آقای بازیگر چگونه در دام خرافه پرستی افتاد/ گربه کور او مریض شفا می دهد!
نیما شاهرخشاهی، بازیگر سینما و تلویزیون، در مصاحبهای با بغض از گربه نابینایی به نام «ماه جون» گفت: گربهای که «آرزو برآورده میکند» و حتی از بیمارانی سخن گفت که با گفتن آرزوهایشان در گوش او، بهبود یافتهاند.
شاهرخشاهی که حامی حیوانات است در این مصاحبه از آزار گربه ها و ... انتقاد کرد؛ اما بخش مربوط به برآورده شدن آرزوها توسط گربه پربازدید شد.
البته برای هر انسانی ممکن است تجربههای شخصی، رنگ خاصی از تفسیر بگیرد. رنج، بیماری و امید، ذهن ما را به سمت روایتهایی میبرد که به زندگی قابلیت درک و انسجام بدهد. از این منظر، سخنان او را میتوان بخشی از تجربه زیستهاش دانست که قابل نقد است اما اولویتی ندارد. اما مسئله دقیقا از جایی آغاز میشود که چنین روایتی در برابر دوربین و برای میلیونها مخاطب بیان میشود، پس دیگر با یک تجربه شخصی طرف نیستیم.
در جامعهای که با اضطرابهای اقتصادی، درمانی و روانی دست به گریبان است، هر روایت از «آرزو برآورده شدن» میتواند فراتر از یک خاطره شخصی عمل کند؛ برای همین صحبتهای شاهرخشاهی مکث زیادی میطلبد.
البته پرسش اصلی این مطلب نه درباره صداقت گوینده است و نه درباره احساسات او. پرسش این است: وقتی یک چهره مشهور، با سرمایه نمادین و اعتماد عمومی، برداشتی غیرمستند را بازگو میکند، این روایت چه اثری بر ذهن جمعی میگذارد؟ آیا همچنان در قلمرو تجربه فردی باقی میماند، یا به الگویی اجتماعی تبدیل میشود که میتواند تصمیمها، امیدها و حتی رفتارهای دیگران را شکل دهد و پیامدهای منفی برای جامعه داشته باشد؟
خرافه چیست و چگونه شکل میگیرد؟
پیش از آنکه درباره پیامدهای چنین روایتهایی صحبت کنیم، لازم است کمی دقیقتر به خود مفهوم «خرافه» نگاه کنیم. در سادهترین تعریف، خرافه زمانی شکل میگیرد که میان دو پدیده رابطه علت و معلولی برقرار شود، در حالی که چنین رابطهای با شواهد علمی یا تجربه قابل اتکا تأیید نشده است. یعنی رخ دادن دو اتفاق در کنار هم، به این معنا گرفته میشود که یکی سبب دیگری بوده است.
برای مثال ممکن است کسی در شرایطی خاص کاری انجام دهد و بعد اتفاق خوبی برایش رخ دهد؛ ذهن انسان بهطور طبیعی تمایل دارد میان این دو رویداد رابطه برقرار کند. اما بسیاری از این ارتباطها در واقع صرفاً همزمانیاند، نه علت واقعی. در اینجا باید به تفاوت مهمی هم اشاره کرد: خرافه با ایمان دینی یکسان نیست. در سنتهای دینی، دعا، توکل و امید بخشی از رابطه انسان با خداوند تلقی میشود، اما این رابطه معمولا در کنار عقلانیت، مسئولیت فردی و تلاش معنا پیدا میکند. خرافه برعکس، اغلب به دنبال میانبرهایی است که گویی بدون سازوکار روشن و بدون مسئولیت انسانی میتوانند سرنوشت را تغییر دهند.
روانشناسی شناختی توضیح میدهد که چرا ذهن انسان مستعد چنین برداشتهایی است. یکی از این سازوکارها «سوگیری تأییدی» است؛ یعنی ما بیشتر به شواهدی توجه میکنیم که باور قبلی ما را تأیید کند و مواردی را که با آن سازگار نیست نادیده میگیریم. اگر کسی باور داشته باشد یک شیء یا موجود خاص خوشیمن است، هر اتفاق مثبتی را به آن نسبت میدهد و موارد خلاف آن را فراموش میکند. پدیده دیگر «توهم کنترل» است؛ احساسی که به انسان میگوید میتواند بر رخدادهایی که اساسا خارج از اختیار او هستند، تأثیر بگذارد.
