از انفجار تا تحویل دارو؛ داستان پیک هایی که در میانه جنگ نان می رساندند
موتورسیکلت برای بسیاری فقط وسیله نقلیه است اما برای هزاران پیک موتوری، هم نانِ سفرهشان است، هم محل کارشان و هم گاهی قاتلشان؛ در حالی که شهر بدون آنها فلج میشود، پیکها هر روز با بیاعتمادی مردم، فشار پلتفرمها، خطر خیابان و فرسودگی جسمشان دستوپنجه نرم میکنند. آنها شغلی دارند که حتی جنگ هم نتوانست متوقفش کند.
چراغ قرمز چهارراه روشن شده و یک پیک موتوری از لاین کناری آرام جلو میآید. گوشی در دستش روشن مانده و چشمانش بین مسیر و صفحه موبایل در رفتوآمد است. کمی جلوتر، مردی که کنار پیادهرو ایستاده، بند کیفش را محکمتر میگیرد و یک قدم عقب میرود. نگاه کوتاهی به موتور میاندازد و بیشتر مراقب وسایلش است؛ پیک اما بدون توقف از کنارش رد میشود. چند متر جلوتر در ترافیک میایستد و شاید به این میاندیشد که چرا صدای هر گاز موتور، مردم را به یاد کیفقاپها یا سارقان میاندازد؟
در خیابانهای شهر، یک تصویر مدام تکرار میشود. همین درنگ کوتاهی که در خلال عبور یک موتورسیکلت و واکنش عابران نهفته. تصویری که توامان پیکهای موتوری را بخشی از ضرورت روزمره نگه داشته اما در حاشیه بیاعتمادی افکار عمومی.
این گزارش، روایت زندگی و شغل چند پیک موتوری است که بین فشار اقتصادی، رقابت پلتفرمها و خطرهای دائمی خیابان در رفتوآمدند و هیچ چیز حتی جنگ مانع فعالیتشان نمیشود.
خیابان، محل کار دائمی پیکها
برای پیکهای موتوری، خیابان فقط مسیر رفتوآمد نیست، محل کار است. خلاف یک محیط کاری معمول اما اینجا به نظر میرسد هیچ حد و مرزی نیست و کار هم متوقف نمیشود. سفارشها یکی پس از دیگری میرسند زمان، ارزشمندترین عنصر حیاتی این شغل است. رامین میگوید در این کار، اشتباههای کوچک هم هزینه دارند: «یک خروجی را اشتباه آمدم و مجبور شدم چند کیلومتر بعد دور بزنم؛ همین چند دقیقه تاخیر یعنی از دست دادن درآمد یک سفر بیشتر.» او به روزهایی اشاره میکند که بعد از چند ساعت کار، درآمد حتی به اندازهای نیست که باورپذیر باشد.
در این میان، رقابت میان پلتفرمهای خدماتی برای کاهش زمان تحویل، به شکل نامرئی و از همان پشت پردهی خیابان بر این فشار افزوده. سرعت، مهمترین اصل است و هر تاخیر، به طور مستقیم منجر به کاهش درآمد میشود.
روایت حجت از روزهای جنگ
حجت از دورهای حرف میزند که جنگ در جریان بود و خیابان هیچ شباهتی به روزهای عادی و پرترافیک تهران نداشت. او یکی از تجربههایش را به یاد میآورد: «صدای مهیبی شنیدم و ناگهان ترمز گرفتم. موج انفجار چند ثانیه بعد به من رسید، موتور زیر پایم تکان خورد و فقط تماشا کردم، چند لحظه فقط ایستاده بودم.»
در روزهای جنگ، تهران با وجود شرایط بحرانی همچنان نیاز به جریان داشت؛ دارو، غذا و خدمات اولیه متوقف نمیشدند و پیکها، حتی در شرایطی که شهر در وضعیت عادی نبود، در خیابان حضور داشتند و بستهها را جابجا میکردند.
روایت مهدی از کار و نگرانی توامان
مهدی از زاویه دیگری به همان خیابانها نگاه میکند. همسرش باردار بود و کودک خردسالش مدام تماس میگرفت: «بابا کجایی؟» او میگوید: «بعضی وقتها مجبور میشدم کنار خیابان بایستم تا فقط نگرانیها را برطرف کنم. کار که تمامی نداشت، سفارش بعدی میآمد و دوباره با دلگرمی دادن تلفن را قطع میکردم.»
برای مهدی، فشار اصلی فقط آن لحظاتی نبود که در خیابان صدای انفجار میشنید، او باید میان کار و مسئولیت خانوادهاش دائما توزان برقرار میکرد.
روایت سعید از تجربهای فراتر از انتقال بسته
سعید میگوید: «در میان تمام فشارهایی که جنگ بر سر ما آوار کرده بود و اضطراب خفهام میکرد، اتفاقاتی میافتد که کمی امید به آدم میدهد. انگار بالاخره از کاری که انجام میدهی راضی هستی و خودت را تاثیرگذاری میبینی. یعنی به نقطهای میرسی که حتی به کاری که انجام دادی هم افتخار میکنی.»
او از شبی یاد میکند که پس از تحویل یک سفارش، مردی که در را باز کرد، گفته بود: «واقعا ممنونم. همسرم بیمار بود و نمیتوانستیم در این اوضاع به داروخانه برویم.» به گفته سعید، همین لحظههای کوتاه و به ظاهر ساده، روزش را میسازند و با انرژی بیشتری ادامه میدهد.
