آیت الله محمد سروش محلاتی در سخنرانی که به مناسبت اربعین حسینی:
بنی امیه، حکمرانی از موضع خدایی/ در اندیشه بنی امیه «اطاعت از حاکم» مرزی نمیشناسد و معیار حق تلقی میشود/ در دوره ای «اطاعت از حاکم» بر «حق، عدالت و کرامت انسان» مقدم شمرده شد/ عده ای پیرو مکتب علوی هستند، اما رفتاری اموی دارند
آیت الله محمد سروش محلاتی تأکید کرد: فرهنگ اطاعت مطلق از فرمانروا، که از دوران معاویه در شام پایهگذاری شد، بهتدریج از یک سیاست حکومتی به گفتمانی دینی و اجتماعی تبدیل گردید؛ گفتمانی که در آن، اطاعت از حاکم بر حق، عدالت، کرامت انسان و حتی حرمت خانه خدا مقدم شمرده میشد. شناخت این فرهنگ سیاسی، تنها برای داوری درباره گذشته نیست، بلکه هشداری برای امروز نیز به شمار میرود؛ زیرا خطر آنجاست که انسان خود را پیرو مکتب اهلبیت(ع) بداند، اما ناآگاهانه برخی از مبانی فکری و رفتارهای برآمده از فرهنگ اموی را در اندیشه و عمل خویش بازتولید کند.
متن کامل سخنرانی سروش محلاتی بدین شرح است:
در فرصت اربعین حسینی، یکی از موضوعات مهم و تأملبرانگیز، بررسی نوع «دینداری و دینشناسی رایج در منطقه شام» است؛ اینکه مردم شام دین را چگونه میشناختند و این نوع دینشناسی چه تفاوتی با آموزههای مکتب اهلبیت(ع) داشت؟
اهمیت این بحث از آن روست که در ماه صفر، کاروان حضرت اباعبدالله الحسین(ع) وارد شام شد؛ بنابر گزارشهای تاریخی، این کاروان در ماه صفر به شام رسید. ازاینرو، شناخت فضای فکری، فرهنگی و اعتقادی شام، برای فهم بهتر رخدادهای پس از عاشورا ضرورتی انکارناپذیر است. این مسئله از جهت دیگری نیز اهمیت دارد؛ زیرا این احتمال وجود دارد که بخشی از دینداری و دینشناسی رایج در میان مسلمانان، در طول تاریخ، تحت تأثیر فرهنگ شام و اندیشههای بنیامیه شکل گرفته یا دستکم از آن تأثیر پذیرفته باشد. ازاینرو، لازم است این میراث فکری را بازشناسی کنیم و دریابیم که آنان چگونه میاندیشیدند و دین را چگونه تفسیر میکردند.

سروش محلاتی
الوهیتبخشی به حاکمان؛ میراث فکری بنیامیه
یکی از مهمترین ویژگیهای دینشناسیای که بنیامیه ترویج کردند، این بود که برای حاکمان و فرمانروایان نوعی شأن الهی و حق ویژه قائل بودند. بر اساس این نگرش، فرمانروا تنها یک مدیر سیاسی نبود، بلکه جایگاهی قدسی داشت و میتوانست در عرصه حکومت، به گونهای «خدایی» کند.
ریشه این اندیشه، هرچند بعدها در جهان اسلام گسترش یافت، اما نمونههای آن در تاریخ ادیان و تمدنهای پیشین نیز دیده میشود. قرآن کریم به صراحت انسانها را از ادعای ربوبیت نهی میکند و تأکید دارد که هیچ انسانی حق ندارد خود را در جایگاه پروردگار بنشاند؛ از همین رو، قرآن کریم نمونههایی از کسانی را یاد میکند که پس از دستیابی به قدرت، ادعای ربوبیت کردند. از جمله، درباره فرعون میفرماید که او به مردم گفت: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى؛ من پروردگار برتر شما هستم.» همچنین درباره نمرود نقل میکند که مدعی ربوبیت بود و میگفت: «أَنَا أُحْیِی وَأُمِیتُ؛ من زنده میکنم و میمیرانم.» هنگامی که از او پرسیدند چگونه چنین ادعایی میکند، دو زندانی را حاضر کرد؛ یکی را کشت و دیگری را آزاد ساخت و گفت: «ببینید، مرگ و زندگی شما در اختیار من است؛ من درباره حیات و مرگ انسانها تصمیم میگیرم.»
از نظر تاریخی، وقوع چنین ادعاهایی روشن است؛ اما پرسش مهمی در اینجا مطرح میشود: چگونه ممکن است کسی، در عین اعتقاد به خدا، خود نیز ادعای ربوبیت کند؟ اگر کسی اساساً منکر خدا باشد و ادعای خدایی کند، این ادعا، هرچند باطل، قابل تصور است؛ اما چگونه ممکن است فردی هم به وجود خدا ایمان داشته باشد و هم خود را در جایگاه ربوبیت بنشاند؟ آیا این دو قابل جمعاند؟
قرآن کریم نشان میدهد که این امر، دستکم در مورد فرعون، واقع شده است. هنگامی که حضرت موسی(ع) رسالت خود را اعلام کرد، اطرافیان فرعون به او گفتند: «آیا موسی را رها میکنی تا تو و خدایانت را واگذارد و با آنها به مخالفت برخیزد؟»
این آیه نشان میدهد که فرعون، با وجود ادعای ربوبیت، خود نیز به خدایانی اعتقاد داشت. بنابراین، از نگاه قرآن، ممکن است کسی هم خود را دارای شأنی الهی بداند و هم به وجود خدایی برتر معتقد باشد.
