همه اقوام و فامیل بعد از صرف شام در تالار منتظر بودند تا داماد از راه برسد و مرا به منزل مشترک مان ببرند. من هم در…
اگرچه مادرشوهرم دیه مرا پرداخت کرد و همسرم از زندان آزاد شد اما من توان نگهداری از دو فرزند او را ندارم و در صورتی که…
وقتی نیروهای انتظامی من و آن جوان غریبه را داخل خودرو دستگیر کردند، تازه فهمیدم شش چشم پلید نیز از درون یک خودروی دیگر…
17 سال فرصت داشت تا عشق قدیمی اش را فراموش کند اما دروغ می گفت، او خودش به این عشق خیانت بار دامن می زد و مدام با آن…
وقتی از خانه فرار کردم و در خیابان ها سرگردان بودم، به طور اتفاقی دوست شوهر خواهرم مرا در خیابان دید و به خانه خودش…
روزی که به پیشنهاد دوستم شاگردی در کفاشی را رها کردیم، هیچ گاه تصور نمی کردم به همین راحتی در دام مافیای موادمخدر…
از لحظه ای که برای زایمان به بیمارستان رفتم ترس و دلهره عجیبی داشتم، با این حال زمانی که از اتاق عمل بیرون آمدم هیچ…
از روزی که رابطه غیراخلاقی من و «فرشید» قطع شد، دیگر از او خبر نداشتم تا این که مردی به خواستگاری ام آمد و تصمیم گرفتم…
در حالی که فکر می کردم ترفندم برای فرار از چنگ دو برادر هوسران کارساز شده است، ناگهان «قدیر» در تاریکی شب خودرو را…
وقتی بعد از گفت وگو با جاری ام گوشی تلفن را گذاشتم، تنم لرزید. این جمله او که «نگذار تا آخر عمر نفرینت کنم!» مدام در…