سیدعلی صالحی: دخترهایم را دیدم که کشته شدند!

سیدعلی صالحی با اشاره به بمباران مدرسه شجره طیبه میناب می‌گوید: با چه جرأتی بچه‌های ما را زدند؟ تا ابد گر می‌گیرم.

سیدعلی صالحی: دخترهایم را دیدم که کشته شدند!

سیدعلی صالحی، شاعر پیشکسوت  از خاطرات خود می‌گوید؛ از دوران کودکی، مهاجرت از مسجدسلیمان و آمدن به تهران، یک عمر شاعری و جنگ.

او در بخشی از گفت‌وگویش درباره مواجه‌اش با جنگ‌هایی که علیه ایران صورت گرفته می‌گوید. درباره جنگ عراق علیه ایران و اینکه بر او در آن زمان چه گذشت، می‌گوید: آن زمان وقتی آن هیولا و شیطان هولناک، که به باور من عرب هم نبود، آن تکریتی در مرز ایران و خرمشهر کشتار می‌کرد و حتی گلوله هم خرج مدافع و ایرانی‌ها نمی‌کرد، با دست بسته آن‌ها را به رودخانه می‌انداخت. من که خوزستانی بودم، اخبار درجه یک را از خانواده و دوستان می‌گرفتم و می‌دانستم که دارند می‌آیند. به سرعت رفتم و توانستم خود را از اهواز به آبادان برسانم که خانواده برادرم را نجات دهم. جالب این است در راه یکی از اقوام که با تراکتور هم می‌آمد، گفت: «علی  کجا می‌روی؟» گفتم: «فریدون و خانواده‌اش.» گفت: «آن‌ها به مسجدسلیمان رفتند، برگرد.» برگشتم اهواز و بعد هم مسجدسلیمان. چند صحنه دیدم که هزار سال دیگر هم زیست داشته باشم، فراموش نمی‌کنم.

او ادامه می‌دهد: یک‌بار یکی از بمب‌هایی که می‌زد، در پادگان افتاد؛ من سربازی دیدم که سر نداشت اما سرپا ایستاده بود. ببینید چقدر هولناک است. به جای سرش فواره خون بود. هنوز از خودم سؤال می‌کنم که چرا باید آن لحظه را با ذهنت فیلمبرداری کنی؟ چند ثانیه بود، می‌توانستی جای دیگری را نگاه کنی. اما انگار می‌دانستم. خون فواره می‌زد و سرپا بود، بعد هم عین شمع ذوب شد. برایم آزاردهنده بود، هنوز هم آزاردهنده است. ممکن است هزار بار از این اتفاقات در جنگ هشت‌ساله رخ داده باشد اما من ندیدم، من از دیده‌هایم می‌گویم.

 این شاعر پیشکسوت سپس با اشاره به حملات هوایی عراق علیه ایران، بیان می‌کند: آن زمان راست یا دروغ شایعه شده بود خلبان‌ها عراقی نیستند بلکه اروپایی و مزدور هستند، پول می‌گیرند، می‌آیند و بمباران می‌کنند و برمی‌گردند. این صحنه را دیدم، چه می‌دانم شاید هم خلبان عراقی بود. خانه ما در بلندی بود. خیلی جالب بود هرجا را بمباران می‌کردند، معمولاً مردم فرار می‌کردند زیرزمین و جایی پناه می‌گرفتند، اما به چشم خود دیدم، زمانی که بمباران می‌کردند مردم مسجدسلیمان به پشت‌بام می‌رفتند. بعد به هم می‌گفتند، آنجا را زد. جنگ برایشان تفریح شده بود و باکی نداشتند. این‌سوی زندگی و آن سوی دیگرش برای‌شان فرقی نمی‌کرد. البته طبقات محروم را می‌گویم. از قضا در حیاط سرپا بودم و دیدم دارد صدای میگ (چون یاد گرفته بودم) به ما نزدیک می‌شود، اما دیده نمی‌شود، چون تپه و کوه بود، آسمان را نگاه کردم و دیدم آمده پایین. همان‌طور که گفتم خانه ما در بلندی بود و زمانی که عبور کرد، من سبیل‌های زرد خلبان را دیدم. کامل بور مطلق بود. آن زمان با خودم گفتم، نکند راست است که غربی‌ها دخالت دارند و حتی برای بمباران به ایران وارد می‌شدند.

او می‌افزاید: تلاش کردم بمانم. آن زمان دانشجو بودم و دلواپس این بودم که نکند دانشگاه شروع شود و اتفاقی بیفتد و من نباشم. به تهران برگشتم با آنکه دلواپس خانواده بودم، نه  فقط خانواده یک ایل صالحی در مسجدسلیمان. هرکدام را که می‌زد، انگار خانواده من هستند. با خودم گفتم، کلی برادر و خواهر دارم که جوان هستند و اگر اتفاقی بیفتد، دست پدر و مادر را می‌گیرند که بارها این اتفاق افتاد. بمب که می‌زدند، پدر و مادرم را به بیرون شهر می‌بردند و چادر می‌زدند تا شاید فرجی شود. بمباران‌ها باعث شده بود، گربه‌های شهر هم موجی شوند. آدم می‌دیدند دنبالش می‌کردند. ببین فاجعه تا کجاست؟ موجودی که دست‌آموز و در کنار انسان بود، به هیولا و دشمن درنده تبدیل شده بود و انسان‌ها را دنبال می‌کرد. یکی از خواهرهای من را گربه دنبال کرده بود و مجبور شده بود چادرش را رها و فرار کند.