این مسئله، تنها یک بحث تاریخی نیست بلکه برای مسلمانان نیز اهمیت فراوان دارد. در طول تاریخ اسلام، بارها با حاکمانی روبهرو بودهایم که از یک سو، برای خود نوعی جایگاه قدسی و فوقالعاده قائل بودند و از سوی دیگر، مسلمان به شمار میآمدند؛ به مسجد میرفتند، نماز میخواندند، در برابر خدا میایستادند، «اللهاکبر» میگفتند و به سجده میافتادند. آیا این دو قابل جمع است؟ چگونه میتوان این تناقض ظاهری را تبیین کرد؟
مرحوم علامه طباطبایی برای حل این مسئله تحلیلی ارائه میکند که با دیدگاه استاد ایشان، مرحوم علامه نائینی، تفاوت دارد.
به باور علامه طباطبایی، کسانی که ادعای خدایی میکردند، لزوماً منکر خدا نبودند؛ بلکه خود را نماینده و مظهر خداوند میدانستند. آنان معتقد بودند که خدای متعال در آسمانها قرار دارد و آنان جلوه و ظهور او در زمیناند. از این منظر، هم به وجود خدای متعال ایمان داشتند و هم برای خود شأنی الهی قائل بودند.
علامه طباطبایی در تبیین این نگرش میفرماید: «کان الملک عند الوثنیه ظهورا من اللاهوت فی بعض النفس البشریه بالسلطنه و نفوذ الحکم فکان یعبد الملوک.» بر اساس این تحلیل، بتپرستان معتقد بودند که خدای عالمِ لاهوت، در عالم ناسوت و در وجود برخی انسانها ظهور مییابد و فرمانروایان، تجلی آن حقیقت الهی در زمیناند. بنابراین، آنان حاکمان را انسانهایی عادی نمیدانستند، بلکه برای ایشان ارتباطی ویژه با عالم الهی قائل بودند.
بدین ترتیب، بحث از ادعای ربوبیت فرمانروایان، تنها یک مسئله تاریخی یا سیاسی نیست؛ بلکه به مباحث عمیق فلسفی و عرفانی درباره نسبت انسان با مبدأ هستی، مفهوم ظهور و تجلی، و نحوه ارتباط عالم لاهوت با عالم ناسوت گره میخورد. ورود به این مباحث، مجالی گستردهتر میطلبد و از چارچوب این جلسه خارج است.
تفسیر دوم از ربوبیت؛ ربوبیت به معنای حق فرمانروایی
تفسیر دومی که برای حل این معما مطرح شده، آن است که مقصود از ادعای خدایی، در حقیقت ادعای ربوبیت است. چنانکه فرعون میگفت: «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى؛ من پروردگار برتر شما هستم.» اما باید توجه داشت که «ربوبیت» دستکم دو معنا دارد. معنای نخست، ربوبیت به مفهوم معبود بودن و شایسته پرستش بودن است و معنای دوم، صاحب اختیار بودن و برخورداری از حق اطاعت بیچونوچرا.
بر اساس این تفسیر، کسانی که ادعای ربوبیت میکردند، لزوماً از مردم انتظار نداشتند که آنان را بپرستند بلکه مقصودشان این بود که همانگونه که عبد در برابر رب باید مطیع باشد، مردم نیز باید در برابر آنان اطاعتی مطلق و بیچونوچرا داشته باشند. از نگاه آنان، «رب» یعنی صاحب اختیار انسانها؛ کسی که امر و نهی در دست اوست و دیگران هیچ حق استقلال، اختیار یا مخالفتی در برابر او ندارند.
بنابراین، میان این ادعا و خداپرستی ظاهری آنان منافاتی وجود ندارد. ممکن است فرعون در برابر خدا اظهار خضوع و عبادت کند، اما همزمان از مردم بخواهد که بدون هیچ قید و شرطی مطیع فرمان او باشند. در این نگاه، ادعای ربوبیت، بیش از آنکه ادعای معبود بودن باشد، ادعای مالکیت بر اراده و اختیار انسانها است.
این معنا از ربوبیت را میتوان از آیهای دیگر در قرآن کریم نیز دریافت؛ آنجا که خداوند میفرماید: «اتَّخَذُوا أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ خداوند در این آیه، یهودیان و مسیحیان را نکوهش میکند که دانشمندان دینی و راهبان خود را به جای خدا «ارباب» قرار دادهاند.
در اینجا این پرسش مطرح میشود که آیا یهودیان و مسیحیان عالمان دینی خود را میپرستیدند؟ روشن است که چنین نبود. پس مقصود از «ارباب» چیست؟ مقصود آن است که آنان خود را مطیع مطلق عالمان دینی میدانستند؛ هرچه آنان میگفتند، بیهیچ چونوچرایی میپذیرفتند و حق نقد، ارزیابی و سنجش برای خود قائل نبودند. بنابراین، در این آیه، «رب» به معنای کسی است که انسان در برابر او اطاعتی مطلق و بیقید و شرط داشته باشد.