روایت سامان از نگاههایی که فقط شرمندهاش میکنند
سامان پیک موتوری است و در همدان کار میکند. او از چیزی صحبت میکند که نه در آمارها دیده میشود و نه هیچکس دیگری جز موتورسوارها لمسش میکنند و آن، نگاه مردم است: «وقتی در کوچه پسکوچهها از کنار مردم رد میشوم، بعضیها کیفشان را محکمتر میگیرند. حتی چند بار شده که با نگرانی موبایلشان را کنار کشیدهاند. مشکل اصلی این است که پس ذهن مردم، موتورسوار معادل کیفقاپ تعریف میشود و سریع جانب احتیاط را رعایت میکنند.»
او از این رفتار، به عنوان بخشی از تجربه هرروزش یاد میکند: «هر بار که این نگاهها و رفتارها را میبینم، واقعا شرمنده میشوم. یکی مثل من که از شب تا صبح کار میکند تا غذایی سر سفره زن و بچهاش ببرد، جز خجالت چیزی برایش نمیماند.» به گفته سامان، همین نگاهها هستند که نمیگذارند خستگی از تنش بیرون برود؛ فرسایشی که آرام آرام او روحش را احاطه میکند.
فرزند آقای نماینده؛ روایتی که اتفاقا دیده شد
در میان تمام روایتها، چه آنهایی که از مصائب کار با موتور میگویند و چه آن آمارهایی که از تعداد مرگ و میر موتورسواران در حوادث رانندگی به گوش میرسند، خبر درگذشت فرزند یک نماینده مجلس بازتاب گستردهتری پیدا کرد.
فرزند سید روحالله موسوی، نماینده لردگان به عنوان پیک موتوری در یک رستوران مشغول به کار بوده. او در حال سوختگیری بود که دچار احتراق شد و در نهایت، سوختگی شدید به کام مرگ فرستادش.
این حادثه فارغ از هر چیز، یک نکته را دوباره پررنگ کرد: شغلی که از سر نیازهای اقتصادی رشد کرده اما مخاطرات هر لحظه در کمینش هستند.
جسم و بدن؛ ابزار کاری که فرسوده میشود
پیک موتوریها فقط هزینه اصطحلاک موتورسیکلت را نمیپردازند. اصلیترین وسیله کارشان مدام فرسوده میشود؛ بدنشان.
کلاه ایمنی که از الزامات ایمنی هر موتورسواری است، تبدیل به انتخاب شده. یا از آن استفاده کنند و گرما، ریزش مو و دیگر محدودیتها را به جان بخرند یا اینکه هزینههای جریمه رانندگی و خطرات احتمالی را بپذیرند و حداقل گرمشان نشود.
علاوه بر اینها، آلودگی هوا، تابش مستقیم آفتاب و ساعتهای طولانی ماندن در ترافیک، بهتدریج روی بدن هم اثر میگذارد. آن هم نه یک شبه و به شکل ناگهانی، بلکه به مرور زمان و پیوسته؛ آنها ممکن است بعد از چندین سال فعالیت با موتورسیکلت به انواع و اقسام مشکلات مبتلا شوند. از دیسک کمر گرفته تا آرتروز، زانودرد و سیاتیک.
اقتصاد سرعت؛ سود خصوصی با هزینه عمومی
سرعت و صرفهجویی در زمان به اصلیترین معیار رقابت در این گروه شغلی تبدیل شده است. این روزها هر پلتفرمی برای جلو زدن از سایر رقبا، زمان تحویل مرسوله را کاهش و حجم سفارشها را افزایش میدهند. نتیجه هم به طور مستقیم به خیابان منتقل میشود.
در چنین ساختاری، تخلف، نادیدن گرفتن قوانین و هر خطای احتمالی صرفا راننده را متاثر نمیکند، بلکه در بسیاری موارد نتیجه این فشار، به طور مستقیم وارد خیابان میشود و جان عابران را نشانه میگیرد. تازهترین آمارها نیز بر این امر مهر تایید میزنند: 44 درصد فوتیهای پایتخت موتورسوارند و 37 را هم عابران تشکیل میدهند.
در این میان، بحث دیگری هم مطرح است: تقسیم مسئولیت.
برخی تحلیلها معتقدند شرکتهای بهرهبردار از خدمات پیک، مسئولیت کافی در برابر خسارات ناشی از فعالیتهای کاری ندارند و بار اصلی همچنان بر دوش رانندهها باقی میماند؛ بنابراین، مسئله نحوه طراحی یک سیستم اقتصادی است که سریع بودن را تشویق میکند اما مسئولیتش را بهطور کامل بر دوش یک نفر میاندازد. مثل تمام طرحهای تشویقی که در ازای تعداد بستههای جابجا شده، مبلغ بیشتری میپردازند.
با وجود این، پیکهای موتوری حالا بخشی جداییناپذیر از جریان زندگی شهری هستند و از تحویل دارو تا سفارش غذا به عهده آنهاست. همین وابستگی اما در کنار فشار اقتصادی، رقابت پلتفرمی، خطر خیابان و نگاه جامعه، وضعیت را پیچیدهتر کرده؛ ارسال کالا با موتورسیکلت از جمله مشاغل الزامی هر جامعهای اما نه به ریسکی که دارد، توجه کافی میشود و نه پیشگیریهای لازمش انجام میشود.