در زمانهاى قدیم، سلطانى بود که فقط یک دختر داشت. روزى به جارچىهایش دستور داد در هر چارسو این فرمان را جار بزنند که…
روزى مرد نابینائى در راهى مىرفت و پشت سرش مرد بینائى حرکت مىکرد. مرد بینا جامهدانى در دست داشت که در آن مقدارى لباس…
پیرزنى بود که از دارِ دنیا یک بز داشت. روزى مثل همهٔ روزها، شیر بز خود را دوشید و زیر سبد گذاشت تا ظهر با نان بخورد.…
مرد خیاطی بود که پادشاه فردی را عقب او فرستاد. طاقه شالى به او داد براش تنپوش بدوزه. این خیاط سه روز زحمت کشید. بعد از…
مرد شاطرى مقدارى گندم داشت. صبحها بیرون مىرفت و زمینش را شخم مىزد. یکبار غروب وقتى به خانه برگشت، زنش به او گفت:…
پسرکى بود خیلى تنبل. مادرش از دست او به جان آمده بود. روزى به راهنمائى یک نفر، مادر پسرک سه سیب خرید. یکى از سیبها را…
روزى احمد تجار که مرد بسیار ثروتمندى بود براى تجارت عازم چین شد. احمد تجار زنى داشت که هر وقت مىخندید یک دستهٔ گل از…
چوپان کچلى بود که هر روز گاو و گوسفندهاى اهالى ده را به صحرا مىبرد و مىچراند و با پولى که از این کار بهدست مىآورد…
بچه خیاطى بود. روزى موقع کار خوابش برد. پدرش، او را صدا زد و بیدار کرد. پسر بلند شد و گفت: داشتم خواب خوبى مىدیدم.…
پیرزنى بود پسرى داشت به نام ابراهیم. پیرزن از راه نخریسى برٌهٔ مادهاى خرید و به ابراهیم داد. ابراهیم هر روز بره را…