از همینجا روشن میشود که اسلام، انسانها را از ادعای الوهیت و ربوبیت نهی کرده است؛ یعنی هیچکس حق ندارد خود را در جایگاهی قرار دهد که دیگران موظف باشند چشم و گوش بسته از او فرمان ببرند. اطاعت در منطق اسلام، دارای معیار، ضابطه و چارچوب مشخص است. تنها در همان چارچوب، اطاعت مشروع خواهد بود و هرگاه این ضابطه از میان برود و اطاعت به فرمانبرداری مطلق و بیچونوچرا تبدیل شود، حقیقتی پدید میآید که قرآن از آن به «ربوبیت» تعبیر میکند؛ جایگاهی که تنها شایسته خداوند متعال است.
قرآن کریم برای تأکید بر این اصل، جایگاه پیامبران الهی را نیز بیان میکند و میفرماید: «مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَادًا لِی مِنْ دُونِ اللَّهِ»؛ هیچ بشری ــ حتی اگر خداوند به او کتاب، حکمت و مقام نبوت عطا کرده باشد ــ حق ندارد به مردم بگوید: «بندگان من باشید.» تعبیر قرآن بسیار قابل تأمل است؛ نمیفرماید هیچ انسان عادی، بلکه میفرماید هیچ بشری، حتی برترین انسانها که به مقام نبوت رسیدهاند و حامل کتاب الهیاند، مجاز نیستند مردم را به بندگی خویش فرا بخوانند.
پیامبران مأمور بودند که به مردم بگویند: «وَلَٰکِنْ کُونُوا رَبَّانِیِّینَ»؛ یعنی انسانهایی ربانی باشید؛ خود را به خدا بسپارید، مطیع فرمان او باشید و بندگی او را بپذیرید، نه آنکه در برابر هیچ انسانی سر تسلیم فرود آورید. این، خط قرمز اندیشه توحیدی است؛ مرزی که حتی پیامبران الهی نیز اجازه عبور از آن را ندارند. رسالت آنان، دعوت انسانها به بندگی خداست، نه به بندگی خویش.
ربوبیت سیاسی در اندیشه بنیامیه؛ اطاعت بیقید و شرط
آنچه دودمان بنیامیه در تاریخ اسلام پدید آوردند و یکی از تاریکترین صفحات این تاریخ را رقم زد، ترویج همین معنای دوم از ربوبیت بود؛ یعنی ربوبیت به معنای حق اطاعت مطلق.
در این نگرش، فرمان حاکم چنان جایگاهی مییابد که همه چیز را میتوان برای حفظ آن نادیده گرفت؛ ارزشهای اخلاقی، احکام الهی و حتی بزرگترین جنایتها ممکن است زیر پا گذاشته شوند، اما اطاعت از فرمان حاکم هرگز نباید نقض شود. در این دستگاه فکری، معیار حق و باطل، خودِ فرمان حاکم است، نه حقیقت و نه حکم خدا.
ابوإسحاق سبیعی نقل میکند که پس از واقعه کربلا، روزی در مسجد، همراه شمر نماز میخواند. هنگامی که نماز پایان یافت، شمر دست به دعا برداشت و گفت: «اللهم إنک تعلم أنّی شریفٌ فاغفر لی؛ خدایا، تو میدانی که من مردی شریف هستم؛ پس مرا بیامرز.» شمر از اشراف و بزرگان کوفه به شمار میرفت و با همین ذهنیت از خداوند طلب آمرزش میکرد. ابوإسحاق میگوید به او گفتم: تو از خدا طلب مغفرت میکنی، در حالی که فرزند پیامبر خدا(ص) را به قتل رساندهای؟ چگونه انتظار بخشش داری؟ تو قاتل امام حسین(ع) هستی. شمر در پاسخ جملهای گفت که پرده از منطق حاکم بر فرهنگ اموی برمیدارد:
«إنّما أُمِرْنا بأمرٍ فامتثلناه، ولو خالفناهم لکنّا شرًّا من هذه الحُمُر؛ ما مأمور به انجام کاری شدیم و همان فرمان را اجرا کردیم. اگر از دستور فرمانروایان سرپیچی میکردیم، از این چهارپایان و الاغها پستتر بودیم.»
در اندیشه بنی امیه «اطاعت از حاکم» مرزی نمیشناسد
این سخن، صرفاً توجیه یک جنایت نیست؛ بلکه بیانگر یک نوع جهانبینی است. در این منطق، فرمانِ حاکم خود بهتنهایی حجت است و انسان اساساً حق ندارد درباره درستی یا نادرستی آن بیندیشد. وظیفه او تنها اطاعت است، نه اندیشیدن، نه سنجیدن و نه اعتراض.
