کاظم با ترفندهای خاصش هوش و حواس دختر ۲۲ ساله را برد
بهار از زندگی خود را سپری کرده بودم که عصر یک روز تابستانی، کاظم سر راهم سبز شد و با ترفندهای خاص خود، هوش و حواسم را ربود.
در ابتدا پذیرش این امر برای خانواده ام که همواره معتقد به حجاب کامل بودند، بسیار سخت و دور از انتظار به نظر می رسید چون می خواستم با برداشتن چادر از سر، در دل کاظم زیادتر جا باز کنم، به هر دری زدم تا تصمیم خود را عملی کنم؛ بنابراین دل را به دریا زده و برای نخستین بار در راه برگشت از مدرسه و هنگام رفتن سر قرار، چادر را از سر برداشته و رنگ و لعابی به چهره خود دادم و از سوی کاظم بسیار مورد تشویق قرار گرفتم.
افسوس که هر گاه پدر، مادر و سایر افراد خانواده مرا نصیحت می کردند که این گونه رفتارهای ناهنجار از سوی تو شایسته خانواده ما نیست، پندهای دلسوزانه آنان برای من چون آب در هاون کوبیدن بود و هیچ فایده ای نداشت.
من تمام نصیحت ها را پشت گوش انداختم و سعی می کردم که با الگو گرفتن از برنامه های هنجارگریز و نامطلوب و انواع سایت های تبلیغاتی با جدیدترین مدهای روز، خود را مانند عروسکی در چشم دیگران به نمایش بگذارم تا جایی که سرانجام پس از چند بار تذکر گرفتن، از دانشگاه اخراج شدم.
پس از اخراج از دانشگاه، کاظم فرصت را مناسب یافت و به همراه خانواده اش به خواستگاری ام آمد؛ اما در ابتدا خانواده من به بهانه این که هر دو خانواده دارای اشتراک فرهنگی و اقتصادی نیستند به آنان جواب منفی دادند؛ چون می دانستم که خانواده ام باز هم در برابر من تاب نمی آورند و اگر اندکی فضا را غبارآلود کنم بالاخره به ازدواج من و کاظم تن خواهند داد، بنابراین باز هم با خانواده ام سر ناسازگاری پیدا کردم.
سرانجام پس از آن که کاظم در یک شرکت خدماتی به عنوان پیک موتوری مشغول به کار شد، ما با هم ازدواج کردیم. چند ماه زندگی ما روال عادی خود را داشت تا این که کاظم به دلیل مصرف مواد مخدر از کار اخراج شد و من خیلی دیر فهمیدم که او به دلیل شدت اعتیاد، دیگر قادر به کار کردن نیست.
من که در بستر احساسات کورکورانه، تمامی پل های پشت سر خود را خراب کرده بودم به هیچ عنوان راهی برای برگشت به خانه پدری ام نداشتم. کاظم کاری جز مصرف مواد نداشت و من به ناچار برای این که بتوانم هزینه زندگی و اجاره خانه را دربیاورم، چاره ای جز کار کردن نداشتم و سرانجام توانستم در مکانی که آتلیه عروس بود، مشغول به کار شوم.
در آن جا، کار من چیزی جز عروسک خیمه شب بازی نبود! من در آتلیه با پوشیدن انواع لباس های عروسی، وجود خود را برای همگان به نمایش می گذاشتم تا بتوانم شکم خود و همسر بی غیرتم را سیر کنم.
با گذشت زمان خود را در باتلاق هوس ها فرو رفته دیدم و یک روز، سراسیمه محل کار خود را رها کردم و به سوی خانه رفتم. برای آن که بتوانم اندکی از درد خود را کم کنم، برای نخستین بار وارد دنیای شوهرم شدم و شروع به مصرف شیشه کردم تا این که پس از گذشت چند ساعتی، حس خوبی به من دست داد.
بعد از آن من و کاظم در دنیای شیشه و اعتیاد زیادتر غرق شدیم. من هم برای این که هزینه مواد را تامین کنم تا جایی که توان داشتم کار می کردم اما جواب نمی داد و بعد از آن دیگر چاره ای جز دستبرد زدن پیش رویم ندیدم و او را هم وارد این کار کردم که هنگام سرقت در یکی از اماکن عمومی توسط پلیس دستگیر شدیم.
منبع: نوداد
728