سریالی با بازیگران بزرگ اما سطحی و کمعمق
تماشای فصل اول سریال «بیعاطفه» برای من تجربهای همراه با فراز و فرود بود؛ مجموعهای که در نگاه نخست تلاش میکند اثری پیچیده و چند لایه باشد، اما در بسیاری از لحظات، این پیچیدگی به جای آنکه به عمق روایت کمک کند، مخاطب را با ابهام و سردرگمی روبهرو میکند.
داستان، با گرههای متعدد عاطفی و روایی پیش میرود و آشکار است که نویسندگان کوشیدهاند روابط انسانی پیچیدهای را به تصویر بکشند. با این حال، بسیاری از این گرهها آنگونه که باید از دل شخصیتها و موقعیتها شکل نمیگیرند و در نتیجه بخشی از مخاطبان ممکن است در برقراری ارتباط با آنها دچار مشکل شوند.
حضور تعداد زیادی از بازیگران شناختهشده، از ویژگیهای قابل توجه مجموعه است. اما همانگونه که بارها در سینما و تلویزیون دیدهایم، موفقیت یک اثر بیش از هر چیز به انسجام فیلمنامه و پرداخت شخصیتها وابسته است و صرف حضور چهرههای مطرح نمیتواند همه ضعفهای ساختاری را جبران کند.
رضا کیانیان همچون همیشه با تسلط و وقار در نقش خود ظاهر میشود و تلاش میکند به شخصیتش عمق ببخشد. با این حال، محدودیتهای موجود در شخصیتپردازی، فرصت چندانی برای نمایش کامل تواناییهای او فراهم نمیکند.
رویا جاویدنیا نیز با حضور متفاوت و چهره منحصربهفردش توجه مخاطب را جلب میکند. در کنار او، مرجانه گلچین با شناخت دقیقتر از فضای نقش خود، موفق میشود حضوری تأثیرگذار و باورپذیر داشته باشد.
یکی از بخشهایی که برای من چندان قانعکننده نبود، خط داستانی مربوط به ورود فرزند زن دوم برای التیام اندوه زن اول بود. این ایده هرچند میتوانست زمینهای برای طرح مسائل پیچیده عاطفی باشد، اما در اجرا چندان باورپذیر از کار درنیامده و پرسشهای فراوانی را در ذهن مخاطب باقی میگذارد.
اگرچه سریال ادامه دارد ، اما این نوع پایانبندی برای فصل اول سریال نیز از جمله نقاط ضعف آن به شمار میرود. بسیاری از شخصیتها و خطوط داستانی بدون جمعبندی روشن رها میشوند. شخصیت بهاره کیانافشار، دختر جوانی که درگیر ماجرای جنازه در فریزر بود، برادر کوچکتر علی و حتی برخی دیگر از کاراکترهای مهم داستان، سرنوشت مشخصی پیدا نمیکنند و همین مسئله احساس ناتمام بودن روایت را تشدید میکند.
موضوع دیگری که جلب توجه میکند، تکرار الگوی مردانی است که درگیر روابط موازی هستند؛ الگویی که در سالهای اخیر در بسیاری از سریالهای شبکه نمایش خانگی دیده میشود. این پرسش مطرح میشود که آیا این روند صرفاً بازتاب بخشی از واقعیت اجتماعی است یا به تدریج به یک کلیشه روایی تبدیل شده است.
حامد بهداد نیز در نقشی ظاهر میشود که ظرفیت بیشتری برای پرداخت داشت. شخصیت استاد هنری که او ایفا میکند، در بسیاری از صحنهها بیش از آنکه به یک شخصیت چند وجهی تبدیل شود، در سطح تیپ باقی میماند. در مقابل، بازیگر جوان نقش دانشجوی هنر، با بازی کنترلشده و طبیعی خود از معدود نقاط قوت مجموعه است.
همچنین نمیتوان از این نکته گذشت که بسیاری از شخصیتهای زن سریال با نوعی بحران روانی یا آشفتگی شخصیتی تعریف شدهاند. این انتخاب روایی ممکن است برای برخی مخاطبان این پرسش را ایجاد کند که چرا تنوع بیشتری در ترسیم شخصیتهای زن دیده نمیشود و چرا زنان داستان عمدتاً از دریچه مشکلات و آسیبها معرفی میشوند.
«بیعاطفه» در نهایت مجموعهای است که ایدههای متعددی را در خود جای داده، اما در تبدیل این ایدهها به روایتی منسجم چندان موفق نیست. سریال لحظات قابل توجه و بازیهای خوبی دارد، اما پراکندگی خطوط داستانی و رها شدن بسیاری از شخصیتها باعث میشود تأثیر نهایی آن کمتر از ظرفیتهایش باشد.
شاید مهمترین پرسشی که پس از پایان فصل اول سریال در ذهن باقی میماند این باشد که آیا با اندکی تمرکز بیشتر بر فیلمنامه و انسجام روایت، نمیشد از مجموعهای با این تعداد بازیگر توانمند و امکانات تولیدی مناسب، اثری ماندگار تر و تاثیرگذارتر ساخت؟
اکنون که فصل نخست «بیعاطفه» به پایان رسیده است، میتوان امیدوار بود سازندگان با نگاهی دوباره به بازخورد مخاطبان و منتقدان، در فصل دوم توجه بیشتری به انسجام فیلمنامه، پرداخت شخصیتها و جمعبندی خطوط داستانی داشته باشند. این مجموعه از ظرفیتهای قابل توجهی، چه در گروه بازیگران و چه در ایدههای روایی، برخوردار است و اگر از تجربه فصل نخست بهره بگیرد، میتواند در ادامه به اثری منسجمتر، تأثیرگذارتر و ماندگارتر تبدیل شود. من نیز با همین امید، منتظر تماشای فصل دوم خواهم بود