از نگاه شمر، حتی قتل فرزند رسول خدا(ص) نیز مسئولیتی بر عهده او نمیگذارد؛ زیرا او تنها مجری فرمان بوده است. بنابراین، نه ملامتی متوجه اوست و نه گناهی بر گردنش؛ چراکه وظیفه خود را انجام داده است. این همان اندیشهای است که بنیامیه در جامعه اسلامی نهادینه کردند؛ اندیشهای که در آن، اطاعت از حاکم مرزی نمیشناسد و هیچ قلمرویی از آن مستثنی نیست. در چنین دستگاه فکری، فرمان حاکم بر همه ارزشها مقدم است؛ نه عدالت، نه اخلاق، نه حقیقت و نه حتی حرمت خون فرزند پیامبر خدا(ص)، هیچیک نمیتواند حد و مرزی برای اطاعت ایجاد کند.
بدینترتیب، اطاعت از یک تکلیف مشروع، به ارزشی مطلق و بیقید و شرط تبدیل میشود؛ ارزشی که همه چیز باید در برابر آن قربانی شود. این دقیقاً همان قرائتی از دین است که مکتب اهلبیت(ع) در برابر آن ایستاد و برای نفی آن، سنگینترین هزینه را پرداخت.
مبارزه با بنیامیه، پیش از آنکه مبارزه با یک سلسله تاریخی باشد، مبارزه با یک نوع تفکر است؛ تفکری که حق را فدای قدرت، و دین را ابزار توجیه استبداد میکند
گفتوگوی معاویه با یاران امیرالمؤمنین(ع)
معاویه شماری از یاران وفادار امیرالمؤمنین علی(ع) را در شام زندانی کرده بود. از جمله آنان عبدالله بن کوّاء و صَعصَعَه بن صوحان بودند. روزی معاویه تصمیم گرفت شخصاً به دیدار این زندانیان برود و با آنان به گفتوگو بنشیند. در خلال این گفتوگو، معاویه با لحنی آمیخته به خودستایی گفت: مردم شام بسیار خوشاقبالاند که خداوند زمامداری چون مرا نصیب آنان کرده است. سپس به ستایش خود پرداخت و از خدماتش به مردم و به دین سخن گفت و کوشید حکومت خویش را نعمتی الهی جلوه دهد. پس از آن، رو به صعصعه بن صوحان کرد و گفت: اکنون آزادانه و بدون هیچ محدودیتی نظرت را درباره من بیان کن.
صعصعه، که از یاران برجسته و بصیر امیرالمؤمنین(ع) بود، بیپروا پاسخ داد: «لَیْسَ الْأَمْرُ عَلَى مَا ذَکَرْتَ؛ حقیقت آن نیست که تو میپنداری. تو خود را انسانی شایسته و سزاوار خلافت میدانی، در حالی که اساس حکومتت بر زور استوار شده است. چگونه ممکن است کسی که با غلبه و قهر بر مردم مسلط شده، خود را خلیفه پیامبر(ص) بداند؟ شما با نیروی نظامی و در سایه فتوحات به این سرزمین آمدید، بر مردم چیره شدید و زمام امور آنان را در دست گرفتید؛ اما این قدرت، منشأ مشروعیت نیست. چه کسی تو را برگزیده است؟ مردم چه زمانی به حکومت تو رضایت دادهاند؟ چه کسی این صلاحیت را به تو بخشیده است؟ ازاینرو، تو نباید خود را «خلیفه رسول خدا» بنامی؛ آنچه واقعیت دارد این است که تو حاکمی جبار و فرمانروایی مستبد هستی، نه جانشین پیامبر خدا.»
در ادامه گفتوگو، معاویه موضوع را تغییر داد و از صعصعه خواست ویژگیهای مردم سرزمینهای مختلف اسلامی را توصیف کند. از او درباره مردم کوفه، بصره، حجاز و دیگر مناطق پرسید و صعصعه نیز تحلیلی جامعهشناسانه از ویژگیهای هر منطقه ارائه داد.
سرانجام معاویه پرسید: مردم شام را چگونه میبینی؟ صعصعه در پاسخ جملهای گفت که پرده از مهمترین ویژگی فرهنگ سیاسی شام برمیدارد: «أَطْوَعُ النَّاسِ لِلْمَخْلُوقِ، وَأَعْصَاهُمْ لِلْخَالِقِ؛ آنان فرمانبردارترین مردم در برابر مخلوقاند و در عین حال، نافرمانترین مردم نسبت به خالق.» این جمله، توصیفی دقیق از فرهنگ سیاسی شام است؛ فرهنگی که در آن، فرمان حاکم بر فرمان خدا مقدم میشود. گویی در آن جامعه، خداوند در عرصه حکومت نقشی ندارد و آنچه نافذ و تعیینکننده است، اراده معاویه است. هرچه او بخواهد، همان تحقق مییابد و مردم نیز بیچونوچرا آن را میپذیرند.
پرسش اساسی اینجاست که این فرهنگ از کجا پدید آمد؟ چگونه اندیشهای که اطاعت مطلق از حاکم را اصل میدانست، توانست قرنها در جوامع اسلامی نفوذ کند؛ فرهنگی که نه به شیعه اختصاص داشت و نه به اهل سنت، بلکه در بخش بزرگی از جهان اسلام ریشه دواند.
آیا چنین آموزهای را پیامبر اکرم(ص) تعلیم داده بود؟ در حالی که آن حضرت به صراحت فرمودهاند: «لَا طَاعَهَ لِمَخْلُوقٍ فِی مَعْصِیَهِ الْخَالِقِ؛ در نافرمانی خدا، هیچ اطاعتی از مخلوق جایز نیست.»