 صالحی تأکید می‌کند: جنگ در جنگ را تجربه  کردم؛ هم دلواپس خانواده بودم و هم خود جنگ علیه ایران باز دلواپس‌تر.

این شاعر درباره بمباران مدرسه شجره طیبه میناب در جنگ چهل‌روزه و شعری که در این زمینه سرود نیز می‌گوید: خیلی دردآور بود. من دخترهایم را دیدم که در مدرسه کشته شدند درحالی که دخترهای من سی‌ - چهل‌ساله هستند و اینجا نیستند. آدم به دشمن چه بگوید؟ تو چرا کودکان را کشتی؟ بیا من را بکش. زورت می‌رسد من را بکش. آدم که زیاد داری. چرا نزدیک به ۲۰۰ نفر بچه را کشتی؟ مگر می‌شود؟ هنوز هم ادامه دارد. مگر ول می‌کنند؟ حالاحالاها ادامه دارد. دختربچه‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ اصلا همه انسان‌ها چه گناهی کرده‌اند؟ حتی سربازها. سربازها چه گناهی کرده‌اند؟ شما جنایتکار هستید.  این را به که بگوییم؟ تو فرزندان ملت خود را می‌فرستی که کشته شوند، بعد برای چی کشته شوند؟ برای اینکه فرزندان ملت ما را بکشند.

او در ادامه با بیان این اعتقاد که «جنگ دستاورد نهایی شیطان است» می‌افزاید: جنگ نتیجه قدرت و بلاهت، نتیجه قدرت و دیوانگی است. این دو همیشه با هم هستند. قدرت و دیوانگی. در جنگ اخیر خیلی اذیت شدم. در آن جنگ [جنگ هشت‌ساله] جوان بودم. عیبی ندارد که بگویم یک‌بار رفتم و گفتم می‌خواهم بروم جنگ. در تهران آگهی داده بودند و داوطب می‌خواستند. نزدیک میدان امام حسین. بعد آقایی مصاحبه کرد و گفت: «با همین سبیل‌ها می‌خواهی بروی جنگ؟»، گفتم: «چه ربطی دارد؟ زیستمان این شکلی است. کمتر بختیاری را سراغ دارم که سبیل نداشته باشد. چه کار  کنم؟ پدر اندر پدر همه سبیل داشتند، وقتی سبیل نداری، مسخره می‌کنند، مثلا اگر شما ریش نداشته باشی، مؤمنی شما را ببیند، از شما انتقاد می‌کند». تصمیم نهایی‌ام این بود که بروم در آشپزخانه کار کنم، سبزی پاک کنم تا جواب وجدان خودم را بدهم و بگویم من هم در جبهه هستم، حالا نه در صف مقدم، در صف دوم هستم. 

 او درباره اینکه در جنگ اخیر از چه جهت بیشتر اذیت شده است، بیان می‌کند: دخترهایی را که زدند و کودکانی را که کشتند. این‌ها خیلی رنج‌آور بود. خیلی بی‌رحمانه است. من نوه دارم و نوه‌ام هم دختر است. خودم هم دختر دارم. هیچ نگاه آرمانی که به این قضیه نداشته باشم، به فرض نگاه ملی و دینی هم نداشته باشم، نگاه عاطفی که دارم، انسان هستم. چطور ممکن است؟ در هر جای جهان که هستی باید طرف مظلوم باشی، در هر رده و صنفی باید از مظلوم تا اثبات تقصیر دفاع کنی. مظلوم است و دست‌بسته.

صالحی ادامه می‌دهد: شاید این ویدئو را دیده باشید، فیلم مستندی است که شیری به گوزن ماده حمله می‌کند اما به بچه‌اش کاری ندارد. حیرت‌آور است. در پایان شیر از گردن بچه گوزن می‌گیرد و بالای درخت می‌برد که کفتارها به او حمله نکنند. این که حیوان درنده است و می‌گوییم خوی حیوانی دارد. با کودکان معصوم این کار را کردید. آن‌ها با شوخی و هزار آرزو در صحن مدرسه یکدیگر را دنبال می‌کردند. ما دانش‌آموز بودیم و یادمان است، جزو فضول‌ها هم بودم و شلوغ می‌کردم. چطور در یک لحظه... اُلدرم بُلدرم داری بیا سراغ آدم‌هایی مثل ما. این به این معنا نیست که چپول‌های رادیکال می‌گویند دارد از جمهوری اسلامی دفاع می‌کند. به من چه؟ جمهوری اسلامی بگوید الان روز است، نمی‌شود چون جمهوری اسلامی گفته بگویم شب است. انتقاد جای خود را دارد و اعتراض ما جایش محفوظ است.

این شاعر همچنین در بخش دیگری از این مصاحبه با گریز به دانش‌آموزان مدرسه میناب می‌گوید: با چه جرأتی بچه‌های ما را زدند؟ تا ابد دارم گر می‌گیرم. امیدوارم  یک روز بتوانم بروم و خاکشان  را زیارت کنم.

 

منبع: ايسنا
شبکه‌های اجتماعی
دیدگاهتان را بنویسید