چرا مردم به خرافه گرایش پیدا میکنند؟
اگر خرافه صرفا حاصل خطای ذهنی بود، شاید دامنه آن تا این اندازه گسترده نمیشد. اما واقعیت این است که خرافه در خلأ شکل نمیگیرد؛ بستر اجتماعی و شرایط زیستی انسانها در تقویت یا تضعیف آن نقش تعیینکننده دارد. یکی از مهمترین عوامل، اضطراب جمعی است. جامعهای که با نااطمینانی اقتصادی، هزینههای سنگین درمان، بیماریهای سخت و آیندهای مبهم روبهروست، بیش از هر زمان دیگری مستعد پذیرش روایتهای معجزهآساست. در چنین فضایی، هر داستانی از «آرزو برآورده شدن» میتواند به سرعت دستبهدست شود، چون دقیقا بر نقطه حساس روان جمعی دست میگذارد یعنی نیاز به امید. عامل دیگر، خستگی از پیچیدگی است.
واقعیتهای علمی و پزشکی معمولا پیچیده، تدریجی و همراه با عدم قطعیتاند. درمان بیماری ممکن است ماهها یا سالها طول بکشد و حتی در بهترین شرایط هم تضمینی وجود نداشته باشد. در مقابل، خرافه وعدهای ساده و فوری میدهد. یک کنش کوچک، یک شیء خاص، یک آیین ساده؛ و نتیجهای بزرگ. این سادگی برای ذهن خسته و مضطرب بسیار جذاب است.
از طرفی، خرافه گاهی راهی برای کاهش بار مسئولیت هم هست. اگر سرنوشت به نیرویی بیرونی و غیرقابل سنجش نسبت داده شود، نقش انتخابهای فردی و تصمیمهای دشوار کمرنگ میشود. انسان ترجیح میدهد باور کند نیرویی بیرونی میتواند گرهها را باز کند، تا اینکه بپذیرد برخی مسائل نیازمند برنامهریزی، تغییر سبک زندگی یا پذیرش واقعیتهای تلخ هستند.
وقتی شهرت به مرجعیت تبدیل میشود
در جامعه امروز، سلبریتی بودن فقط به معنای شناختهشدن نیست؛ به معنای برخورداری از نوعی سرمایه اجتماعی و اقتدار نمادین است. در روانشناسی اجتماعی از «اثر مرجعیت» صحبت میشود؛ یعنی تمایل ما به پذیرش نظر کسانی که جایگاه برجستهتری دارند، حتی اگر آن جایگاه تخصصی در همان حوزه نباشد. یک بازیگر ممکن است در عرصه هنر صاحب تجربه باشد، اما همین شهرت میتواند به سخنان او در حوزههایی مانند سلامت یا امور ماورایی هم وزن بدهد.
انسانها از طریق مشاهده دیگران میآموزند، بهویژه وقتی آن دیگران محبوب و مورد توجه باشند.
به همین دلیل وقتی یک چهره شناختهشده روایتی از «اثرگذاری» یک حیوان یا شیء بیان میکند، این روایت بهراحتی از یک تجربه شخصی فراتر میرود و میتواند به الگویی برای دیگران تبدیل شود؛ غافل از اینکه چه پیامدهای ناگواری میتواند برای جامعه داشته باشد که برخی از آنها را مرور میکنیم:
تضعیف عقلانیت عمومی وقتی توضیحهای غیرمستند و ماورایی بهتدریج جای تحلیل علمی و منطقی را بگیرد، جامعه در درک دقیق مسائل پیچیده دچار مشکل میشود. در چنین فضایی، مرز میان واقعیت و خیال کمرنگتر میشود.
کاهش مسئولیتپذیری خرافه اغلب این تصور را تقویت میکند که سرنوشت انسان نه حاصل انتخابها و تلاشهای او، بلکه نتیجه نیروهای مبهم و غیرقابل سنجش است. در این نگاه، به جای برنامهریزی، درمان علمی، آموزش یا تغییر سبک زندگی، امید به عوامل بیرونی و غیرقابل اثبات جایگزین میشود.
شیادی هر جا باورهای خرافی گسترش یافته، دیر یا زود افرادی پیدا شدهاند که از اضطراب و امید مردم برای کسب سود استفاده کنند.
بیاعتمادی به نظام درمانی وقتی روایتهای غیرمستند درباره درمان بیماریها یا شفای ناگهانی رواج پیدا کند، ممکن است برخی افراد به جای مراجعه به پزشک یا پیگیری درمان علمی، به چنین مسیرهایی دل ببندند؛ مسیری که گاه میتواند پیامدهای جبرانناپذیری داشته باشد.