آیا امیرالمؤمنین علی(ع) مردم را به چنین اطاعتی فراخوانده بود؟ آن حضرت هنگامی که مالک اشتر را به حکومت مصر منصوب کرد، خطاب به مردم فرمودند: «وَأَطِیعُوا أَمْرَهُ فِیمَا طَابَقَ الْحَقَّ؛ تا آنجا که فرمان او مطابق حق است، از او اطاعت کنید.» این تعبیر بسیار معنادار است. امیرالمؤمنین(ع) اطاعت از حاکم را مطلق و بیقید و شرط نمیداند، بلکه آن را به «حق» مقید میسازد. مردم موظفاند سخن و فرمان حاکم را با معیار حق بسنجند؛ اگر در چارچوب حق باشد، اطاعت از او واجب است و اگر از حق فاصله بگیرد، دیگر اطاعت او مشروع نخواهد بود.
بدینترتیب، تفاوت بنیادین میان مکتب اهلبیت(ع) و فرهنگ سیاسی بنیامیه آشکار میشود. در اندیشه اموی، «اطاعت» خود معیار حق است؛ اما در مکتب اهلبیت(ع)، «حق» معیار اطاعت است. این دو نگاه، دو نظام فکری کاملاً متفاوت را پدید آوردهاند که آثار و پیامدهای آن در سراسر تاریخ اسلام قابل مشاهده است.
شکلگیری فرهنگ اطاعت مطلق در تاریخ اسلام
اندیشه اطاعت مطلق از فرمانروا، که بعدها به یکی از ویژگیهای فرهنگ سیاسی در بخشهایی از جهان اسلام تبدیل شد، از شام و حکومت معاویه آغاز گردید. این اندیشه بهتدریج از یک سیاست حکومتی فراتر رفت و به فرهنگی فراگیر در میان مسلمانان تبدیل شد؛ فرهنگی که بر اساس آن، فرمان حاکم نهتنها لازمالاجرا، بلکه فراتر از هر معیار دیگری تلقی میشد.
شهید مرتضی مطهری نکتهای بسیار دقیق و تأملبرانگیز در این باره دارد. ایشان میگفتند: «گاه کسانی که هر روز در زیارت عاشورا بارها بنیامیه را لعن میکنند، بیآنکه خود بدانند، برخی از عناصر فکری بنیامیه را در ذهن و رفتار خود حمل میکنند. آنان به زبان بنیامیه را نفرین میکنند، اما در عمل، همان الگوی فکری را پذیرفتهاند؛ زیرا در طول تاریخ، منشأ پیدایش این اندیشهها و مسیر نفوذ آنها در فرهنگ مسلمانان کمتر مورد توجه قرار گرفته است.»
نمونه روشن این تفکر را میتوان در حوادث پس از عاشورا مشاهده کرد. یزید در سال ۶۱ هجری امام حسین(ع) را به شهادت رساند. پس از آن، عبدالله بن زبیر در مکه قیام کرد. یزید برای سرکوب این قیام، سپاهی را به فرماندهی نمایندگان خود روانه مکه کرد. سپاه شام، شهر را به محاصره درآورد و عبدالله بن زبیر به مسجدالحرام و کعبه پناه برد. فرمانده سپاه به او اعلام کرد که یا از حرم خارج شود یا کعبه را با منجنیق هدف قرار خواهند داد.
یاران عبدالله بن زبیر در پاسخ گفتند: خداوند در قرآن فرموده است: «وَمَنْ دَخَلَهُ کَانَ آمِنًا؛ هر کس وارد این خانه شود، در امان است.» این حرم، حریم امن الهی است؛ حتی شکار حیوانات در آن ممنوع است، چه رسد به آنکه خانه خدا هدف حمله قرار گیرد؛ اما سپاه شام هیچ اعتنایی به این استدلال نکرد. پاسخ آنان این بود که ما مأمور اجرای فرمان هستیم؛ دستور صادر شده است و باید اجرا شود، خواه هر کسی در آنجا باشد و خواه هر اتفاقی رخ دهد. سرانجام، کعبه را با منجنیق هدف قرار دادند و آتش در خانه خدا افتاد.
آنچه بیش از خود حادثه اهمیت دارد، منطقی است که سپاه شام برای توجیه این اقدام ارائه میکرد. در تاریخ یعقوبی آمده است که هنگامی که مخالفان آنان را از این اقدام بازمیداشتند، سپاهیان یزید شعار میدادند: «الطاعه، الطاعه؛ اطاعت، اطاعت.» پس از پایان ماجرا نیز استدلال آنان چنین بود: دو حرمت در برابر یکدیگر قرار گرفته بود؛ از یک سو، حرمت خانه خدا و از سوی دیگر، اطاعت از فرمان خلیفه. آنان میگفتند ما ناچار بودیم یکی از این دو را برگزینیم؛ یا حرمت کعبه را حفظ کنیم، یا فرمان خلیفه را اجرا نماییم. ما اطاعت از خلیفه را مقدم دانستیم؛ زیرا از نگاه ما، نباید فرمان او بر زمین بماند. به بیان دیگر، در این دستگاه فکری، حرمت فرمان خلیفه از حرمت خانه خدا نیز بالاتر قرار گرفت. حتی تصریح قرآن به امنیت حرم الهی نیز نتوانست مانعی در برابر اجرای دستور حکومت ایجاد کند.
