قدم های سبز قلب های سفید قلم های سرخ
ریحانه طاهری/ شاعر
سفر، تنها یک مقصد نیست؛ تنها جابهجایی در مسافتهای جغرافیای زمین نیست. سفر، «مسیر» است؛ راه است و تجربه. نگاه است و دیدن. دل سپردن است و خطر کردن. سفر آغاز میشود، اما هرگز پایان ندارد؛ چرا که خاطرهی راه در خاطر آدمی، ابدی میشود. سفر، همسفر است؛ بهانهای است برای همدلی و همقدمی.
قرار شد کاروانی از جانهای مشتاق برای زیارت اربعین، با هم همقدم شوند؛ برای راهِ کربلا… قرار شد در کربلا، قلبشان قرار بگیرد. قرار شد سفر کنند، اما مقیمِ وادیِ دلدادگی شوند؛ دل به راه بسپارند و به فکر مقصد نباشند. کاروانی که هم «نگاه» بودند و هم «درد»؛ دلهایشان نقرهای بود از اشکهایشان ، قلمهایشان سرخ از خونِ حقیقت، و نگاهشان سبز از امید.
آنها میخواستند بیایند برای زیارت ، اما این بار به «نیابت». نیابت از امام شهیدشان؛ از عزیز جانشان که به تازگی با او وداع کرده بودند. آنها نمیخواستند سکوت باشند، میخواستند «خروش» باشند. میخواستند دریا باشند و طوفانپذیر؛ اقیانوسی از اشک، اما خروشان. میخواستند همپیمانِ لوای سرخِ انتقام باشند؛ انتقامِ امامِ مظلومِ شهیدشان.
من هم میان آن دلهای مشتاق، یک دل بودم؛ میان قلمهای مجنون، یک قلم بودم و میان قدمهای استوار این کاروان، یک قدم. هر کداممان قصه ای داشتیم و غصهای؛ غمهایی بزرگ و کوچک، و رازهایی شنیدنی و نگفتنی. ماجرای دعوتِ هر کداممان، خود داستانی داشت: یکی دیر رسید، یکی قرار نبود برسد اما رسید، یکی به سختی رسید و یکی باید میرسید و رسید… اما پای نامهی دعوتِ هر یک از ما را، صاحبِ این مسیر با نگاهِ ویژهاش امضا کرده بود. او یعنی «امام حسین» خوانده بود و اشتیاقمان «اجابت» کرده بود.
راه شروع شد. درست در همان ابتدای مسیر، در فضای فرودگاه، چهرهای مرا به یاد رهبر شهیدمان انداخت. گفتوگوی رهبرم با آن مرد، مرا به یاد آن دیدارِ ماندگار میان شاعران و رهبری انداخت. جلو رفتم، سلام کردم و گفتم: «خوشا به حال شما…»
در آخرین دیدار با رهبرمان، به یادشان آمدید و شعرتان را خواندید و ایشان هم خوب شنیدند شما را. تا این را گفتم، اشکهای آن مرد جاری شد… نگاهش سرخ شد… دلش ترک خورد و از آسمانِ چشمش، باران چکه چکه بارید و گفت: «دلم برایش تنگ است…»
شاعران لطیفاند و نویسندگان دقیق؛ اما این بار، سلاحِ در دستشان «قلم» است و خشابشان از «واژه و کلمه» پر شده است. روایت آنها دیگر از جنسِ گزارش نیست، روایت آنها از جنسِ «استعاره» است؛ استعارهای از خون، از حق و از کربلایی که هر روز در جبههی حق، بازسازی میشود.
آن اشکهای فرودگاه، تنها اشکِ دلتنگی نبود؛ آنها پیشدرآمدِ بارانی بودند که قرار بود در طولِ مسیر، جاده را برای ما بشوید تا غبارِ فراموشی از چشمِ حقیقت پاک شود. همان که گفت «دلم برایش تنگ است»، ما نیز در هر قدم، همان دلتنگی را با خود حمل میکردیم؛ اما نه دلتنگیِ منفعل، که دلتنگیِ کوبنده؛ دلتنگیِ کسی که میداند راهِ رسیدن به آن محبوب، از میانِ گذشتن از میانِ خون و تبارِ ستم میگذرد.
در مسیر، قلمهای ما دیگر فقط ابزارِ ثبتِ واژهها نبودند؛ آنها به «پیکان» بدل شدند. ما که شاعرانِ لطیف بودیم، در میانِ زائران، سخت شدیم. ما که نویسندگانِ دقیق بودیم، در برابرِ عظمتِ ایثار، دچارِ آن «دقتِ مقدس» شدیم که دیگر از جزئیاتِ کلمه، به سویِ کلیتِ حق نگاه میکند. هر واژهای که مینگاریم، گویی از خاکِ راه و از عرقِ پیشانیِ خستگیکشیدهٔ زائران برمیآید. از ما کار بر می آید! از واژه هایمان، از شعر هایمان از روایت و داستان هایمان بر می آید…
ما در این مسیر، آمدیم که بگوییم میتوان «درد» را به «درخت» بدل کرد؛ دردی که ریشهاش در دلِ کربلا است و شاخههایش به آسمانِ آزادی میرسد. هر نویسندهای در این کاروان، یک «خاطرهنگارِ تاریخ» بود و هر شاعری، یک «آوازخوانِ حق». ما نخواستیم فقط از مسیرِ جغرافیا بگوییم، فقط وقایع تاریخ را بازخوانی کنیم و گریه هایمان را در سجاده پنهان کنیم و با سکوت هم دست شویم!
«ما میخواهیم از “مسیرِ جان” بنویسیم؛ از تلاشی برای رستن از زندانهایِ بیدیوار و رهایی از زنجیرهایِ ظلمِ مدرن که در عصرِ حاضر، بر جانِ زمین و زمان این زمانه سایه افکنده است.»
ما میدانیم که هر کلمهای که با «خشمِ مقدس» نوشته شود، در واقعیت، یک «فریاد» است که در گوشِ زمانه طنین میاندازد. ما میدانیم که وقتی قلمی بر روی کاغذ میلغزد تا از «خونخواهی» بنویسد، در واقع دارد ورقهایِ سیاهِ تاریخ را به عقب میکشد تا عدالت را در جایِ درستش بازنشانی کند.
ما همقدم شدیم، نه برای اینکه فقط به مقصد برسیم، بلکه برای اینکه در طولِ راه، «خودمان» را به دست آوریم؛ خودمان را، همانهایی که در برابرِ هر ستمی، با نگاهِ سبز و قلمِ سرخِمان، ایستادهایم. ما از این مسیر، نه تنها با روایتهای تازه، بلکه با «روحهایِ بازسازیشده» بازمیگردیم؛ روحهایی که در میانِ همقدمی با جانهای مشتاق، یاد گرفتند که چگونه میتوان با کلمات، «ساخت» و با نگاه، «فریاد» شد.