شغالی به درونِ خم رنگآمیزی رفت و بعد از ساعتی بیرون آمد, رنگش عوض شده بود. وقتی آفتاب به او میتابید رنگها میدرخشید…
کودکان مکتبخانه از درس و مشق خسته شده بودند. هر روز نوشتن و خواندن، آنقدر تکرار شده بود که دلشان هوای بازی و آزادی…
کفشدوزى ساده و ابله را زنى کولى و دِرْد و نصیب شده بود که خیلى او را اذیت مىکرد. روزى نزدیک ظهر خسته و مانده براى…
دو دوست قدیمی که سالیان سال با هم دوست و یار بودند و به قول معروف نان و نمک یکدیگر را خورده بودند شروع به کار معامله و…
عدهاى تاجر به خانهٔ ملانصرالدین آمدند و با او معاملهاى کردند. ملا روى سر آنان کلاهى گذاشت. بازرگانان رفتند ولى ملا…
در شهر کازران قاضىاى بود که دخترى داشت ساده، یک روز این دختر با مادرش توى آشپزخانه سرگرم کار بودند صدائى از دختر بلند…
اما بشنوید که چرا پیرزن این دور و بر پیدا شده بود: روزی دختره برای هواخوری رفته بود کنار دریا که یک لنگهی کفش طلایی…
یکی بود، یکی نبود. در زمانهای قدیم پادشاهی بود و این پادشاه وزیر باتدبیر و لایقی داشت. از طرفی پسر پادشاه و پسر وزیر…
یک دخترى بود کچل که هیچکس حاضر نمىشد بگیردش. یک بابائى هم بود قُر که هیچکس حاضر نبود زنش بشود. این دو تا همدیگر را…
در ادامه با داستان شیرین و باحال ملانصرالدین و ماجرای نماز صبح همراه ما باشید.