این منطق، یک توجیه فردی یا حادثهای استثنایی نبود؛ بلکه بازتاب فرهنگی بود که بنیامیه در جامعه اسلامی پدید آوردند. آنان مردم را چنان تربیت کردند که اطاعت از خلیفه، ارزشی مطلق و غیرقابل مناقشه تلقی شود. در چنین فرهنگی، هیچ مانعی در برابر فرمان حاکم وجود ندارد. هر کسی، در هر جایگاه و با هر منزلتی، اگر در برابر خلافت بایستد، باید از میان برداشته شود؛ خواه حسین بن علی(ع) باشد، خواه مردم مدینه، خواه کسی که به خانه خدا پناه برده است.
این همان اندیشهای بود که معاویه بن ابیسفیان، بهعنوان بنیانگذار حکومت اموی، در جامعه اسلامی نهادینه کرد. او این باور را القا نمود که مردم حقی مستقل در برابر حاکم ندارند و ارزش آنان تنها در فرمانبرداری از حکومت است.
ثمره طبیعی چنین تفکری، شهادت امام حسین(ع) بود؛ زیرا آن حضرت در برابر خلیفهای ایستاد که اطاعت از او را واجب مطلق میدانستند. اما این پایان ماجرا نبود. همین اندیشه، زمینهساز فاجعههای دیگری نیز شد؛ از جمله «واقعه حرّه» که در آن سپاه شام برای سرکوب مردم مدینه اعزام شد. آنان هر کسی را که حاضر به پذیرش سلطه و فرمانبرداری مطلق از حکومت نبود، با شمشیر از میان برداشتند و جنایتهایی مرتکب شدند که از تلخترین و دردناکترین صفحات تاریخ اسلام به شمار میآید.
ریشه بسیاری از این فجایع در نوعی دینشناسی و فرهنگ سیاسی نهفته بود
بدینترتیب، روشن میشود که ریشه بسیاری از این فجایع، صرفاً در رفتار چند فرمانده یا یک تصمیم نظامی نبود؛ بلکه در نوعی دینشناسی و فرهنگ سیاسی نهفته بود که اطاعت از حاکم را بر حق، عدالت، کرامت انسان و حتی بر حرمت خانه خدا مقدم میدانست.
تاریخ اسلام، و بلکه تاریخ بشر، همواره هزینه سنگینی برای این اندیشه پرداخته است که برخی انسانها خود را در جایگاه ربوبیت و فرمانروایی مطلق بنشانند. این هزینهها تنها به گذشته تعلق ندارد؛ بلکه آثار آن، به اشکال گوناگون، همچنان در جوامع انسانی دیده میشود.
یکی از تحولات مهمی که در دنیای جدید، بهویژه در غرب، رخ داد، کنار گذاشتن اندیشه «قداست حاکم» و نفی الوهیتبخشی به فرمانروایان بود. البته این تحولات، از جهات مختلف، هم نقاط قوت داشت و هم نقاط ضعف؛ اما دستکم از این جهت، گامی مهم به شمار میرفت که بساط خدایی کردن حاکمان را برچید. ممکن است در آن جوامع نیز حاکمانی ستمگر، فاسد یا جنایتکار بر سر کار بیایند، اما دیگر کسی برای آنان شأنی الهی قائل نیست و مخالفت با آنان، مخالفت با خداوند تلقی نمیشود. در نتیجه، اگر حاکمی مرتکب ظلم و فساد شود، مبارزه با او مبارزه با یک انسان فاسد است، نه مبارزه با دین خدا؛ همین تفاوت، هزینه مقابله با استبداد را بهمراتب کاهش میدهد.
نکته شگفت آن است که اگر حاکمان تنها ادعای خدایی میکردند، باز هم از منظر اعتقادی، باید دستکم صفات الهی را نیز در خود متجلی میساختند. خداوند، رحمان و رحیم است؛ غفور و عادل است و خود در قرآن کریم تصریح میکند که هرگز بر بندگانش ستم روا نمیدارد؛ اما این حاکمان، از مفهوم ربوبیت تنها یک ویژگی را برگزیدند: سلطه مطلق و فرمانروایی بیقید و شرط؛ از رحمت، عدالت، مغفرت و رأفت الهی نشانی در حکومت آنان دیده نمیشد؛ تنها جباریت و تحمیل اراده باقی مانده بود. ازاینرو، میتوان گفت یکی از گرفتاریهای همیشگی بشر، گرفتار شدن در همین قرائت نادرست از ربوبیت بوده است؛ قرائتی که همه پیامبران الهی برای ابطال آن مبعوث شدند.
قرآن کریم این حقیقت را در قالب یک قاعده کلی بیان میکند و میفرماید: «مَا کَانَ لِبَشَرٍ أَنْ یُؤْتِیَهُ اللَّهُ الْکِتَابَ وَالْحُکْمَ وَالنُّبُوَّهَ ثُمَّ یَقُولَ لِلنَّاسِ کُونُوا عِبَادًا لِی مِنْ دُونِ اللَّهِ وَلَکِنْ کُونُوا رَبَّانِیِّینَ؛ هیچ بشری که خداوند به او کتاب، حکمت و مقام نبوت عطا کرده باشد، حق ندارد مردم را به بندگی خود دعوت کند؛ بلکه وظیفه او آن است که مردم را به ربانی شدن و بندگی خدا فرا بخواند.»
