آخرین جمله خصوصی رهبر شهید به یک جانباز

«مقاومت کنید؛ ما پیروز می‌شویم.» این آخرین جمله‌ای بود که وقتی آقای شهید او را در آغوش گرفته بود، زیر گوشش زمزمه کرد؛ این روایت تکه‌ای از یک قرار خصوصی با مردی است که سال‌ها بعد، تاریخ او را فدایی بزرگ ملت ایران خواهد نامید.

آخرین جمله خصوصی رهبر شهید به یک جانباز

پسربچه کوچکی است اما با همان جثه ریزش با تمام توان چرخ‌های ویلچر را به جلو هدایت می‌کند. روی ویلچر، مردی نشسته که راه رفتن را سال‌هاست از یاد برده است؛ «محمدرضا مرادی»، جانباز سال ۱۳۶۱ که در نبردهای جنگ تحمیلی هر دو پای خود را جا گذاشته است. او حالا در شصت سالگی، با چشمانی بارانی و تکیه بر دست‌های کوچک نوه‌اش، خود را به مصلای تهران رساند تا فرمانده‌اش را راهی کند.مرادی از تب‌وتاب این چهار ماه سخت پس از شهادت رهبر می‌گوید؛ شب‌هایی که به قول خودش، هر دقیقه‌اش یک معجزه و تجلی دوباره‌ای از روزهای خط مقدم است: «این ملت تا آخرین قطره خون پای این نظام و رهبری ایستاده‌اند.در این روزهای تلخ، مردم نشان دادند که شقی‌ترین جنایتکاران دنیا شاید بتوانند عزیز ما را ترور کنند، اما نمی‌توانند مقاومت یک ملت را بشکنند. این ۱۳۰ شب سراسر ایثار بود؛ درست مثل دوران بمباران‌های جنگ تحمیلی که هر شبش یک حماسه بود.»

قصه فراق تو در باورم نمی‌گنجدوقتی از او می‌پرسم اگر همین حالا فرصت یک دیدار خصوصی دیگر را داشت، با همان لحن بی‌تکلفش به آقا چه می‌گفت، لبخند تلخی می‌زند«می‌گفتم آقا، ما باید فدای شما می‌شدیم... راستش در باورم نمی‌گنجد که او دیگر نیست. همان‌طور که روز رحلت امام خمینی می‌گفتند "قصه فراق تو در باورم نمی‌گنجد"، امروز هم رفتن او برای ما یک شوک بزرگ است. کلمات پیش پای این داغ کم می‌آورند؛ فقط می‌گفتم جانمان فدایت.»
 
در گوشم گفت مقاومت کنیدمرادی به خاطره‌ای دور در سال ۱۳۹۵ نقب می‌زند؛ خاطره ای از ملاقات خصوصی جانبازها با رهبر شهید. «بعد از یک ملاقات عمومی با رهبر شهید ایشان خودشان گفتند می‌خواهم بچه‌های جانباز را خصوصی ببینم. آمدند؛ صمیمی و بی‌تکلف. تک‌تک ما را در آغوش گرفتند. با اینکه پا نداشتم، آقا خم شد و مرا محکم بغل کرد. وقتی نزدیک گوشم رسید، گفت: " مقاومت کنید؛ مهم‌ترین چیز این است که ما پیروز می‌شویم و شما مقاومت کنید." این قشنگ‌ترین جمله‌ای بود که مستقیم از زبان خودش شنیدم. این جمله برای من حکم یک فرمان ابدی را دارد.»
 
 
او بزرگ‌مردترین مَرد تاریخ این سرزمین استاز این جانباز سپیدموی می‌پرسم صد سال دیگر، وقتی بچه‌ها کتاب تاریخ را ورق می‌زنند، جلوی نام او چه لقبی خواهند دید؟ بدون یک ثانیه درنگ می‌گوید: «بزرگ‌مرد. او بزرگ‌مردترین مَرد تاریخ این سرزمین است. اگر از صدر اسلام و ائمه بگذریم، کسی را نداریم که این‌طور خودش را فدای مردم و خاکش کرده باشد. شک ندارم آن دنیا حضرت علی (ع) و امام حسین (ع) به استقبالش می‌آیند؛ چون مثل خود آن‌ها تا آخرین لحظه در سنگر ماند و جانش را داد. او می‌توانست جوری دیگر مدیریت کند که آسیب نبیند، اما ماند و شهید شد.»
 
 
 
 
حرف‌هایمان به آخر رسیده و پسرک دوباره پشت ویلچر پدربزرگ می‌ایستد تا او را به صفوف فشرده ملت ملحق کند. محمدرضا مرادی رسالت سنگینِ بعد از این را روی شانه‌هایش حس می‌کند: «کاری که از دست من برمی‌آید، روایتگری است. باید با همین صندلی چرخ‌دار راه بیفتم و به این نسل جوان بگویم این مرد که بود و چه کرد. خوشبختانه خیلی از جوان‌ها امروز حقیقت او را فهمیده‌اند؛ حتی آن‌هایی که روزی منتقدش بودند، حالا با این شهادت، به بزرگی او پی برده‌اند. او تنها کسی بود که پای ملتش ایستاد و تاوانش را هم با خونش داد.»محمدرضا مرادی در حالی که نوه‌اش ویلچر او را به سمت موج جمعیت هدایت می‌کند، در میان سیل سوگواران مصلای تهران پیش می‌رود؛ جانبازی بدون پا، اما با قدم‌هایی استوار در مسیر روایتی که فرمانش را مستقیم از فرمانده‌اش گرفته است.
منبع: فارس
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید