از محدودیتهای تاریخی خویش متوقف بماند.