این آیه، صرفاً درباره پیامبری خاص نیست بلکه قانونی فراگیر درباره همه انبیای الهی است. هیچ پیامبری مأمور نبود مردم را به اطاعت شخص خود فرا بخواند؛ رسالت همه آنان شکستن اندیشه «أَنَا رَبُّکُمُ الْأَعْلَى» و بازگرداندن انسان به بندگی خداوند بود.
با این حال، حکومتهای استبدادی به این مقدار نیز بسنده نکردند. آنان مسیر خطرناکی را آغاز کردند که گامبهگام بر دامنه ادعاهای خود افزودند. ابتدا خود را در جایگاه جانشین پیامبر نشاندند؛ سپس، در عمل، جایگاهی برتر از پیامبران برای خویش قائل شدند و سرانجام، با تفسیری نادرست از خلافت الهی، خود را در موقعیتی قرار دادند که گویی اختیار مطلق جامعه از آنِ آنان است. نمونهای روشن از این طرز فکر، در دوران ولید بن عبدالملک مروان دیده میشود.
چاه زمزم و تبلیغ برتری خلیفه
ولید بن عبدالملک، یکی از کارگزاران خود به نام خالد را به حجاز فرستاد و از او خواست افزون بر اداره امور، پروژهای عمرانی نیز برای مردم اجرا کند. خالد دستور داد چاهی حفر کنند و آب فراوان و گوارایی از آن به دست آمد. مردم از این آب استفاده کردند و از این خدمت خرسند بودند ؛ اما حکومت اموی هیچ اقدام عمرانی را بدون بهرهبرداری تبلیغاتی رها نمیکرد. پس از پایان کار، خالد در میان مردم به سخنرانی پرداخت و گفت: حضرت ابراهیم(ع) چاه زمزم را برای مردم به یادگار گذاشت؛ اما آب این چاه، از زمزم گواراتر و سودمندتر است و این خدمت به فرمان خلیفه، ولید بن عبدالملک، انجام شده است.
سپس برای اثبات برتری خلیفه بر پیامبران، استدلالی عجیب مطرح کرد. گفت: فرض کنید شخصی پیامآوری را برای رساندن پیامی اعزام کند و شخص دیگری برای خود جانشینی برگزیند و همه اختیارات خویش را به او واگذارد؛ کدامیک مقام بالاتری دارد؟ بیتردید جانشین، از پیامرسان جایگاه والاتری دارد. آنگاه نتیجه گرفت: پیامبران، فرستادگان خدا هستند؛ اما ما خلفای خداییم، و خلیفه از پیامآور برتر است.
بدینترتیب، با چنین استدلالهایی، مقام خلیفه را نهتنها همطراز، بلکه فراتر از مقام پیامبران الهی معرفی میکردند. این نمونه، بهخوبی نشان میدهد که اندیشه الوهیتبخشی به حاکمان چگونه بهتدریج از ادعای اطاعت مطلق فراتر رفت و به ساختن جایگاهی قدسی برای فرمانروایان انجامید؛ جایگاهی که نه با آموزههای قرآن سازگار بود و نه با رسالت همه پیامبران الهی.
هرگاه قدرت از نظارت و معیارهای الهی رها شود، مرزی برای تقدیس حاکم باقی نمیماند
نباید گمان کرد که حاکمان مستبد، هنگامی که به قدرت میرسند، در ادعاهای خود در نقطهای متوقف میشوند. تجربه تاریخ نشان میدهد که هرگاه قدرت از نظارت و معیارهای الهی رها شود، مرزی برای تقدیس حاکم باقی نمیماند. امروز نیز گاه در برخی سخنان و مطالب منتشرشده، ادعاهایی شنیده میشود که انسان را به شگفتی وامیدارد؛ سخنانی که بدون هیچ پروا، برای برخی افراد مقاماتی ترسیم میکنند که گویی از امام عصر(عج)، از پیامبر اکرم(ص) و حتی از جایگاهی که خداوند برای بندگان خود مقرر کرده فراتر است. این همان مسیری است که استبداد دینی در طول تاریخ پیموده است؛ مسیری که از تقدیس آغاز میشود و به الوهیتبخشی به انسانها میانجامد.
نمونهای از این تفکر را در خطبهای میتوان دید که خالد، کارگزار ولید بن عبدالملک، در مکه ایراد کرد. او خطاب به مردم گفت: «أَیُّهَا النَّاسُ، أَیُّهُمَا أَعْظَمُ: خَلِیفَهُ الرَّجُلِ عَلَى أَهْلِهِ أَمْ رَسُولُهُ إِلَیْهِمْ؟ ای مردم! کدامیک جایگاه والاتری دارد؛ کسی که جانشین انسان در میان خانواده و اهل اوست یا کسی که تنها پیام او را میرساند؟» سپس بر اساس همین قیاس نادرست نتیجه گرفت که پیامبران، تنها فرستادگان خدا هستند، اما خلیفه، جانشین خداست؛ بنابراین، مقام خلیفه از مقام پیامبر برتر است. مقصود این سخن نیز روشن بود: اگر کسی رفتار ولید بن عبدالملک را با سیره پیامبر اکرم(ص) مقایسه کند و بپرسد چرا خلیفه برخلاف روش پیامبر عمل میکند، پاسخ آن است که اساساً نباید چنین مقایسهای انجام داد؛ زیرا به زعم آنان، مقام خلیفه از مقام پیامبر بالاتر است و او در جایگاهی قرار دارد که پیامبر در آن قرار نداشته است. این، نهایت انحرافی است که از آمیختگی استبداد، جباریت و سوءاستفاده از دین پدید میآید.
