داستان میمون ها و آتش بازی/ عاقبت بی توجهی به تجربه و فکر و تدبیر بزرگ ترها

آورده‌اند که در کوهستان‌های سبز و پردرختِ حوالی همدان، طایفه‌ای از میمونان به آرامی می‌زیستند. رئیس و بزرگ ایشان میمونی سالخورده و آزموده بود که «روزبه» نام داشت. روزبه به خرد و تدبیر شهره بود و هرگاه مشکلی در میان میمونان پدید می‌آمد، به رأی و رایَت او کارها گشوده می‌شد....

داستان میمون ها و آتش بازی/ عاقبت بی توجهی به تجربه و فکر و تدبیر بزرگ ترها

روزی نزدیک غروب، روزبه بر صخره‌ای بلند نشسته بود و به شهر همدان می‌نگریست. ناگاه دید که از میان کوچه‌ها شراره‌های آتش به آسمان می‌رود و صداهای تیز و ترق‌وتروق در فضا می‌پیچد. شگفت‌زده گفت: این چه آتش است که بی‌جنگ و جدال، مردم در شهر افروخته‌اند؟

پس کارآگاه، میمونی زیرک و تندپا را بخواند و گفت: به شهر فرود آی، بنگر که این آتش چیست و این صداها از کجاست. هرچه بینی بازگو تا ما نیز بدانیم.

داستان میمون ها و آتش بازی

کارآگاه به شهر شد و چون بازگشت، گفت: ای بزرگ، در شهر آشوبی نیست؛ امشب شبِ عید است و فردا جشن مردمان. کودکان به شادی، ترقه و فشفشه می‌افروزند و بازی می‌کنند. آتش‌هایی که دیدی، همه بازیچه است نه جنگ.

روزبه اندکی خاموش ماند، سپس پرسید: این باروت‌ها را از کجا آورده‌اند؟ مگر به کارهای بزرگ‌تر و سودمند نمی‌آید؟

کارآگاه گفت: چرا، هم در صنعت به کار است و هم در جنگ؛ لیک مردم آن را به بازی کودکان صرف می‌کنند.

روزبه سری جنباند و آهی کشید: شگفتا از قومی که سودمند را به زیان بدل می‌کنند! اگر آتش به جامه کسی افتد یا خانه‌ای بسوزد چه خواهند کرد؟

کارآگاه گفت: هیچ؛ گناهش به گردن کودکان می‌افتد و کسی تاوان نمی‌دهد.

روزبه گفت: این مردمان عجب نادانند! بازی کم است که به آتش پناه برده‌اند؟ مگر شطرنج و سوارکاری و دانش و نمایش نیست؟ چرا شادی را با زیان در می‌آمیزند؟ و بدتر آنکه بزرگانشان نیز به این کار دل خوش کرده‌اند. گویا عقلشان همچون خرد کودک است.

داستان میمون ها و آتش بازی 1

پس روزبه همه میمونان را گرد آورد و گفت: ای یاران، این مردم خود به خودشان رحم نمی‌کنند. قومی که مال و جان خویش به آتش می‌دهند، روزی نیز ما را به بلا خواهند افکند. صلاح در آن است که از همسایگی آنان به دیاری دورتر کوچ کنیم.

میمونان گفتند: ای پیر، تو ترسیده‌ای و سالخورده شده‌ای. ما از جای خویش نمی‌رویم.

روزبه پاسخ داد: من وظیفه خویش ادا کردم. هرکه خرد دارد پیروی کند، وگرنه من با خاندانم از این کوهستان می‌روم و چنین کرد.

اما چندی بعد، باز شب عید شد و آتش‌بازی در شهر برپا. گلوله‌ای آتشین نسوخته بر بام طویله فیلان حاکم افتاد، هیزم‌ها شعله گرفت و سقف و دیوار به خاکستر شد. چند فیل بسوختند و چند زخمی گشتند. چون طبیبان چاره خواستند، گفتند: جز پیه میمون دوایی نیست.

پس حاکم لشکر فرستاد تا میمونان کوهستان را شکار کنند. تیر و دام بر سرشان بارید و بسیاری کشته شدند. آنان که جان به کوه رساندند، فریاد برآوردند: ما را چه گناه است؟ نه آتشی افروخته‌ایم و نه آسیبی رسانده‌ایم.

داستان میمون ها و آتش بازی 2

شکارچیان گفتند: قیمت فیل بسیار است و میمون در جنگل بی‌شمار؛ شما مقصر باشید یا نه، خونتان ریخته خواهد شد.

آنگاه میمونان به یاد سخن روزبه افتادند و پشیمان شدند و گفتند: خطای ما آن بود که پند پیر خود نشنیدیم و همسایگی مردم نادان را برگزیدیم. قومی که سرمایه خویش را دود می‌کنند، به‌راحتی خون بیگانه را نیز می‌ریزند.

منبع: گفتنی
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید