۲۳ سال پیش در چنین روزی؛ حمله آمریکا به عراق و احساسات متناقض عراقیها/ جنگ بر سر سلاحهایی که وجود خارجی نداشتند
پیش از آن هرگز پدرم را با این حجم عظیم از احساسات ندیده بودم. او ما را در حالی که به شکلی هیستریک گریه میکرد در آغوش گرفت. این برای من تناقضی عجیب داشت؛ چگونه گریه میکرد در حالی که پیش از آغاز جنگ از خبرهای آن خوشحال بود و روزها و ساعتها را برای سقوط صدام میشمرد؟ در همان بعدازظهر برای نخستین بار کلمه «اشغال» را از او شنیدم.
روز پنجشنبه ۲۰ مارس ۲۰۰۳ [۲۹ اسفند ۱۳۸۱]، ایالات متحده همراه با نیروهای ائتلاف که عمدتاً از بریتانیا بودند، جنگ علیه عراق را آغاز کرد. اندکی پس از آنکه انفجارها بغداد، پایتخت عراق، را لرزاند، رئیسجمهور آمریکا جورج دبلیو بوش در یک سخنرانی تلویزیونی اعلام کرد: «در این لحظه، نیروهای آمریکایی و ائتلاف در مراحل اولیه عملیات نظامی برای خلع سلاح عراق، آزاد کردن مردم آن و دفاع از جهان در برابر خطری بزرگ هستند.» بوش و مشاورانش بخش زیادی از استدلال خود برای آغاز جنگ را بر ادعایی واهی بنا کرده بودند که میگفت عراق تحت حکومت دیکتاتور صدام حسین دارای سلاحهای کشتار جمعی، یا در حال ساخت آنهاست.
نخستین اهداف، که بوش آنها را «دارای اهمیت نظامی» توصیف کرد، با موشکهای کروز تاماهاوک که از جنگنده-بمبافکنهای آمریکایی و ناوهای جنگی مستقر در خلیجفارس شلیک شدند، مورد حمله قرار گرفتند. نیروهای ائتلاف توانستند تنها در مدت سه هفته رژیم صدام را سرنگون، و شهرهای بزرگ عراق را تصرف کنند. بوش در اول مه ۲۰۰۳ [۱۱ اردیبهشت ۱۳۸۲] پایان عملیات عمده رزمی را اعلام کرد.
با همه اینها هرگز هیچ سلاح کشتار جمعی در عراق یافت نشد و نهایتا ایالات متحده در ۱۵ دسامبر ۲۰۱۱ [۲۴ آذر ۱۳۹۰] نزدیک به ده سال پس از آغاز درگیریها، پایان جنگ عراق را اعلام کرد.
بعدها از چند نویسنده عراقی از نسلهای مختلف پرسیده شد که در آن لحظه چه احساسی داشتند، چه خاطراتی از آن دارند، چه احساسات متناقضی را تجربه کردند؟
بغداد میان دو اشغال
هافت جنابی، شاعر و مترجم، درباره آن روزها میگوید: آنچه در عراق رخ داد بههیچوجه تصادفی نبود، بلکه برای آن برنامهریزی شده بود. در نخستین سالگرد اشغال عراق، مقالهای با عنوان «بغداد میان دو اشغال» نوشتم. منظورم اشغال مغولی بغداد در سال ۱۲۵۸ میلادی و سقوط آن بود، و نیز تهاجم آمریکا و اشغال عراق در سال ۲۰۰۳ و سقوط دوباره بغداد. عراقیها سزاوار نظامی ستمگر مانند نظامی که صدام حسین نمایندگی میکرد نبودند ـ هرچند در آن زمان دولتی وجود داشت ـ و همچنین سزاوار نظامی فاسد و نادان که دولت و اعتبار آن را از هم پاشید نیز نبودند؛ نظامی که اشغالگران آن را برپا کردند تا روح، خرد، حال و آینده کشوری با وزنه تمدنی مهم در منطقه و جهان را تضعیف کنند.
از اندوهی عمیق تا حس شرم
سعد سعیدی، رماننویس عراقی، نیز از تجربهای سرشار از احساسات متناقض سخن میگوید: پرسش درباره لحظه سال ۲۰۰۳ بسیار گیجکننده است؛ زیرا احساساتم در آن روز گوناگون و بهشدت متناقض بود. این احساسات از اندوهی عمیق ـ تا حد گریه ـ تا حس شرمی میرسید که هرگز تصور نمیکردم روزی آن را تجربه کنم.
آیا آن روز واقعاً رخ داده بود یا فقط کابوسی بود که در لحظهای از ضعف یا بیماری به سراغم آمده بود؟ اکنون میدانم که حقیقتی بسیار تلخ بود، اما آن روز آرزو میکردم ناگهان بیدار شوم و ببینم کابوس پایان یافته است.
پدرم به شکلی هیستریک گریه میکرد
علی ریاض، شاعر و نویسنده عراقی، نیز خاطرهای شخصی از آن روزها روایت میکند: پیش از آن هرگز پدرم را با این حجم عظیم از احساسات ندیده بودم. او در حصوه المسیب در بابل به ما رسید و ما را در حالی که به شکلی هیستریک گریه میکرد در آغوش گرفت. این برای من تناقضی عجیب داشت؛ چگونه گریه میکرد در حالی که پیش از آغاز جنگ از خبرهای آن خوشحال بود و روزها و ساعتها را برای سقوط صدام میشمرد؟ در همان بعدازظهر برای نخستین بار کلمه «اشغال» را از او شنیدم.
در راه، یک ستون نظامی آمریکایی خیابان را بست تا انبوهی از مهمات را منفجر کند. صدای انفجار بلندتر از هر صدایی بود که در زندگیام شنیده بودم؛ اما هیاهوی صحنه - صحنه تانک آمریکایی که خیابان را قطع کرده بود و به عراقیها فرمان میداد حرکت کنند و بایستند - از آن هم بلندتر بود.
به خانه وارد شدیم... از مادرم پرسیدم آیا کار کاملاً تمام شده و آیا کشور اکنون اشغال شده است. او پاسخ داد: بله