اگر ظلم، فساد و استبداد با تقدس دینی درهم آمیزد، نتیجه آن چیزی جز تحریف دین و تباهی جامعه نخواهد بود. ازاینرو، کافی نیست که تنها به لعن و نفرین بنیامیه بسنده کنیم؛ دودمانی که قرنهاست از صفحه تاریخ رخت بربسته است.
آنچه اهمیت دارد، شناخت دقیق اندیشه و فرهنگ سیاسی بنیامیه است؛ اینکه در برابر مکتب اهلبیت(ع) چه میاندیشیدند، چه آموزههایی را ترویج کردند و چگونه توانستند فرهنگ اطاعت مطلق از حاکم را در جامعه اسلامی نهادینه سازند.
خطر اصلی آن است که انسان گمان کند پیرو مکتب علوی است، در حالی که بیآنکه خود بداند، بخشی از اندیشه و رفتار اموی را در ذهن و عمل خویش پذیرفته باشد. مبارزه با بنیامیه، پیش از آنکه مبارزه با یک سلسله تاریخی باشد، مبارزه با یک نوع تفکر است؛ تفکری که حق را فدای قدرت، و دین را ابزار توجیه استبداد میکند.
بنیامیه جنایتهای فراوانی در حق اسلام، اهلبیت پیامبر(ع) و امت اسلامی مرتکب شدند. این روزها نیز، ایام یادآوری مصائب جانسوز خاندان عصمت و طهارت(ع) است؛ روزهایی که کاروان اسیران کربلا، پس از آن همه رنج و مصیبت، مسیر اسارت را پیمود و ستمگران، گمان میکردند به مقصود خود رسیدهاند. بیتردید، عاملان آن جنایتها در همین دنیا بخشی از کیفر اعمال خویش را دیدند و در سرای آخرت نیز به جزای کامل کردار خود خواهند رسید. وظیفه ما، بیش از آنکه تنها به محکوم کردن آنان محدود شود، آن است که در اندیشه، رفتار و شیوه دینداری خود مراقب باشیم تا از همان مسیر منحرف دور بمانیم و حقیقتاً در شمار شیعیان امیرالمؤمنین علی(ع) و پیروان راستین حضرت اباعبدالله الحسین(ع) قرار گیریم.
خداوندا به بندگانت آگاهی و علم شایسته عطا فرما
یعد از مدتها سخنی منطبق با قرآن و عقل و منطق و اخلاق .
قابل توجه آنها که می گویند برای حفط نظام می توان توحید را هم تعطیل کرد. طمع بر زر و زور انسانی موحد را به کافری مشرک تبدیل می کند
بی شک دانای مطلق و منزه مطلق فقط خداوند است. انسان در میان هزاران رشته علوم و فنون حتی ادعای مطلقیت در یک رشته را هم نمی تواند بکند که سبب اطاعت مطلق مردم از او ولو در همان رشته شود.
خوبه خودتون هم متوجه اوضاع هستین.
واقعا کار به بت پرستی کشیده شده
چه عجب یکی آمد و این بدیهی ( که خلاف آن عرف جامعه سیاسی کشور شده) را گقت که انسانی را جای خدا نگذارید. انسانها جایزالخطا هستند چه در معرفت چه در عمل.
یک سری به جای اینکه حاکم رو موظف به امورات بدونن، خودشون رو موظف کردن که در هر حالتی بگن چشم. و اینجوری تر و خشک باهم سوختیم.
در حال حاضر همه چیز دیده میشه الا دین الهی.
قرار نیست یکی بت کرد و خدا را فراموش کنید فقط خود خداجان را عشق است که یگانه مطلق است مهربان و بخشنده است حکیم و دانا هست هوای نفس و وسوسه و خود محور نیست نیروی مافوق است عظیم و گسترده ای در تمام از نور و روشنایی هست خالق کل کائنات هست در ضمن سخت انتقام گیرنده است بزرگترین تکیهگاه برای موجودات و آفریدگار هستی است همه کره خاکی به اندازه یک بال پشه نیست قدرت آفریدگار بی نهایت است چه کسی بهتر او در کره خاکی میتواند به بنده آرامش بخش کند ولایت من فقط خدا جان است که در وجود خودم هست بگرد خدارا درون خودت پیدا کن او پادشاه عاشقان است!! نه اهل میکده باش نه اهل صومه اهل پیوندگاه باش تا اورا درون خود احساس کنی؟! عذر خواهی میکنم که طولانی شد این کامنت با تشکر فراوان از خبر فوری سبز